ذوق و شوق مسافرت اونم سفر مشهد یه طرف .. استرس و غصه و بدبختی بار جمع کردن یه ور دیگه ..

نمی دونم چرا هر وقت می خوام بار جمع کنم بدتر خونه رو می ریزم به هم .. الان دیدن داره خونمون همه چی روی زمینه ..

آقای همسر اومد گفت چه کمکی ازم برمیاد برات انجام بدم عزیزم .. منم گفتم کار که خیلی هست مثلا لباسای توی ماشین باید پهن بشن تا شاید که برای فردا خشک بشن و توی ماشین بو نگیرن .. بعد اونم رفت خوابید !

پاشم برم خودم یه خاکی به سرم بریزم .. بدبختی اینه که لباس هم خشک نمی شه توی این هیرو ویری

تازه یادم اومده که بعد از عید به علت کمبود جا و جلوگیری از کپک زدگی لباس های زمستونی مونو جمع کردم بردیم ساری خونه مامان بزرگم که هم جای زیاد دارن هم رطوبت کمه ... حالا رفتم لباس جمع کنم دیدم یه دونه هم لباس گرم نداریم ...!!!!!!!!!!!