و اینک یک روزنگارانه که من و عدسی به کمک هم می نویسیم:

پنجشنبه:

      کلا روزایی که کلاس ندارم خیلی روزای خوبی هستن و صبح که بیدار می شم همین که یادم میافته که امروز بعد از ظهر مجبور نیستم برم کلاس کلی ذوق می کنم و فکر می کنم وایییییی چه عالی می تونم به کلی کارای عقب افتادم برسم (خودتون که می دونین اینا همش خیاله و عملا عین روزای کلاس هیچ کار مفیدی انجام نمی دم ..) آقای همسر که اندر احوالات من مونده که تا وقتی کار نداشتم همش داشتم توی سر خودم می زدم و الان هم یکریز دارم غر می زنم که ای کاش یه امروزو می موندم خونه !!! می گه یعنی همه ی زنها همین طورین یا تو این وسط یک موجود خارق العاده ای؟؟؟

    بگذریم... خلاصه پنجشنبه عصری با آقای همسر پاشدیم رفتیم به تنها سینمای شهرمون که بازم خدا رو شکر که همین یکی رو داره و فیلم طلا و مس دیدیم.. به نظر من ایراد زیاد داشت اما برای ما که این اخیرا ها هر چی فیلم دیده بودیم چرت و پرت و بی معنی بود خیلی خوب بود که بالاخره یه فیلم خوب دیدیم و با اینکه فیلم ناراحت کننده ای بود ما کلا راضی بودیم که پول و وقتمونو زیاد هدر ندادیم مثل دفعه های پیش!! تازه چون روز زن بود بلیت منو هم نصف قیمت حساب کردن !  دیدن این فیلم مخصوصا برای من که یکی از بستگان نزدیکم سالها با بیماری ام اس درگیر بود و از بین ما رفت و من خیلی هم دوستش داشتم یادآور خاطرات تلخی بود

به هر حال دیدن این فیلمو به همه دوستای عزیزم توصیه می کنم .. پشیمون نمی شین !!

   از سینما هم رفتیم خونه نماز خوندیم و برای شام دوباره به سمت بیرون .. رفتیم یه جای درب و داغون پیتزا خوردیم که پیتزاشم خیلی بیخود بود .. البته طبق یه قرار قبلی نا گفته من و آقای همسر مصمم هستیم که تمام رستوران ها و فست فود های شهر رو امتحان کنیم که اگه شما مثلا یه وقت اومدین این طرفا بتونیم اطلاعات خوبی درباره اونا بهتون بدیم تا ضایع نشین و این فداکاری رو هم بدون منت انجام می دیم نگران نباشین!!!

این از پنجشنبه

 جمعه:

     صبحش که از فیتیله اینا خبری نبود .. مام تا ظهرو یه جوری طی کردیم و ظهر هم شال و کلاه کردیم و ناهار رفتیم رستوران دریا.. البته این رستوران در شهر همسایه ماست نه شهر خودمون .. اینم بگم که این شهر همسایه که می گم با  شهر ما حدود ۱۰ متر فاصله مرزی داره!! برخلاف رستورانای کلاس پایینی که تا حالا اینجا رفته بودیم این یکی بد نبود .. هم آدماش مودب بودن هم غذاش خوب بود ... محیطش هم زیبا و آروم بود .. من یه غذای تقریبا محلی سفارش دادم آقای همسر هم سلطانی و طبق معمول هم حتی نتونستیم نصفی از غذاهامونو بخوریم و ریختیم توی ظرف و باخودمون آوردیم که دیگه به این کار عادت کردیم ..

   در راه برگشتن به خونه یه سری به دریا زدیم .. و در حالی که آفتاب مخ آدمو تبخیر می کرد پیاده شدیم و تا ساحل رفتیم قدم زنان .. دوتا بستنی خریدیم و یه جای کوچولوی سایه پیدا کردیم تا بشینیم و بستنی هامونو بخوریم که البته مال من وسطاش آب شد و افتاد زمین!!!! 

  کنار دریا هم تا دلتون بخواد آدم بود .. نکته جالبش اینجا بود که یه تابلو کنار ساحل بود که روش نوشته بود منطقه ممنوعه ی شنا .. خطر مرگ .. بعد توی آب هم بیشتر از ۵۰-۶۰ نفر اعم از بچه یکی دو ساله تا پیر زن و پیرمرد .. اصلا هم فکر نکنین که آدما نزدیک ساحل آب بازی می کردن نه خواهر تا چشم کار می کرد آدم بود توی آب .. خدائیش ملت ما باحالن نه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  دیگه داشتیم زیر آفتاب بخار می شدیم که برگشتیم خونه ...

بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم دلم بدجوری گرفته بود.. دلم گریه می خواست که شکر خدا اسبابشم جور شد که حالا بماند چطوری .. نمی دونم چرا هر وقت خیلی خوشحالم یا بهم خوش می گذره اینطوری می شم !!

شنبه:

اصلا یادم نمیاد شنبه چیکار کردیم !!!! فکر کنم چون یکشنبه و دوشنبه کلاس داشتم بیشتر داشتم کتاب زبان نگاه می کردم ..

یکشنبه و دوشنبه :

کلاس زبان که خوب بود ازینکه می بینم بچه ها این ترم بهتر شدن حس خوبی بهم دست می ده .. بیشتر سعی می کنن حرف بزنن تا یکی غلط داره همه ی کلاس غلط هم دیگه رو می گیرن و خلاصه جالبن.. این ترم فعلا آخرین ترمیه که من می رم سر کلاس .. فکر کنم با وجود عدسی ترم دیگه نشه برم .. هم خیلی سنگین می شه هم خیلی هوا گرمه ..

--------------------------------------------------------------------------------------------

درباره ی نی نی ..

نی نی گوبولی ما داره تند تند به گنده شدن ادامه می ده .. مرضیه گفته بود که بالاخره حس مامان شدن بهم دست داد بایدبهش بگم نه زیاد بیشتر دارم خودمو توی نقش قرار می دم تا بهم دست بده

مامان میترا هم گفته خاطرات دوران بارداریمو بنویسم .. راستش روزای خوبی هستن آرامش کم نظیری دارم این روزا اما خاطرات خاصی ندارن هر چی زور می زنم بیشتر ازین روزمره ها نیست ..

نی نی تکون می خوره و انواع مشت و لگدو کله می زنه .. آقای همسر هم که با یه سوال که روزی حدود ۱۴۳ بار می پرسه که امروز نی نی تکون می خوره؟ روی مخ منه ..عکسای نی نی رو توی بی بی سایت نگاه می کنم .. الان که هفته ۲۱ رو تموم کرده تقریبا شبیه یه نی نی کامل شده .. توی کلاس زبان بچه خوبیه و کمتر می ووله .. اسم هم کمابیش داره اما هنوز قطعی نیست .. دیگه همین !