پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها
با اینکه خیلی دوستشون داره و حاضر نیست از بغل بابابزرگش بیاد پائین طوری که بابابزرگش اینا گاهی می گن مرد شده دیگه مامانی نیست و من دلم می شکنه ازین جور حرفا اما پسرک هوامو داره .. یه وقتی هر کاریش کنن فقط می گه مامان .. حتی اگر شیشه شیرشو بدن دستش می گه نه مامانم بده .. همه رو از سر راهش می زنه کنار و فقط توی بغل من آروم می گیره .. حتی از توی کوچه و وسط بازی بابابزرگشو مجبور می کنه تا بیارتش خونه تا فقط مثلا دستشو که کثیف شده به من نشون بده
و کاش با همه کوچولوئیش می دونست که چقدر ارومم می کنه با همین کارش ..
بودنشون خوبه .. خیلی خوبه .. اما گاهی ظرف دو روز یک عالمه زحمتی که برای ادب و تربیتش کشیدی دود می شه و می ره هوا .. مثلا وقتی باباش می ره و پسرک گریه می کنه و می گه بابا به راحتی جواب می شنوه که بابارفت واسه پارسا به به بخره الان میاد.. و من باید پسرکی رو که هیچ چی یادش نمیره توی خلوت قانع کنم که بابا رفته سر کار و تا شب هم نمیاد
یا وقتی خط خطی های روی فرشو نشونش می دن و می گن اینا کار بچه همسایه و علی و حسن و حسینه .. من باید بیخیال حرمت ها بشم و بلند بگم نه کار آقا پارساست تا یادش نره که کارهای بدشو گردن کس دیگه ای نندازه و توی ذهنش تصویر بدی از بچه های دور و بر شکل نگیره و یاد نگیره که برای تبرئه خودش دروغ بگه ..
یا وقتی دستش یا سرش می خوره به میز و گریه می کنه و پدر بزرگ و مادر بزرگ از روی مهربونی و برای آروم کردنش می گن ای میز بد و میز رو مثلا می زنن و پسرک ازین کار خوشش میاد من باید دوباره بعد رفتنشون بهش یاداوری کنم که اگر سرش خورده تقصیر خودش بوده و میزو صندلی بد نیستن و باید بیشتر مواظب باشه .....
با همه اینا بودنشون خوبه ... خیلی خوبه ..