پسرک روزا می خوابه شبا یا بیداره و دلش  می خواد باهاش بازی کنن یا نیم ساعت نیم ساعت شیر می خوره خلاصه یعنی تو این مدت از خواب شب خبری نبوده

کلی همه دلشون واسه من می سوزه مامان و بابا و داداشم هی می برنش نگهش می دارن که من یه کم بخوابم .. تا وقتی پیش اوناس نمی دونم چرا ساکته همچین که میاد پیش نق می زنه ..

بابا که براش حرف می زنه خیلی خوشش میاد ... مات و مبهوت نگاه می کنه به صورت بابا ... الان دیگه نگاه هاش معنی دار شده و آدم رو با چشمای سیاهش دنبال می کنه

داداشم هم عاشق بوی نی نیه.. سرمو برمی گردونم می بینم نی نی سرجاش نیست ..... یعنی دائی ورش داشته برده توی اتاق خودش .. کلی باهاش حرف میزنه و بوش می کنه ... با خودش می برتش سر کامپیوتر .. توی رختخواب .. پسرک هم وقتی با دائیشه کلی حال می کنه چون صداش در نمیاد

با مامانم که میره حموم هم کلی کیف می کنه .. از کجا می فهمم؟ واسه اینکه توی حمام می خوابه .. مامانم خیلی واسش زحمت می کشه .. شبا تا یه صدا کنه مامان می پره میاد ... هر چی می گم شماها بخوابین من خودم یه کاریش می کنم نمی شه ... همشون گوش به زنگ صدای نی نی هستن

پس فردا بابا یی میاد و باید برگردیم شهر خودمون... دلمون واسه همشون تنگ می شه... فکر کنم برام سخت بشه چون اینجا تقریبا من کاری غیر  از شیر دادن به نی نی ندارم ..

پسرک هم بهشون عادت کرده .. با صدای مامانم می خوابه .. حالا من سه  ساعت واسش لالائی میخونم انگار نه انگار ... مامانم می گه باید از ته دلت بخونی .. می گه اون از صدات می فهمه که چقدر دوستش داری . .. خوب من که خیلی دوستش دارم !!!!