سعی می کنم اون قسمتای پر لیوان رو ببینم .. نمی دونم نصف لیوان می شه یا کمتر یا بیشتر . نفس عمیق بکشم و به این فکر کنم که یکی هست که روزی یکی دوبار پارسا رو ببره دد .. اینکه وقتی همه باهم می ریم بیرون پارسا رو با خوشحالی توی بغلشون می گیرن و دیگه از سر و کله ی من صخره نوردی نمی کنه هی چادر و روسری منو نمی کشه .. به اینکه روزا توی خونه باهاش بازی می کنن و من می تونم چهار تا کلمه زبان بخونم...

سعی می کنم فکرمو آزاد و رها کنم .. احساس خوبیو راحتی داشته باشم و یه کمی استراحت کنم ... آقای همسر منو با ماشین برسونه کلاس وبیاد دنبالم و مجبور نباشم پول آژانس بدم ..

سعی می کنم چشمامو به خیلی چیزا ببندم و بعضی چیزا رو نشنوم و به بدبختی هم سعی می کنم  که خاطرات قبلی رو که به زور می خوان رژه برن توی مخم بیخیال بشم ..

خلاصش اینکه سعی می کنم خوش بگذرونم دیگه