ما و پسرک !
غروب جمعه اس و همین جوری الکی دلم میخواد که وبلاگ بنویسم .. جدیدا جمعه ها رو خیییییییییلی دوست دارم و هر روز تعطیلی رو چون که آقای همسر مهربون خونه اس و بودنش برام خیلی دلگرمیه در ضمن خیلی هم کمکه توی نگهداری از پسرک
الان حضرت والا و پدر گرامیشون هر کدوم روی یک مبل ولو شدن و خوابشون برده البته پسرک رو به زار و بدبختی خوابوندیم اما پدر از خستگی در حال کتاب خوندن خوابش برد ...
از پریروز پارسا همش عطسه و سرفه می کنه به نظرم سرما خورده فکر کنم توی رفت و آمدها گرم و سرد شده ... خیلی ناراحتم حس می کنم من باعث مریضی اش شدم .. فکر می کنم اگر من جای آقای همسر بودم عصبانی می شدم و می گفتم که این کار کردن تو باعث شده بچه مریض شه اما ایشون بسی مهربان و بزرگوار هستن و تا حالا ازین حرفا نزدن
اما عجب چیزیه این دیفن هیدارمین ... با یه قاشق چایخوریش پسرک دو سه ساعت محکم می خوابه بدون اینکه بیدار بشه .. سرفه هاش هم خدا رو شکر کمتر شده
هفته ی دیگه 11 بهمن پسرک چهار ماهش تمام می شه و باید واکسن چهار ماهگی بزنیم .. این واکسن ها خیلی بدن .. اون دفعه برای دو ماهگی پارسا یه طوری گریه می کرد فکر می کردم الانه که نفسش بند بیاد اما شکر خدا فقط همون یک شب رو گریه کرد البته تا یک هفته بیحال بود پسرکم
الان به شدت سعی میکنه چیزا رو بادستاش بگیره و ببره طرف دهنش ... گاهی وقتی چند بار تلاش میکنه و نمی تونه گریه می کنه و عصبانی می شه
هر وقت از خواب بیدار می شه به ما می خنده ... کلا خنده هاش دیگه معنی دار هستن .. اگر براش ادا در بیاریم بلند و باصدا می خنده که من و بابایی ضعف می کنیم از ذوق
باباش هم واسه اینکه اوشون بیشتر شاد باشن شده دامبول السلطنه دربار پارسایی یک مسخرگی هایی از خودشش در میاره که من باورم نمی شه این همون باباییه ... یه وقتایی با صدای خنده پارسا می رم توی اتاق می بینم بابایی داره عین بلا نسبت میمون شکلک درمیاره و بالا و پایین می پره ... پسره هم غش غش میخنده
وقتی که ادای خوردنشو درمیاریم خیلی دوست داره یه طوری بهمون نگاه می کنه و می خنده که دلم می خواد راست راستی بخورمش ...
وای که چقدر هردومون خسته ایم !!! دلم یه خواب سیر می خواد روی تخت که جای کافی واسه غلتیدن داشته باشم .. آخه پارسا خان که روی تخت ما می خوابن دستاشونم از دو طرف باز می کنن عین بعلاوه فکر کنین چقدر جا واسه منو بابایی می مونه .. هر کدوممون در منتها الیه های تخت یه طوری که نصف تنمون رو هواس در یک حالت تا صبح می خوابیم و صبح دو عدد چوب خشک با صدای ترق توروق استخوان ها از جا بر می خیزیم ...
(من رفتم و باز اومدم در این فاصله پارسا گریه کرد بیدار شد شیر خورد آروغ زد باز شیر خورد تکونش دادم تازه خوابش برد حالا هم داره خواب خنده دار می بینه و با صدا می خنده توی خواب)
حس می کنم خدا یه قدرت چند برابر به هردومون داده .. وگرنه تا حالا با این خستگی ها و بیخوابی ها بریده بودیم .. سخته اما شیرینه ..نمی دونم اگر کمکای خیلی زیاد آقای همسر نبود چیکار می کردم .. حتی گاهی که من دیگه از خستگی نا ندارم یکی دو ساعت پسر و نگه می داره تا من یه کمی ولو بشم و یه چرتی بزنم و دوباره نیروهام رفرش بشه ...
حالا فکر کنم داره خواب می بینه مامان باباشو غول داره می خوره که توی خواب گریه می کنه .. الان هم فکر کنم رفته به جنگ غوله ... یه صداهای جدی و خشنی از خودش درمیاره اخم هم کرده .. فکر کنم مار و نجات د اد الان یه قیافه ی همایونی از خود راضی گرفته ... حالا داره باگوشه لبش می خنده حتما غوله رو شوت کرد رفت تو آسمون !!!! دست گل پسرم درد نکنه
حالام واسه خاطر کاری که کرده پسرم حال می کنه که سرشو بذاره روی دوش مامان و همچین همایوونی چرت بزنه ... خسته شده دیگه حق داره.. با غول جنگیده الکی که نیس.. مامان هم دندش نرم با یک دست تایپ می کنه ....