توهم صدای پارسا گرفتم .. همچین که خوابش می کنم و از اتاق میام بیرون می شینیم روی مبل دو دقیقه نشده عین تیر می پرم .. یه جوری که همه تعجب می کنن .. می گن خوب مام نشستیم صداش بیاد ما می شنویم دیگه ..

یا وقتی حمام می رم با اینکه می سپارمش به مامانم و خیالم همه جوره راحته اما انگار همش صدای گریه پارسا رو می شنوم هی آبو می بندم ببینم درست شنیدم یا نه ..

کنارم هم که شب می خوابه هر 5 دقیقه خواب می بینم داره بی قراری می کنه از خواب می پرم نگاش می کنم می بینم ناز خوابیده .. مامانم می گه وسواسی شدی ... دارم سعی می کنم این حساسیتمو کم کنم ...

دیشب بابایی اومد و یه شب پیش ما بود و خیلی خوب بود که دوباره جمع سه نفریمون جمع بود .. دوباره بابایی رفته شیراز که به کارای اداریش برسه

پسرکم عاشق تلویزیون شده .. ترجیح می ده جلوی تلویزیون خوابش کنم .. چنان با دقت خیره می شه و جدی نگاه می کنه و پلک نمی زنه که فکر می کنم می فهمه چی به چیه ... مخصوصا کارتون ها رو که تصاویر رنگی شاد دارن خیلی دوست داره ... حالا دیگه با کتابای کودک که تصاویر درشت و رنگی دارن توجه بیشتری نشون می ده ... منو بیشتر می شناسه ..

دوست داره یه زمانایی رو من و اون باهم بازی کنیم توی بغلم بگیرمش و باهاش حرف بزنم .. با چشمای نازش به من نگاه می کنه و با تمام صورتش می خنده .. خودشو برام لوس میکنه .. چشم از من بر نمی داره .. توی اون لحظه ها نمی دونم چطوری خدا رو شکر کنم .. باورم نمی شه این منم که این نعمت و امانت توی بغلمه

قدرت دست و پاهاش روز به روز بیشتر می شه .. حرکات دستش حالا بیشتر در اختیارشه .. خلاصه گوگولی مگولی بود حالا بیشتر هم شده ...

تازه داره تلاش می کنه غلت هم بزنه روی سطح صاف می ذارمش خودشو بر می گردونه .. دیگه باید مواظب باشم وقتی می ذارمش روی مبل !!!!!!!!!!

از ته دلم دعا می کنم خدا به تمام کسانی که منتظرن نی نی بده  ... نی نی هایی سالم و ناز .... به حق امام موسی کاظم که فردا سالروز میلادشونه

اینم یه عکس از پسر خاله ها ...