اعصاب خورد و بی حوصلگی این روزها رو مدیون هورمون هایی  هستم که هر ماه همین موقع ها به سرشون می زنه که قاطی پاتی بشن و کل سیستم فیزیک و متافیزیک رو بهم بریزن .. همکاری پسرک هم اینجور موقع ها حرف نداره .. یعنی چنان آویزوون من می شه و هی الکی مامان مامان می گه و یه ریز نق می زنه و اگر از میدان دیدش خارج بشم داد و فغان راه می ندازه که دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار !!! تازه به این  داستان استرس و اعصاب خورد و قاطی کردن آقای همسر و هم اضافه کنید که چند روز دیگه یه امتحان از نظر خودش مهم داره و کلی برای این امتحان سرمایه گذاری مالی و وقتی کرده و با وجود پسرکی که کلا به کتاب دست گرفتن ما حساسیت داره (البته غیر از کتابای حسنی و قلقلی و فلفلی و ..) و تا کتاب دستمون ببینه به یک کلکی نشد با جیغ و گریه کاری می کنه که بیخیال کتاب بشیم تلاششو کرده و کلی کتاب خونده

این احوال خانواده ماست این روزها ..