ماجراهای من و نی نی
مامان بزرگ پارسا دیروز اومده اینجا و الانم داره توی اتاق باهاش بازی میکنه و من خیلی احساس خوبی دارم .. دیشب نصفه های شب معده درد وحشتناکی گرفته بودم و تا صبح داشتم ناله می کردم .. خدا خیر بده آقای همسر رو که یه چندتا قرض داد خوردم و نبات داغ درست کرد و حوله برام گرم کرد و کنارم نشست تا یه کمی بهتر شدم ..
حتی صبح هم که می خواستم پسرک رو بغل کنم انگار هنوز جای دردش مونده بود .. خلاصه خدا مامان بزرگ رو رسوند برامون .. البته گاهی که پسرک چشمش به من می افته لب و لوچه شو کج می کنه که منو بگیر .. اما منو که نبینه خوبه با مامان بزرگش
راستی اون مشکلی که پارسا با اسباب بازی هاش داشت هم حل شد ها .. مامانم که اومده بود اینجا دید که پسرک به خاطر هر اسباب بازی خونه رو می ذاره روی سرش رفت و تمام اسباب بازی هایی که به دردش می خورد آورد یه پتو پهن کرد وسط هال پارسا وسط اسباب بازی ها دورش .. دیگه گریه نکرد یکی رو می ذاشت یکی دیگه رو بر می داشت دیگه هم براش عادی شده ..مامانم گفت شماها یکی یکی می دادین دستش بچه حریص می شد .. باید دورش پر اسباب بازی باشه .. حالا تهران که رفتم می رم براش یه چندتا اسباب بازی دیگه می گیرم ازین دندونی های رنگ و وارنگ
آهان اینم بگم یه کمی خنده داره.. چندروز پیشا که هوا خیلی عالی و بهاری بود دیدم حیفه توی این هوا توی خونه باشیم و آفتاب بهاری پوست ناز موش موشک رو لمس نکنه .. این شد که شال و کلاه کردیم به قصد پیاده روی .. گفتم می ریم تا کتاب فروشی سر خیابون دو سه تا کتابی که برای کلاسم میخوام رو هم می خرم ... دو دل بودم کالسکه ببرم یا نه .. آخه تا حالا کالسکه رو نبردیم بیرون خونه گاهی تو ی خونه پارسا توش سوار می شه مثلا وقتایی که بابایی داره جارو برقی می کشه می شینه اون تو که گرد و خاک هم بهش نرسه و با تعجب باباشو دنبال می کنه .. کوچه های مام که پیاده رو درست و حسابی نداره که بشه با کالسکه رفت .. این شد که پسر رو بغل کردم و یا علی
زدیم بیرون .. آره خواهر جونم برات بگه که همچی که رسیدیم سر کوچه افتادم به غلط کردم .. هی پسر رو ازین دست می دادم اون دست چادرم هم که واسه خودش اینور و انور می رفت و اگر کش نداشت حتما یه جایی می افتاد .. دستام دیگه کم کم بی حس شده بودن .. فکر برگشتن رو نکردم گفتم می رم یه جا می شینم فوقش.. دیگه هن و هن کنان و به زار خودمو رسوندم به یه مغازه که فروشنده اش خانوم بود و یه صندلی هم بود توی مغازش .. یعنی احوالاتم یه جوری بود که مراتب دلسوزی رو تو نگاه آدمایی که از روبرو می اومدن می دیدم .. خلاصه رفتم تو نشستم و خانومه هم اومد و پارسایی رو بغل کرد و برد توی مغازه گردوند .. پارسا هم همچین کج دار و مریز کنار اومده بود با اوضاع.. تا اینکه یه آقا پیرمرد که اسفند دود می کرد و پول می گرفت اومد توی مغازه و با دیدن پسرک رفت طرفش و هی اون اسفندشو دور سرش چرخوند و یه چیزایی به ترکی گفت و همین کافی بود که پارسا بزنه زیر گریه اونم چه گریه ای !!!!!!!!!!!
دیگه مجبور شدم پسرک رو بگیرم و البته برای ادب هم که شده یه چیزی از خانوم فروشنده بخرم .. دوباره رفتیم تا کتاب فروشی .. اونجام یه صندلی بود که یه دخترجوونی روش نشسته بود که من خیلی دلم می خواست جاشو بده به ما اما خوب اون که از دل من خبر نداشت .. ناچار بهش گفتم می شه چند لحظه پسرمو بذارم توی بغلتون تا بتونم از توی جیبم پول دربیارم .. اونم با خوشحالی پارسا رو گرفت ولی کار به چند لحظه هم نرسید و پسرک زد زیر گریه .. البته این همه بدخلقیش مال این بود که خیل ی زیاد خوابش میومد . .. پسرم مثل مامانش وقتی خواب داره اصلا اخلاق درست و حسابی نداری .. دیگه زنگ زدیم به بابا که تو رو خدا بیا دنبالمون و رفتیم تو ی ایستگاه تاکسی نشستیم تا بابا اومد ..
نکته خوب و دوست داشتنی قضیه این بود که مردم که میدیدن من بچه بغلمه همه جوره کمک می کردن ماشینا برام می ایستادن تا رد بشم .. مغازه دار ها بهم صندلی تعارف می کردن .. این مهربونی ها رو دوست دارم