حدود 8 روز تهران بودیم و شنبه صبح برگشتیم چون دیگه ظهر قرار بود یک طرفه بشه .. آقای همسر می گه ما همیشه خلاف جهت موج جمعیت حرکت می کنیم .. وقتایی که همه ی ملت می ریزن این جا ما تو راه تهرانیم . یعنی گاهی این لاین جاده هست و ما !!! اونوقت لاین بغلی ماشین پشت به پشت ایستاده .. تهرانم کلی خلوته

تهران خوب بود خوش گذشت و حداکثر استفاده رو هم بردیم و بصورت فشرده به یک عالمه کارهامون رسیدیم

از همون شب اول من دچار دندون درد وحشتناکی شدم که سابقه نداشت زنگ زدم به دوست دندون پزشکم و فرداش رفتم پیشش و یه کارایی کرد که درد دندونم ساکت شد بعد دوباره یه روز کامل رفتم مطبش و طی یک اقدام بی سابقه چون از ضیق وقت من خبر داشت یهویی 7-8 تا دندونمو درست کرد !!!!!!!!!!!! اگر بدونین که چقدر خوبه که یه دوست دندون پزشک داشته باشی که تازه آخر مرام هم باشه !اما تا دو سه روز توی سرم صدای اون مته هه می پیچید !

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه روز هم به تجدید گواهینامه اختصاص دادیم و پاشدیم با آقای همسر رفتیم شهرک آزمایش و بالاخره تائیدیه گرفتیم که والا به خدا این بشر گواهینامه داشته که آقای دزد با کیفش برده  اما چون قبل از 84 بوده ثبت دیجیتالی نشده همین طوری سیستم دست نویس بوده اون زمان .. آقای همسر میگه نمی شد یه دو سال دیرتر می رفتی گواهینامه می گرفتی که اینام سیستم دیجیتالشونو راه بندازن بعد!!حالا مال من که خوبه باز توی کامپیوتر شهرک بود یه اقاهه که خیلی گواهینامش قدیمی بوده یه دفتر کهنه ازینا که ورقاش کاهیه مال عهد هخامنشی بهش داده بودن به قطر نیم متر خودش بگرده اسمشو پیدا کنه !!!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه روز هم رفتم آرایشگاه و بعد از قرنی دستی به سر و صورتم کشیدم و البته بعدش عصبانی و شاکی برگشتم خونه چونکه موهام هم خیلی کوتاه شد هم اون رنگی که می خواستم نشد هم ابروهام خیلی نازک شد کلا خوشم نیومد و اومدم خونه با همه دعوا داشتم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه روز عصر هم رفتیم خونه اون دوستم که نی نی جدید داره که نی نی رو ببنیم که البته دیگه خانومی شده بود واسه خودش موش موشک سه ماهه .. خییییییییییییییییلییییییییی ناز و خوردنی بود .. معلوم بود که خیلی هوشیار و باهوشه گردنشو سفت نگه می داشت و همین طورکه بغل اینو اون بود به هرکس که حرف می زد با دقت نگاه می کرد .. بغل من هم که اومد بچه اونقدر احساس راحتی داشت که روده هاش به کار افتادن .. 

با اینکه خیلی زمان از سه چهار ماهگی پارسا نگذشته اما انگار یادم رفته بود که چطوری نی نی رو بغل کنم .. با اینکه این دخترک سفت و محکم بود اما می ترسیدم  عین این ناشی ها ..

سه چهار تای دیگه از بچه های دوره دبیرستان رو هم دیدم و بااینکه خیلی زمان زود گذشت اما خیلی هم خوب بود .. یکی دیگه از بچه ها هم دختر نه ماهشو آورده بود که ما بهش می گیم عروسمون !! اونم خیلی خوردنی بود .. کلی هم کار بلد بود هم چهار دست و پا می رفت هم همه جا رو می گرفت بلند می شد و من داغ دلم تازه شد که پارسای یکسالهی من هنوز نمی ره

این دیدار های دوستانه رو دوست دارم اما نمی دوونم چرا اینقدر زمان زود می گذره وقتی داره بهت خوش می گذره !!برگشتنه هم نصف راهو با یکی از بچه ها اومدم بقیشو با مترو . دلم تنگ شده بود واسه مترو سواری

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک عالمه هم خرید کردم واسه خودم .. دلو زدم به دریا و تا می تونستم چیز میز خریدم :یه کتونی سفید و صورتی خریدم که خودم نمی دونم با چادر مشکی کجا قراره بپوشمش ! همین طوری دلم خواست و خریدم تقریبا هم همه تعجب کردن که این چیه خریدی منم حق به جانب که خیلی هم خوبه می خوام برم صبحا ورزش کنم !!حالا شما باور نکنین من یه چیزی گفتم که کم نیارم !!

از پاتن یه شلوار لی گرفتم .. یه جین مشکی ازین چسبونا از کنار خونمون خریدم با یه شلوار دمپا گشاد شوکولاتی که عاشقشم .. یه کفش قهوه ای هم واسه اینکه با شلوارم ست بشه که نمی دونم چرا اینقدر گرون درومد کفشه 50 تومن پیاده شدیم ! یه کیف برای کلاس زبان چون دیگه حالم ازین یکی بهم می خوره ! یه سری ساق دست و کلیپس رو سری و گیره ی مو و خرت و پرت و خرد ریز که خودش کلی پولش شد .. یه عالمه چیز دیگه هم توی ذهنم بود که خوشبختانه دیگه وقت نشد خلاصه مرض خریدن گرفته بودم برعکس هر بار که می ریم بیرون هی آقای همسر می گه بخر می گم نه ایندفه تا می تونستم خریدم از جلوی هر مغازه ای رد می شدم دلم میخواست برم توش!! واسه آقای همسر و پارسا هم هیچی نخریدم ..

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مامان اینا یه تولد کوچولو واسه پسرک گرفتن .. چون دیگه اونا نمی تونن واسه تولدش بیان اینجا .. البته تولد قمریش هم 24 شوال بود یعنی جمعه ای که گذشت کلی هم کادو گرفت که عکساشو اگر شد می ذارم توی وب خودش

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از همه مهم تر دوربینمون بود که بالاخره درست شد و فکر کنم مثل اولش شد و  البته کلی داستان داشت و هی بردییم و آوردیمش و کلی هم خرج شد اما حالا دوربین داریم دوباره !!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آقای همسر هم یه لیست بلند بالا واسه خودش کار ردیف کرده بود که فکر کنم به همش رسید چون کلا راضی به نظر می رسید من خیلی وقت و حوصله نداشتم ازش بپرسم چیکارا داره !

خیلی هم اصرار داشت که باهم بریم یه چرخی توی بهار بزنیم و برای پسرک خرید کنیم اما من نه وقتشو داشتم نه انرژیشو این بود که خودش تنهایی رفت و یه چیزای باحالی هم واسه پارسا خرید که ازشون عکس می گیرم توی وبش می ذارم

یه بارم پاشد رفت بنی هاشم دوتا بسته پمپرز 88 تایی خرید و خیلی هم خوشحال بود که کلی ارزون خریده !دستش درد نکنه من که همش به فکر خودم بودم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و در تمام این یک هفته زحمت نگه داری از پارسا روی دوش مامان و بابام بود که ما تونستیم با خیال راحت به کارها و تفریحاتمون برسیم .. کارری که ازم برنمیاد براشون بکنم جز تشکر و دعا برای سلامتیشون .