پارسا امروز چهار ماهه شد!!

امروز جلسه پنجم کلاس زبان بود و پسرک بازم حسابی هوای مامان رو داشت و تمام زمان کلاس رو خوابید .. حتی با سرو صدای مامان و شاگرداش که توی کلاس بغلی بودن بیدار نشد !

با آدمای اونجا حسابی جور شده .. خدا رو شکر

فاطمه پرسیده بود درباره کلاس: عزیزم من الان ترم سوم یعنی E1 رو درس می دم کتابی که تدریس می شه توی کیش کتاب total english هست دیگه چی برات بگم؟

قراره جمعه برامون مهمون بیاد و من از حالا استرس دارم .. البته غریبه نیستن دوتا دائی هامن .. امامن کلا برای مهمون استرس دارم .. با اینکه خییییلی مهمون دوست دارم همش می ترسم پذیرائیم خوب نباشه ..

حالا اگر مهمون دوستام باشن که همسن خودمن و شرایط همو می دونیم خیلی برام سخت نیست اما یه بزرگ تر که می خواد بیاد استرس می گیرم .. می ترسم بهشون خوش نگذره .. البته با بودن آقای همسر مهربون این فکرا الکیه می دونم اما خوب منم دیگه .. غر نزنم روزگارم پیش نمی ره 

پارسای چهار ماهه ما الان تو خوابه نازه و مامان هم با دست باند پیچی داره تایپ م یکنه و یک عالمه کار ریخته توی خونه ...

نگفتم دستم چی شده؟ چرا نگفتم ؟ آره خواهر دستم چند روزی بود که درد می کرد از دیشب دردش شدید شد و صبح دیدم ورم کرده و از زور درد نمی تونم تکونش بدم .. دیگه با کمک بابایی پسرکو با خودم بردم

موقع اومدن هم همکارا کلی کمکم کردن و نی نی رو تا دم آژانس آوردن خونه هم که رسیدیم توان اینکه با دست راستم کلید بندازم رو نداشتم به بدبختی زنگ همسایه مونو زدم که خیلی آدمای خوبی هستن و یکی از لطفای بزرگی که خدا در حق ما داشته وجود همین خانواده مهربون در همسایگی ما بوده

بنده خدا یه مدت پارسا و نگه داشت تا من درو خونه رو باز کنم و بتونم پارسا رو بیارم تو بعدم برامون ناهار آورد در خونه .. خدا خودش بهشون خیر بده واقعا احتیاج به کمک داشتم ...

به آقای همسر زنگ زدم که زودتر بیاد و اون هم مثل همیشه با یه دنیا مهربونی تندی اومد خونه و پارسا رو گرفت و دستم رو با حوله گرم بست .. حالا اینقدر بهتره که بتونم تایپ کنم ..

خدایا کاش می دونستم چی بگم که شکر یکی از نعمت هات رو کرده باشم ... ممنونم .. برای همه داده ها و نداده هات ..