فردای دیروز
تهرانیم
دیشب کلافه شدیم توی راه .. جاده خوب و خلوت بود اما امان از وقتی که می رسی به تهران .. یک ساعت و خوردی طول کشید تا رسیدیم یه منزل مامان اینا ..
پارسا هم انصافا پسر خوبی بود .. دوساعت اول رو که تخت خوابید بچم و اگر باباش وسط راه ماشین رو نگه نمی داشت و نمی رفت دستشویی بیشتر هم می خوابید
دیگه بیدار شد شیر خورد یه کم بازی کردیم بعد غر زد یه سری به من مشت و لگد زد یه کمی از پنجره با تعجب ماشینا رو نگاه کرد باز به به خورد بعد از کرج تا تهران رو هم گریه کرد دیدیم هیج جور ساکت نمی شه و اشکاش گوله گوله میاد یه جای خطرناک نگه داشتیم کنار اتوبان پیاده شدن با باباش یه کمی ماشینا رو دیدن .. بعد بچه خوب شد بعد موندیم توی ترافیک تهران بازم تکرار همه کارای بالایی تا اینکه بالاخره رسیدیم
و اما
من با خودم فکر کرده بودم که می ریم خونه مامان اینا من یه نفسی می کشم یه کم سرمو میذارم روی بالش .. لم می دم برای خودم کتاب می خونم و فیلم می بینم اما .........زهی خیال باطل چون این پسرک چنان مامانی شده که نگو عین این بچه کوالاها چار چنگولی می چسبه به من .. مامان و بابا نگاهش هم که می کنن گریه می کنه خدا نکنه که بغلش کنن .. جالب اینه که با باباشم همین جوری می کنه خلاصه هر کس غیر از من بهش دست بزنه چنان لب و لوچه ای پیچ می زنه و اشکی می ریزه و ماماماما می گه که نگو .. بازم منم و پارسا و این یعنی ازون خیالات واهی خبری نیست
امروز قرار بود برم شهرک آزمایش برای گواهی نامه المثنی که اینقدر پول زبون بسته رو به این آژانسی ها ندم و برم کیش وبرگردم یه کم خودم دست به فرمون بشم بعد از سالها .. اگر نمی دونین بگم که دوسال پیش آقایون دزد کیفمو از تو ماشین دزدیدن که حاوی گواهینامم هم بود
اما نرفتم چون هم پارسا بچه خوبی نیست می ترسم برم یهو لج کنه هم اینکه هوا خییییییییییلیییییی گرمه و اصلا حسش نیست دیگر هم اینکه کلی باید قبلش برم بانک های گوناگون هی سه تومن اینجا پنج تومن اونجا واریز کنم و این یکی دیگه اصلا حسش نیست تو این هوا ... بازم خوشبحال آژانس دم خونمون می شه
راستی که چقدر در کشور ما انجام کارها آسان می باشد