حالا که ما قصد کردیم جمعه بریم تهران هواشناسی می گه هوا ناجور برف و بارون می شه و مسافرت نکنیم و حتما توی جاده گیر می کنیم و یخ می زنیم  .. کلاس شنبه رو کنسل کردم .. کلاس جبرانی گذاشتن هم برام خیلی سخته .. خیلی دلم میخواد کسی بود که بتونم گاهی یکی دو ساعت پارسا رو بهش بسپارم

برنامه ی خواب پارسا کلا عوض شده شب امکان نداره زود تر از ساعت سه بخوابه یعنی محاله .. صبح هم در نتیجه تا ساعت یک ظهر می خوابه یا خیلی لطف کنه تا 12 بعد دوباره بعد از ظهر یا غروب دو سه ساعت می خوابه و بازم شب ساعت سه . ....

خیلی سعی کردم تغییر بدم ساعت خوابشو .. مثلا صبحا زودتر بیدارش کنم یا صدای تلویزیون رو بلند کنم یا برم ناز نازش کنم تا زودتر بیدار بشه .. یا اصلا تکون نمی خوره یا اگرم بیدار بشه اینقدر نق می زنه  و گریه می کنه تا دوباره بخوابونمش .. میاد سرشو می ذاره روی پام چشماشو می ماله التماس امیز نگاهم می کنه یهنی خوابم میاد .. خلاصه اینکه می خوابه تا خود ظهر ... اخلاقش اینطوریه که باید بخوابه تا خوابش تموم بشه بعد بیدار بشه اونوقت وقتی بیدار می شه خوشحال و شنگوله اما اگر به هر دلیلی خوابش ناتمام بمونه خیلی عصبانی می شه

بعد دوباره دم دمای غروب خوابش می گیره و تلاش ها مون برای بیدار نگه داشتنش فایده ای نداره .. دیگه اینقدر خواب الود می شه که گاهی سرشو می ذاره توی بغلم و خوابش می بره بعد دوباره دو سه ساعت می خوابه مثل الان که خوابیده ... و باز هم شب همون داستان ساعت سه ..

منم اصلا سعی نمی کنم که به زور خوابش کنم چون غیر از جیغ های بنفش و اشکای گوله گوله فایده ای نداره .. برقا رو خاموش می کنم کنارش دراز می کشم  و نگاهش می کنم .. اینقدر بازی می کنه توی تاریکی همه جا سرک می کشه ..گاهی می ره سراغ باباش که خوابیده و هی صداش می کنه بابا بابا ... دیشب یه نیم ساعتی داشت با لوله جارو برقی بازی می کرد بعد رفت سراغ سیم تلفن .. بعد رفت سراغ قفسه اسباب بازیش بعد آب خورد بعد گفت که بذارمش توی تختش .. توی تختش هم یه نیم ساعتی باهم بازی کردیم دوباره گفت که درش بیارم تا بالاخره حدود ساعت سه مثل هر شب اومد سرشو گذاشت روی بالش که یعنی دیگه خوابم میاد ... تا صبح هم هزار بار بیدار شد .. یهنی گاهی هنوز پام به اتاق خواب نرسیده بود باز بیدار می شد ..

یکی دو هفته اس که هر وقت شیر میخواد میاد بهم می گه شی شی ... از حمام که میاد براش هم شیشه شیر هم آب اماده می کنم موقع لباس پوشیدن ازش می پرسم آب بدم یا شیر ؟ یا می گه آپ یا می گه شی شی 

یه بار بعد از ظهر که از خواب بیدار شده بود بغلش کردم نشستیم روی مبل می دونه که همیشه شیر آماده دارم با اخم دوروبر رو نگاه کرد بعد گفت مامان شی شی!!!

داشت با یه انار بازی می کرد هی می گفت اوپ اوپ گفتم اون توپ نیست که اناره .. دیگه ازون موقع تا انار می بینه می گه انا نونش هم تشدید داره ..

می گم با بابا می ری حموم می گه اموم

بهش می گم پارسا دوست داری بری توی تختت؟ عین من می گه تخت فقط ت کسره داره 

می گم می دونی می خوایم بریم تهران؟ می گه ته اااا

-----------------------------------------------------------------------------------------

امروزم آقای همسر بازم بصورت فوق العاده پسرک رو نگه داشت و من رفتم دندون پزشکی .. فعلا دندونمو تراش داد برای روکش حالا معلوم نیست دیگه کی بتونم برم برای قالب گیری !!!!

موقع برگشتم از کنار یه مطب تغذیه رد می شدم توی تبلیغش نوشته بود رژیم چاقی منم که اساسی جو گیر رفتم تو گفتم اگر الان وقت می ده برم ببینم می تونم یه کمی چاقتر بشم و ازین حالت اسکلتی در بیام .. بقول آقای همسر از من می شه بعنوان یه مدل برای اموزش اسکلت استفاده کرد بس که لاغرم و استخونام زده بیرون .. خانوم منشی گفت که خانوم دکتر!!!!!!!!   (حالا خانومه لیسانس تغذیه داره ها ) از ساعت 6 تا 6 و نیم بصورت گروهی با بیماران صحبت می کنن بعد وقت می دن برای ویزیت .. اگر اینقدر به خاطر اقای همسر و پارسا نگران نبودم شاید می موندم .. وقتی هم برگشتم دیدم که پارسا تا می تونسته روی مخ باباش راه رفته و یکسره نق زده و با غلتک از روی باباش رد شده .. تا من اومدم خونه گرفت خوابید

خیلی دلم می خواد ازین وضعیت در بیام و یه کم جون بگیرم .. برای درد کمر و ستون فقراتم که رفته بودم دکتر و بعد از انجام کلی عکس و ام ار ای و ازمایش دیدم که اوضاع کمر و ستون فقراتم داغونه و حسابی به شکل s منحنی شده که البته از دوره نوجوانی این انحنا شروع شده و به علت بارداری و بغل کردن های مداوم در این مدت وخیم تر شده که غیر قابل بازگشته و حسابی مهره هام تحت فشار هستن (بهش می گن ناهنجاری اسکولیوز اگر نمی دونین بدونین) در همین راستا کمرم هم تحت فشاره و یکی دوتا از دیسک هام در حال بیرون زدن هستن و خلاصه بقول آقای همسر نابودم !!! برای درد دستهام هم امروز رفتم آزمایش دادم تا ببینیم روماتیسمه یا یه کوفت دیگه !!

البته آقای همسر هم دست کمی از من نداره پشت و کمرش دردناکه و زانوهاش خیلی صدا می دن و درد می کنن .. می گن هر نسلی از نسل قبلش داغون تره همین ما رو می گن دیگه ..

این بود ناله ها ی یک پیرزن سی ساله !!!!!!!!!!!!!!!!!!