یه سال دیگه هم تموم شد .. وقتی بچه بودیم زمان خیلی طولانی بود دیر می گذشت اما هر چی بزرگتر می شیم یا دیگه بهتره بگم هر چی مسن تر می شیم زمان سرعتش بیشتر می شه انگار .. اونقدر که همیشه ازش عقبیم .. روزا و هفته ها و سال ها به طرز باور نکردنی می گذرن ..

حالا دیگه یاد گرفتم نگران خیلی چیزا نباشم ..غصه خیلی چیزا رو نخورم چون می دونم زمان به سرعت نور اونا رو باخودش می بره .. فقط کمی صبورتر باشم

خوب می ریم سراغ سال 89 ببینیم چه خبر بوده

مسلما 1389 شماره ای که توی خانواده ی کوچیک ما خییییییییییلییی مهم و دوست داشتنیه !

سالی که اوایل پائیز یه فرشته ی ناز و زیبا به جمع ما اضافه شد و مسئولیت سنگین اما شیرین پدر و مادر شدن رو روی شونه هامون حس کردیم .. حالا پسرکمون نزدیک شش ماهشه .. اون موجود کوچولویی که هیچ واکنشی نداشت و حتی قدرت تکون دادن دست و پاهاشو نداشت .. هیچ کنترلی روی دستاش نداشت .. ما رو نمی شناخت .. فقط شیر می خورد و عوض می شد و می خوابید حالا مردی شده برای خودش .. یه عالمه کارای خنده دار می کنه .. ازش غافل بشی قل قل می خوره و می ره اینور و اونور !!الانم چراغ خونه گرفته ناز خوابیده .. دستاشم عین آدم بزرگا گذاشته زیرسرش ..

همش با خودم فکر می کردم یعنی کی می شه که ما رو بشناسه و برامون ذوق ذوق کنه .. می شه حرف بزنه .. راه بره ..بشینیم مامان و پسر باهم بازی کنیم ؟ کتاب بخونیم ؟ با بابا کشتی بگیره ؟

عید پارسال هم ما خونه مون موندیم .. اونموقع نی نی مون قد یه ... یه .... یه انجیر بود فکر کنم .. یا یه چیزی تو این مایه ها .. مامان بزرگ و بابا بزرگش کل عیدرو پیش ما بودن و همون موقع ها بود که بهشون گفتیم اونام داشتن بال در میاوردن از خوشحالی ...

حال من تعریفی نداشت .. اونقدر که الان که یادم میاد دلم برای خودم می سوزه .. از همه چی بدم میومد.. با هر تنفسی احساس بدی داشتم .. همه چی بدمزه بود .. بدبو بود .. تهوع آور بود.. هوا .. خونه .. آدما..


بعد عید هم مامان همراه پارسا به تدریس زبان ادامه داد .. بابائی می گفت بچم به دنیا بیاد انگلیسی گریه می کنه ...

خلاصه اینقدر کلاس رفتیم تا اینکه یواش یواش پسرک بزرگ شد و مانتو ها ی مامان دیگه قابل پوشیدن نبود .. هی رفتیم ازین مانتوها ی نخی گل و گشاد که کنار جاده ریخته رنگ به رنگشو خریدیم .. شاگردای مامان هم دیگه از وجود پسرک باخبر شده بودن و یکی از مباحث سر کلاس شده بود پسرک !

گاهی سر اینکه بچه خوبه یا نه.. دختر خوبه یا پسر .. و ازین حرفا بحث می شد .. کلی هم برای مامانی خوردنی میاوردن می گفتن ویارونه .. ترشی و مربا و ... خلاصه پسرک محبوب همه قلب ها ..

اون وسطام سربازی بابایی تموم شد .. 

خرداد صاحب یه دختر دایی جدید شدم  مهدخت که حالا 4 ماه از پارسای من بزرگتره

.. تابستون و اوج گرما رو به سختی گذروندم.. دیگه نتونستم به کلاس رفتن ادامه بدم .. البته اون وسطا حسابی مسافرت رفتیم ... تهران .. ساری ..حتی یه بارم رفتیم رشت به خاطر کار بابایی .. که می تونیم به جرات اسم سال 89 رو بذاریم سال نی نی در مسافرت !

دیگه سرتون رو درد نیارم .. تا اینکه پسرک تو یه نیمه شب پائیز دیگه حوصله اش سر رفت و با انگش زد کیسه دورشو پاره کرد تا ببینه بیرو ازون جا کجاست؟چه خبره؟

اینجوری بود که پارسا درست شبی که 38 هفته اش تموم شده بود پرید توی دنیای ما که نکنه دیرش بشه یه وقت!

وقتی اومد چشماش باز بود و با تعجب و یه کمی هم ترس اطرافشو نگاه می کرد..

(الان بیدار شده توی بغلمه و داره پوووف پووووف می کنه و باید برم چتر بیارم )