عید قربان برای اولین بار پارسا به شهر اجدادیش که هر دو مامان و باباش اهل اونجان یعنی ساری !! مسافرت کرد ..
برای اولین بار یه کمی برام سخت بود که تنهایی برای مسافرت یکی دو روزه بانی نی وسیله جمع کنم هم برای خودمونم برای نی نی . حالا خوبه ماشین خودمونه چون من خیلی بار ورداشتم
ساری خوب بود خوش گذشت .. پدر بزرگش اینا ببعی قربونی کردن و یه مهمونی شام هم به افتخار پسرکم توی رستوران دادن و فامیلاشونو دعوت کردن که بچه ام کل مهمونی رو خواب تشریف داشت و مامان و باباش سر فرصت شام خوردن و هی همه گفتن چه پسر خوبی ... حالا نمی دونن که توی خونه تا سفره پهن می کنیم شروع می کنه به جنگولک بازی که یعنی منو بگیرین !!
یه ناهارم با نی نی رفتیم پیش مامانی که کل زمان رو پارسا خواب بود و اصلا نفهمید کجا رفتیم کی رفتیم .. مامانی گفت می خوان خونه رو بفروشن چون خیلی بزرگه و مامانی هم تنهاس و نمی تونه به خونه برسه .. البته راس می گفت مامانی هم سنش بالاس خونه با اون بزرگی خیلی کار داره ..
اما من خیلی دلم شکست .. تمام خاطرات خوب بچگی من توی اون خونه اس.. توی تک تک اتاقا بوی آقاجون میاد .. درختای باغو بابام کاشته ..تمام تابستونا رو به عشق توی حوض رفتن از خواب بیدار شدیم .. از ظهر دسته جمعی می رفتیم توی حوض دم غروب با دعوا و داد و بیداد مامانامون میومدیم بیرون ..
دلم براش تنگ می شه .. مید ونم که نباید دل بست به چیزای دنیایی .. اما حالا دل کندن خیلی سخته
انگار پارسا دیگه داره بیدار می شه من برم !!