11 فروردین پسرکم یکسالو نیمه شد!!

خوشحالم و هر لحظه که نگاهش می کنم خدا رو شکر می کنم ..

عید بیشتر از همه به ایشون خوش گذشت .. اولش که رفتیم تهران .. خوشبختانه کل جاده رو توی صندلیش خوابید خیلی خوشحالم که براش صندلی خریدیم و باهاش کنار اومده و توش می شینه !! تهران که رسیدیم بیدار شد و امان از ترافیک قبل از عید تهران که تقریبا دو ساعت طول کشید که به خونه مامان اینا برسیم توی این مدت هرسه مون کلافه شدیم .. فقط گاهی که توی راهبندان ها توی ماشین های کناری نی نی بود پسرک باهاشون دالی بازی می کرد و ژست های بامزه به خودش می گرفت و یه کمی حواسمون از کلافگی پرت می شد ..

نگران بودم از  داستان غریبی کردن های همیشگی مخصوصا که چند ماهی می شده که نرفته بودیم اونجا .. وقتی رسیدیم و بابا بغلش کرد و بردش تو متعجب بودم که چرا صدای گریه و مامان مامانش نمیاد .. دیدم مامان و بابا براش یه چیزی خریدن که عاشقشه و پسرک هم مات و متحیر و ذوق زده داره نگاهش می کنه ..

یه ماشین لباسشویی کوچولو که کار هم می کرد !!!!!!!!!!!!!!

تازه ماهی های عید هم بودن که فقط به خاطر پارسا خریده شده بودن و سرش رو گرم کرده بودن.. به خاطر همین باج هایی که دریافت کرد زود با مامان اینا دوست شد اما خوب تا اخرین روز اگر چند ثانیه از میدان دیدش خارج می شدم یه بند می گفت مامانم مامانم 

برای اولین بار بود که عید رو تهران بودم .. توی عمرم .. همیشه ما چند روز قبل از عید عازم شهر مادری و پدری بودیم .. خیلی خوشحال بودم که برای یه بارم شده عید رو تو خونه مامان اینا هستم .. خونه بچگی هام .. نوجوانی هام .. جوانی هام .. خونه ای که وقتی اونجام یه حال خوبی دارم .. هواش یه بوی خاصی داره .. بوی مدرسه میاد هنوز توی اتاقا .. روپوش و کیف و دفتر .. 

آقای همسر اما کلا ناراضی بود .. توی خونه ی ما خیلی به مراسم سال تحویل و اینا پایبند نیستن چون .. سفره هفت سینی وجود نداره و بگیر برو تا اخر .. اقای همسر هم که شدیییییییییییید معتقده به همه لوازم عید!! همش غر می زد که اصلا چرا اومدیم اینجا کاش همون خونه ی خودمون بودیم و ازین حرفا ..

پسرک حسابی با مامان و بابا انس گرفت .. صبح چشمشو باز می کرد می گفت بیریم حیاط .. بیریم هَهی .. بیریم دَدَ .. بیرییم دریا( حوض  ) و مامان و بابا هم با خوشحالی می بردنش حیاط و من هم غصه می خوردم که با پسرکی که به حیاط و حوض عادت کرده و هر روز باید صبحانشو توی حیاط بهش بدم چطوری برگردم خونه خودمون که آپارتمانی بیش نیست !! تازه خواب بعد از ظهرشم حتما باید روی تاب میخوابید .. بابام یا دادشم بغلش می کردن می رفتن توی حیاط سریع ژست خواب به خودش می گرفت و زیر آفتاب بهاری با تاب تاب عباسی خوابش می برد

بالاخره از خانه پدری خداحافظی کردیم و روانه خانواده همسری شدیم .. اونجا هم خوب بود خوش گذشت به فامیل ها سر زدیم .. خونه مامانی رفتم و مثل همیشه دست پر با کلی خوراکی برگشتیم ..خاله و عمه و دایی دیدیم .. عیدی گرفتیم .. یه سری هم به بازار ترکمن ها زدیم و کلی هم خرید کردیم ..  اگر یه وقتی گذرتون به ساری افتاد از دستش ندین واقعا قیمت هاش عالیه

پارسا هم  روابط عمومیش کلی پیشرفت کرد تو این مدت .. کمتر غریبی می کرد .. توی عید دیدنی ها از بغل من کنده می شد و می رفت واسه خودش راه می رفت اما دست به چیزی نمی زد .. فقط گاهی از توی ظرف میوه یه خیار میاورد می داد به باباش که براش پوست بکنه .. خیلی خوشحالم که پسرک حرف گوش می کنه یواش در گوشش می گم مامانی اگر چیزی خواستی یه دونه بردار .. به بقیه دست نزن ..

عیدی که بهش می دادن یه نگاهی به من می کرد می گفتم بگیر مامانی  ! بعد خیلی یواش و با ناز از دست طرف می گرفت و یه مَ........... منون دراز و کشیده هم تحویل می داد زیر لب .. وقتی خداحافظی می کردیم می نشستیم توی ماشین با خوشحالی به من نشون می داد و می گفت مامان پییییییییییییل (بچم به پول می گه پیل).. خاله آقای همسر هم بهش یه کتاب شعر عیدی دادن که خیلی خوشش اومده بود

سیزده به در قرار بود با خانواده همسر بریم سر باغشون .. اما من بیشتر دلم می خواست برم یه جای شلوغ . اخه باغشون اصلا جایی برای راه رفتن نداره بسکه درخت و بوته و سیخ و گزنه داره .. چه برسه به اینکه تفریح کنی .. بعدم می خوایم خودمون باشیم که خوب توی خونه هستیم دیگه کیفش به اینه که مردمو ببنی و پسرک کلی نی نی ببینه .. یه جایی که بتونیم بذاریمش زمین واسه خودش بدوئه

خلاصه به قصد باغ پدر بزرگ نشستیم توی ماشین که یهو عروس خانواده گفت می شه بریم یه جای شلوغ که وسیله بازی هم داشته باشه ؟؟!.. راننده که آقای همسر بود یه کمی غر زد زیر لب و بعد راهشو کج کرد به طرف پارک تجن .. پدر شوهر و مادر شوهر هم دیگه چیزی نگفتن !

اینقدر باحال بود وسیله بازی های متنوع بود و آدم زیاد بود تازه نمایشگاه حیوانات وحشی و پرندگان هم بود و پسرک اینقدر بدو بدو کرد و خوشحال بود که همه ازین که اونجا نرفتیم و اومدیم پارک راضی بودن .. چند بار برای پارسا بادکنک خریدم و از بس که باهاش زمینو جارو کشید هی ترکیدن (پسرم هر جا بره مشغول جارو کشیدنه !!)

! سرسره سوار شد .. کلی حیوون دید .. یه عالمه نی نی دید .. کلی راه رفت .. دریا دید (رود تجن).. تازه کلی حسرت خوردیم که چرا بساط منقل و جوجه کباب نداریم (همه داشتن !! همه ها ! بی اغراق!!!!)

خلاصه واسه ناهارم که قرار بود بریم خونه اما چون دیگه خیلی دیر شده بود رفتیم یه رستوران شیک همون نزدیکی که جاتون خالی کلی کیف دادو خیلی بهتر از ناهار خونه بود ...

بعد از ظهر هم که خداحافظی و به سمت خونه

این بود از انشای من !