مامان خانوم می نویسد!
از تبریکات همتون ممنونم .. دیگه به علت کثرت یکی یکی اسم نمی برم اما کامنت هر کدومتون برام واقعا شاد کننده بود .. از ته دلم آرزو می کنم که همه دوستای گلم به تمام خواسته هاشون برسن به نی نی هم می گم که دعا کنه
الان که دارم می نویسم پسرک تخت خوابیده ... چون دیشب تقریبا اصلا
نخوابید و یه سره مامانش سره کار بود.. هنوز به این همه بی خوابی عادت
نکردم .. شب ها بیشترش که مشغول شیر دادن به این فرشته ی کوچیک می گذره اون
یه ذره ای رو هم که اون می خوابه نمی تونم چشم از صورت ناز و معصوم و
کوچولوش بردارم .. حیفم میاد نگاهش نکنم .. این می شه که صبح یک عدد
مامان با چشمای پف کرده و گیج و منگ از خواب از جام پا می شم و پیش بسوی استامینوفن ..
بالاخره حالم یه خورده بهتر شده اینقدر که می تونم یه کم سر کامپیوتر بشینم .. تا جایی که بتونم از اون روزا می نویسم تا برای خودم هم خاطره اش باقی بمونه .. همون روزایی که نی نی گولو 2 وجبی یه عالمه آدم بزرگ رو غافلگیر کرد و پرید توی این دنیا.. دوستای زیادی هم مشتاق بودن که جریان این تولد رو بدونن ..
از شنبه شروع می کنم .. شنبه ده مهر.. آها اول بگم که تاریخی که دکتر واسه ما تعیین کرده بود یعنی پایان هفته ی 40 بارداری می شد 27 مهر یهنی پس فردا ..
شنبه که آقای همسر از سر کار اومد خونه ناهار خوردیم یه کم استراحت کردیم و غروب شاد و خوشحال پاشدیم شال و کلاه کردیم که بریم خیابون هم یه کم خرید کنیم هم یه دوری بزنیم .. رفتیم شیرینی خریدیم و توی خیابونا یه کم گشتیم و برگشتیم خونه .. نماز خوندیم و جمع و جور کردیم و شام خوردیم و نشستیم که قهوه تلخ دو رو ببینیم اما سر صحبت باز شد و رفتیم توی دورانای بچگی مون
اینقدر غرق خاطراتمون شدیم و هی من گفتم و هی آقای همسر گفت که دیگه ساعت شد نزدیک 12 .. قرار شد بی خیال سریال بشیم و برای سیو موندن اندک بنزینی که توی کارتمون داریم طبق روال هر هفته بریم صف سی ان جی.. 7-8 تا ماشین بیشتر توی صف نبود .. هوا هم که عالیییییییییی .. خلاصه تا برسیم خونه شد ساعت حدودای یک .. یه کمی نشستیم سر کامپیوتر و منم نصف شبی زد به سرم که سی دی ها رو مرتب کنم این شد همه رو ریختم وسط هال یعنی من وسط بعد به شعاع یک و نیم متر دورم سی دی !! اما دیدم خوابم میاد دیگه پاشدیم رفتیم که بخوابیم.. کلا وقتی خونه یه کم مرتبه من انگار آلرژی پیدا می کنم باید یه جوری بهم بریزم !!!
ادامه دارد...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
طبق تصمیمات اخذ شده توسط مامانی (مامانم) و آقای پدر فردا عازم تهران هستیم .. تا ببینم کی می شه بقیشو تعریف کنم ..