امروز ازون روزاییه که هیچ حال و حوصله ندارم ... روحم حسابی خسته اس.. یه عالمه کار هست که پاشم و انجامشون بدم اما نمی تونم.. دلم مثل هوا گرفته.. خیلی احساس تنهایی می کنم .. حتی حوصله ی تلفن مامانم رو هم ندارم .. شنیدن اینکه کی چیکار کرده کی کجا رفته و این حرفا که لابه لاش هم می شه چندتا نیش و کنایه پیدا کرد..حالمو بدتر می کنه.. دلم نمی خواد کسی ازم چیزی بپرسه ... وقتی مامانم پشت تلفن هی می پرسه ناهار چی درست کردی ؟ الان داشتی چیکار می کردی ؟ کی میاین خونه ما ؟ساری نمی رین؟ به فلانی زنگ زدی تبریک بگی؟..  دلم می خواد تلفنو قطع کنم تا از جواب دادن به این همه سوال الکی راحت بشم... ازون روزای گندیه که یاد تمام خاطرات بد زندگیم می افتم ... کاش خدا اینجور موقع ها یه حال اساسی می داد به آدم .. از یکنواختی خسته شدم .. از خیلی چیزا خسته ام .. دلم می خواد بشینم و به تمام موقعیت های خوبی که از دست دادم حسرت بخورم .. واسه تمام آرزوی هایی که هیچ وقت بهشون نرسیدم غصه بخورم ..