می رویم به تهران !! هوررررررررررررا
اگر خدا بخواد عازم تهرانیم .. قرار بود امروز عصر بریم هم بارامون جمع نشده بود هم فکر کردیم می خوریم به شلوغی شب جمعه تهران پارسا خیلی اذیت می شه حالا قراره صبح بعد نماز بریم
دفعه ی پیش که صبح زود رفتیم خیلی خوب بود ساعت 8و نیم خونه بودیم مامان اینا تازه داشتن صبحانه می خوردن حالا ببینیم این دفعه هم می تونیم بریم یا نه
هنوز نصف کارا و بارها مونده . آقای همسر پارسا رو برد حموم و الان خوابوندش لباس تو راهشو تنش کردم که دیگه صبح با تشک بذاریمش تو ماشین
یه سری غذا توی یخچال مونده بود یه مقدار ابتکار به خرج دادم یه مایه ساندویچ ازشون در اوردم 8 تا ساندویچ خوشمزه شد واسه تو راه .. میوه ها و خوراکی ها رو هم بسته بندی کردم
پشت و کمرم درد می کنه . آقای همسر اومده کمک اما گفتم بره بخوابه که برای رانندگی خوابالود نباشه
وای که چقدر کار اینجا ریخته من نشستم وبلاگ می نویسم اونوقت ببینا!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 0:4 توسط وفا!
|