تا حالا تو ناز می فروختی و من همه را می خریدم .. این روزها تو خریدار می شوی و من فروشنده .. همیشه دوست داشتم فروشنده باشم.. ممنون پسرکم که آرزویم را براورده می کنی .. فکر کنم از قصه هایی که برایت گفته ام یاد گرفته باشی

جاپودری کوچک ماشین لباسشویی اسباب بازیت را می گیری دستت و میایی کنارم و با یک لحن سوالی و دوست داشتی می گویی؟

  آ آ !  پودر ؟؟

بعد من صدایم را کلفت می کنم و عین مردهای سبیل کلفت قصاب می گویم بله که داریم چند تا می خوای آقا؟ و تو با ان صدای شیرین کودکانه ات هیجان زده از مدل مردانه ای که به خودم گرفته ام می گویی

  شیش .. هت 

من برایت توی ظرف کوچکت پودر می ریزم و بهت می گویم که باید پول بدهی .. مثلا دست توی جیب نداشته ی شلوارت می گذاری و یک چیزی را با آن دست های ظریف و کوچکت که معصومانه ترین دستهای توی دنیاست و از لمسشان سیر نمی شوم می گذاری کف دستم که دراز کرده ام .. و می گویی

پول 

من هم مثلا پول ها را می شمارم و با همان صدای مردانه و کلفت می گویم خدا بده برکت داداش ...تو می خندی و به  سراغ شستن لنگه جوراب های کوچولویت می روی

عاشق این خرید و فروشم .. دلم نمی  اید دستم را ببندم و پول های نامریی که تویشان است مچاله بشود .. پول های نامریی که بوی دستان کوچک تو را می دهند

می ترسم دلم برای این مادری ها و بچگی ها تنگ بشود یک روز .. می دانم که می شود .. خیلی تند تند داری بزرگ می شوی .. دلم عقب مانده .. توی نوزادیت جامانده ام هنوز .. هر روز که بیدار می شوم باور کردنش برایم سخت تر می شود عوض اینکه عادی تر بشود .. باور اینکه اینهمه بزرگ شدی.. باید بجنبم .. باید شروع به تمرین کنم از الان .. روزی هزار بار تو ذهنم بنویسم که تو امانتی اینجا . کنار من و پدر .. نمی خواهم غمگین باشم آن روزی که همنشین دلت را پیدا می کنی و شادی ازینکه کنارش هستی .. 

خدایا ممنونِ این هوای بهاریت !!