دو هفته اس که اقای همسر و پارسا مریضن .. یک آنفولانزای خفن که ویروسشو آقای همسر زحمت کشیددن آوردن .. اینم یکی از معدود!!!!!!!!! معایب همسر پزشک داشتنه ..

می گم خفن شما می خونید خفن ها .. یعنی تو این دو هفته بدتر شده که بهتر نشده .. از تب و لرز و آبچکون دماغ و عطسه و سرفه های وحشتناک بگیر تا تن درد و سر درد و هزار تا کوفت و بلای دیگه .. یعنی توی این دوهفته من شدم فلورانس نایتینگل هی دارم ازینا پرستاری می کنم .......... موندم چطوری خودم نگرفتم

پسرم هم خیلی بیحاله .. تبش قطع نمی شه .. سرفه هاش نمی ذارن بخوابه .. خواب داره کلافه می شه .. سه چهار روز بیشتره که چیزی نخورده غیر از آب و شیر .. برای قورت دادن همونام کلی اخم می کنه معلومه درد می گیره گلوی کوچولوش .. وقتی هم که خوابه باید کنارش بنشینم چون هی از سرفه بیدار می شه باید سریع بذارمش روی پام تا کامل از جاش بلند نشه شروع کنه به جیغ زدن

دلم براش کبابه

از لحظه ای که بیدار می شه باید بغلش کنم راه ببرم تا دوباره بعد چهار پنج ساعت بخوابه .. دیگه حتی وقت ندارم به له و لورده شدن استخونام فکر کنم .. کلا یادم رفته غذا خوردن چه شکلی بود یا توی حماممون چه رنگی بود

آقای همسر هم که کمکم بود یا خوابیده یا اگر بیدار باشه بد حال و دردناکه ..

هی دعا می کنم خدا یه توان مضاعفی بهم بده تو این هیر و ویری و بی کسی از پا نیفتم تا اینا خوب نشدن ..

البته مامان آقای همسر یک هفته اینجا بود و بنده خدا کمکم می کرد ولی پارسا که حاضر نبود مامان بزرگش بغلش کنه یا بخوابونتش .. فقط گریه می کنه می گه مامان .. اصلا همین که یکی بود و تنها نبودم برای روحیه ام خوب بود

دیگه اونام جمعه رفتن

بازم خدا رو شکر می کنم .. با اینکه گاهی خیلی کم میارم .. گرسنگی بهم فشار میاره و هیچ غذایی نداریم .. همه تنم درد می کنه .. کمک ی ندارم اما بازم می دونم که یه بیماری گذراس

این روزا خیلی به مادر هایی فکر می کنم که بچه هاشون بیماری های صعب العلاجی دارن و جلوی چشماشون درد می کشن .. به بچه هایی که جمعه ها آخر برنامه فیتیله ها نشون می ده که روی تختای بیمارستان با خوشحالی برای دوربین دست تکون می دن .. دستای کوچولویی که آنژیوکت ها ی بزرگ بهش وصل شده .. .. به صورتای زیبا و معصومشون .. به موهایی که ریخته .. به دلای کوچیکشون که توی اتاقای دلگیر بیمارستان گرفته .. به مادر و پدرشون و صبری که دارن و دردی که توی دلشونه .. به خدا .. به حکمتش که نمی فهمم .. به اینکه راضی می شه بنده های کوچیکش درد بکشن .. به درد .. به مریضی..

خجالت می کشم ازین که خسته بشم .. ازین که کم بیارم .. ازین که گله کنم .. 

خدا رو شکر می کنم .. قسمش می دم به آبروی بنده های خوبش که این بنده های ضعیف و کوچیک رو هر جای دنیا که هستن شاد کنه ... که دل مادر ها رو آروم کنه .. نمی دونم آیا این دعا ها اثری داره .. آیا خدا به دعای من کسی رو شفا می ده .. 

خدایا گفتی اموال و اولاد برای امتحان شما هستن اما تو که بنده نیستی بدونی چقدر سخته .. چقدر سخته که مادر باشی و ببینی که بچه ات مریضه درد می کشه و تو کاری از دستت بر نمیاد .. با چشماش بهت التماس می کنه و تو فقط می تونی نوازشش کنی .. امتحان سختیه ..

چه دل پری دارم من .. برم بخوابم تا یه سنگ از آسمون نیومده نخورده توی سرم