بلبلکم
اما این روزها بیشتر از اون دیوونه و متعجب کلمه هاش هستم .. کلمه هایی که هیچ وقت یادم نمیاد یادش داده باشم .. یا باهاش تمرین کرده باشم .. هنوز باورم نمی شه که اینقدر بزرگ شده که از لابلای حرف هامون یاد می گیره
امروز صبح خیلی خوابم میومد ... پسرک که دیشب زود خوابیده بود و حالا سحر خیز شده بود اومد کنار نازم کرد .. می گه مامانم مامانم نازییییی .. مامانم پاشو ... صب صب و هی با دستای کوچولوش پنجره رو نشون می ده
دیشب که مامان بزرگش اینا زنگ زدن کلی براشون پشت تلفن کتاب خوند .. اولین بار بود .. همیشه فقط دوست داشت گوش بده طرف خودشم می کشت صداش در نمی اومد
کتابی که داشتیم باهم می خوندیم : فیل .. بازی .. بدو بدو . .. افتاد .. دندین(دندون)... آخ آخ آخ .. مامانش .. دکتر ... در در در ...
بچه نیم وجبی حتی بلده منو سر کار بذاره یا گولم بزنه .. گذاشتمش توی حمام آب بازی کنه دوست داره هی برم بهش سر بزنم .. منم که تند تند دارم به کارام می رسم فقط از توی آشپزخونه جواب مامان مامان هاشو بلند می دم .. بلـــــــــــــــــــــــــه ... بلــــــــــــــــه
مامانم بیا ...نه نمیام
یه دفعه دیدم می گه مامان مامان مو مو بیا بیا .... منم بدو بدو در حمام که توی دهنت مو رفته یا به دستت چسبیده ؟
با یه خنده موذیانه نگاهم می کنه و یال اسب پلاستیکی شو نشونم می ده و می گه اسب .. مو
از اب بازی که خسته می شه از همون جا دستور می ده : مامانم .. پارسا جان .. حویه (حوله ) .. یعنی حوله بیار پارسا جان رو دربیار از وقتی مامان بزرگش بهش گفته پارسا جان دیگه اصلا به پارسای خالی راضی نمی شه !