این چندروز تعطیلی مادر بزرگ و پدر بزرگ پارسا اینجا بودن و به دلایلی من یه کمی دلم گرفته ..

نمی دونم شاید نباید اینجا درد و دل کنم شایدم این پست رو بزودی حذف کنم اما خیلی دلم میخواد این حرفا رو برای یکی بگم شاید یه جوابی بشنوم که به دردم بخوره یا بفهمم که من اشتباه می کنم

نمی دونم چرا پسرک زیاد توی بغلشون اروم نمی موند و زود به نق زدن می افتاد .. مادر بزرگش بسیار زیاد می بوسیدش .. ازون بوسای کش دار و با صدا و طولانی .. یعنی وقتی بغلش می کرد مدام می بوسیدش .. پسرم بچه ی صبوری هستش .. یه مدت واکنشی نداشت اما بعد خسته می شد و به گریه می افتاد .. منم که دنبال بهانه ای بودم که اونو از رگبار بوس های آبدار نجات بدم می دویدم و می گرفتمش .. می دونم کار درستی نبود و مادر بزرگ ناراحت می شد اما بغل من که می اومد سرشو می ذاشت روی شونه هام و آروم می شد انگار ازم تشکر می کرد که گرفتمش

 

صبح جمعه هم دیدم پدر بزرگ و مادر بزرگ لباس بیرون رفتن پوشیدن اما هی نمی رن نشستن منتظرن .. می دونستم دلشون می خواد پارسا رو باخودشون ببرن .. اما نه من نه باباش دلمون نمی اومد از پارسا بی دلیل جدا بشیم .. بازم دلم سوخت و با خودم گفتم دلشون می شکنه خودم هم شاید یه روزی مادر بزرگ بشم .. می رن یه دوری می زنن زود میان دیگه ..

این بود که پرسیدم جایی می رین؟ گفتن دلمون می خواد پارسا رو ببریم گردش .. پارسا هم که ساعت دوم خواب نیمروزش بود و گیج خواب بود .. گفتم باشه ببرینش .. گفتم که خوابش میاد و خسته اس .. یه شیشه شیر هم بهشون دادم برای احتیاط .. چون این طور که از رفتارشون بر میامد می خواستن زود برگردن

اما رفتن و تا دو ساعت دیگه بر نگشتن .. من می دونستم که اون شیشه شیر برای دو ساعتش کافی نبود و در ضمن الان دیگه وقت سوپش هم بود .. دیگه باباش طاقت نیاورد و زنگ زد هی گفتن الان داریم میایم 

دیگه خون توی تنم داشت خشک می شد ... کنار پیجره نشسته بودم و با صدای هر ماشینی دلم تاپ تاپ می زد .. تا اینکه بالاخره اومدن .. پارسا خوابش برده بود .. معلوم بود  که خیلی خسته بود .. اما مادر بزرگ و پدر بزرگ خیلی خوشحال بودن ... گفتن که بردنش کنار دریا و دوساعتی سرشو گرم کردن وقتی هم اومدن توی ماشین دیگه شیر نخورده و خوابیده ...

بچه از زور خستگی و گرسنگی ناله می کرد توی خواب .. حدود چهار ساعت خوابید و سه تا شیشه هم شیر خورد توی خواب .. صورتش هم کمی آفتاب سوخته شده بود ...

وقتی بهشون گفتم که بچه هم خسته بود و هم گرسنه شدیدا انکار کردن و گفتن خودش دوست داشت بیشتر کنار آب بمونه .. نمی دونم بچه ی هفت ماهه چطور اینو گفته بود .. خیلی عصبی بودم خیلی

باباش می گفت مقصر خودتی که گفتی ببرنش .. من فکر می کردم بالاخره خودشون بچه بزرگ کردن و می دونن بچه چه نیاز هایی داره 

نمی توم به خاطر اون روز خودمو ببخشم ..