نصفه شبی!
پسر رو به بدبختی خوابوندم ..اینقدر از سرو کولم بالا رفت و موهامو کشید و لباسمو تف تفی کرد که دیگه دلم میخواست گریه کنم ..
یه دنیا کار ریخته تو آشپز خونه گفتم پسرکه خوابید می رم سراغ اشپزخونه اما یه راست اومدم نشستم اینجا یه سری به وبلاگا و ایمیلم زدم حوصله ام نگرفت فیس بوک باز کنم .. خوابم هم میاد
دم غروب رفتیم دد .. یه مغازه ی نون فانتزی دیده بودم که شیک و خوب به نظر می رسید گفتیم بریم برای صبحانه نون بگیریم .. تا رفتیم تو دختر جوون که فروشنده بود منو شناخت دو ترم معلمشون بودم .. هر چی فکر کردم اسمشو یادم نیومد آخر از خودش پرسیدم گفت دیگه رفته فروشنده شده وقت نداشت ادامه بده زبانشو.. بعدا که فکر کردم یادم اومد که کلا هیچ وقتم درسش خوب نبود و علاقه ای هم به یادگیری نشون نمی داد اما خیلی بامزه بود که یکی از شاگردامو اونجا دیدم .. البته چون شهر خیلی بزرگ نیست قبلا هم پیش اومده این ور و اون ور ببینم شاگردامو
نون گرفتیم و پدر و پسر توی ماشین کلی نون خوردن کلا فهمیدم هر غذایی باباش دوست داره این وروجک هم دوست داره .. مثلا اگر هر روز 5 وعده هم بهشون ماکارونی بدم خسته نمی شن .. شیرینی جات خیلی دوست ندارن .. از چایی بدشون میاد ..
بعد رفتیم قنادی شیرینی گرفتیم و البته هر جا که می ریم کلی پسرک دوست پیدا میکنه همه هم دخترای جوون .. یه بار توی فست فود هتل کوروش دخترای فروشنده دورش کرده بودن یکی می گفت به من بیشتر نگا ه می کنه اون یکی می گفت به من خندید یکی هم می گفت کاشکی الان بزرگ بودی بهت شماره تلفن می دادم .. خدا به خیر کنه
بعدم میوه خریدیم و آقای میوه فروش هرکاری کرد که پسرک بره بغلش نرفت اونم مثل همیشه یه موز بهش داد و گفت که بالاخره یه روز بغلش می کنه
چقدر دلم مسواک می خواد اما اصلا حسش نیست دارم می میرم از خستگی کاش می شد بشینم مسواک بزنم
چقدر ستون فقراتم درد می کنه !!!!!!!!! مخصوصا یک مهره ای هست که دستم بهش می خوره درد می گیره
واقعا هر روز حس می کنم دارم تحلیل می رم
خب به اندازه کافی غر زدم حالا برم بخوابم مسواک هم باشه واسه نماز صبح می زنم