شهر کوچیک!
این که معلم هم باشی خودش مسئله رو جالب تر می کنه .. هی اینور و انور شاگردات رو ببینی .. بعد کلی بهت استاد استاد بار کنن و احترام از خودشون در کنن .. نه فکر کنین من عقده ی این چیزا رو دارما .. نه والا اصلا!! اینقدرم بدم میااااااااااااااااااااااد (آیکون پینوکیو!)
رفتیم نون فانتزی بخریم دختر جوون فروشنده خیلی به نظرم آشنا میاد اما ازونجایی که بقول آقای همسر از بعد به دنیا اومدن پارسا ای کیوم شدیدا افت کرده یادم نمیاد کجا دیدمش .. (حالا توی کل این شهر من یه کلاس زبان درس می دم و خودم هم قبلا کلاس نقاشی می رفتم ها )
خودش می گه وای خانم چقدر پسرتون بزرگ شده .. منو یادتون نمیاد ؟ می گم چرا راستی اسمت چی بود؟؟؟
توی قنادی دیدم داشتم ویترین ها رو سرچ می کردم یه خانومه که شوهر و بچه اش همراش بودن برو بر نگاهم می کرد منم اصلا انگار نه انگار ! با خودم می گفتم این چرا زل زده به من وسط اینهمه شیرینی؟! نگو انگار منتظر بود من رومو برگردونم طرفش سلام علیک کنه منم که خدای تواضع اصلا اینکارو نکردم .. بعد شنیدم به شوهرش می گفت این استادمون بود ها !
رفتم کتاب زبان بخرم آقای فرشنده می گه جسارتا کدوم موسسه هستین .. می گم فلان جا می گه اتفاقا خانوم منم همونجا زبان می خونه معلمشون خانم فلانیه شما می شناسین ؟ می گم خودمم ! (احتمالا همین طور که داشت توی دلش بدو بیراه می گفت )کلی تحویل گرفت و هر کاری کردم پول کتابو نگرفت !
داشتم با پارسا با کالسکه می رفتیم توی خیابون یه زانتیا که از دور ویراژ می داد به ما که رسید شروع کرد به چراغ دادن .. اطرافمو نگاه کردم دیدم جز من کسی نیست به راننده ماشین که حالا داشت برامون دست تکون می داد نگاه کردم دیدم بعله شاگردم !!
خیلی خوبه که اکثر بچه های کلاسم همسن و سالم هستن .. از بچه های ترم پیش با خیلی هاشون دوستم .. وقتایی که ماشین نمی بردم یکیشون می رسوندم خونه .. ترم پیش که تقریبا تمام شاگردام ماشین میاوردن .. یعنی کلاس ما که تموم می شد 15-16 تا ماشین جلوی در موسسه داشتن جلو عقب می رفتن یهویی ! یه بار اون اوایل که ماشین سوار شده بودم اومدم از جای پارک بیام بیرون همچین پامو گذاشتم روی گاز با فشار دنگی کوبیدم به ماشین عقبی .. همشون پیاده شدن اومدن دلجویی که عیبی نداره استاد هول نشید .. ما درستش می کنیم و اینا .. البته اونم به خیر گذشت ..
یه بارم یکی از شاگردام که همکار آقای همسر هست با همسرش اومدن خونمون خیلی بامزه بود .. این معلمی هم دنیای بامزه ای داره .. کار فرساینده اییه و تکراری شاید اما جالبه .. هنوز نقطه ضعفهای زیادی دارم که گاهی اینکارو برام خسته کننده تر می کنه .. حالا می گم براتون یه وقتی
این دوتا پاراگراف آخر چه ربطی به شهر کوچیک داشت ؟؟ شاید گاهی توی شهرای بزرگ دوست شدن ها به این راحتی نیست