ساعت ده صبح پنجشنبه 25 فروردینه و داره بارون میاد چه بارونی ... با اینکه پرده هارو کشیدم هوا تاریکه ..

موش موشکم طی یک اقدام بی سابقه ساعت ده دیشب خوابیده و غیر از 5-6 بار که توی خواب شیر خورده بیدار نشده و هنوزم عین فرشته ها خوابیده .. دیگه رکورد مامانشم زده بچم

جدیدا یه مدلای بامزه ای ژست می گیره توی خواب که دلمون می خواد همین طوری کنارش وایسیم و نگاهش کنیم

این ترم کلاس بعد از ظهر برداشتم و پسر و پدر باهم می مونن تا من برم و برگردم .. دیگه خیالم راحته

اما شاگردای کلاسم خیلی عجیب غریبن.. رفتن شاکی شدن که چرا معلم ما آرومه ..آخه ترم پیش استاد کودکان معلمشون بوده که عادت داره با بچه ها بپر بپر می کنه

کلا انرژی کلاس مثبت نیست .. سعی می کنم خودم تغییرش بدم اما دلم تنگ شده برای کلاس قبلیم .. شاگردای خیلی خوبی بودن

راستش این ترم نمی خواستم برم اما آقای همسر اصرار کرد که برم و گفت الان می گی بعدا پشیمون می شیی . .. نمی دونم می ارزه یا نه آخه رشته من این نیست و ازش لذت نمی برم .. 

قراره دو هفته دیگه بریم تهران .. تا خدا چی بخواد