واکسن شیش ماهگی
خیلی ایندفعه بدبود هم خوردنی داشت هم هپاتیت هم ب ث ژ که خیلی درد داشت
تازه فکرشو بکنین رفتیم خانه بهداشت شهر گفتن پرسنل رفتن توی شهر آمار گیری و آقای همسر عصبانی شد و اونام از ترسشون زنگ زدن به خانه بهداشت نزدیک ترین ده و هماهنگ کردن که بریم اونجا
مام رفتیم اونجا و البته خیلی تر و تمیز تر از اون یکی توی شهر بود ...
یه چندتا نی نی هم بودن که پارسا بیشتر از همه از یه نی نی دخمل دو سه ماهی خوشش اومده بود و هی نگاش می کرد و بهش می خندید شیطونک
پسرم دیروز تب دار و بیحال بود چند سری هم شدید گریه کرد از درد پاهاش ... اصلا پاهاشو مخصوصا چپیه رو تکون نمی داد .. اصلا غلت هم نمی زد... مظلوم و آروم دراز کشیده بود و یه جار و نگاه می کرد .. دیگه دلمون کباب شد .. موقع عوض کردن هم دستاشو گارد می گرفت که یعنی مواظب باشین دستتون نخوره به پام .. این قطره استامینوفن هم که زهر ماره.. بچم چند بار عق زد از بس تلخه.. دیگه هم هر کاری می کنیم دهنشو باز نمی کنه دوتایی باهم زورمون بهش نمی رسه.. دیگه باباش به کلک و بدبختی چند قطره بهش می ده که طفلکم چشمشو به هم فشار میده تا قورتش بده.. نمی شه یه کم خوشمزه ترشو بسازن واس نی نی ها؟
تازه مامان هم جلسه اول کلاسش بود و پارسا رو سپرد به بابایی و رفت .. بابا هم خیلی خوب مراقب پسرک بود و برای اولین بار هم به تنهایی پی پی شست و حسابی خسته شده بود
شاگردای کلاس سه نفر بیشتر نیستن و خداخدا می کنم که کلاس کنسل بشه حوصله شو ندارم
امروز بهتره پاهاشو تکون می ده و خیلی با احتیاط غلت می زنه .. انگار دردش بهتر شده .. فداش بشم که با تمام بیحالیش به ما لبخند می زنه و برای ما می خنده