یه روز کاملا شیطونی
پارسا امروز یه جور عجیبی شیطون بود ..طوری که منو باباش دهنمون باز مونده بود از کاراش .. یه برق شیطونی توی چشماش بود بدو بدو باروروئکش می رفت سراغ کتابا .. سی دی ها .. کیس کامپیوتر.. کفشای جا کفشی .. تا مشغول رفع و رجوع کردن یه جا بودیم سرمونو بلند می کردیم می دیدیم یه جای دیگه مشغوله .. بر خلاف روزای دیگه که چند وعده می خوابه اصلا هم نخوابید .. یکی دوبار فقط یه چرت کوتا ه زد و باز پرید و مشغول شیطونی شد . غذا هم 7-8 قاشق به بدبختی اینقدر دنبال روروئکش دویدم تا تونستم بهش بدم .. باباش می گه یه چیزی بهش دادی خورده اینطوری شده .. دیگه آخر شب اینقدر باهاش توپ بازی کردیم با باباش کشتی گرفت که تقریبا بی هوش شد و خوابید ... بعد هم باباش سینه خیز رفت خوابید .. منم تازه رفتم سراغ آشپز خونه . الان نصف ظرفا رو شستم دیدم دیگه نای ایستادن ندارم اومدم یه کم بشینم باز برم سراغ بقیه کارام ...
حتما باید بریم یه کتابخونه ی در دار بگیریم و سی دی ها کتابا رو تا از دست نرفتن نجاتشون بدیم از دست این موش موشک
راستی وبلاگشم بروزه ..
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ساعت 1:8 توسط وفا!
|