- امروز جلسه ی سوم کلاسمه.. ۲۳ تا شاگردن!!!!!!!!!! واسه همین قراره از دوشنبه بشن دوتا کلاس .. یعنی احتمالا بجای ۶تا ۸ باید از ۴ برم تا ۸ ... نمی دونم کشش دوتا کلاس پشت سرهمو دارم یا نه... ازونجایی که تقریبا خیلی خیلی کم می تونم غذا بخورم و تند تند احساس ضعف می کنم بعد همون دو ساعت هم سردرد می گیرم و حالم بد می شه ... امیدوارم خدا خودش کمکم کنه .. ا
- اینجا همش هوا ابری و بارونیه .. مامان و بابام می گفتن که تهرانم همینه ..
- بیشتر کارای خونه رو آقای همسر می کنه .. خدا خودش اجر کارهاشو بده .. من که کاری جز تشکر ازم بر نمیاد.. تازه گاهی هم بجای تشکر کردن غر می زنم سرش که چرا فلان کارو اینطوری کردی ؟ !
- گاهی خیلی احساس تنهای می کنم.. گاهی با خودم فکر می کنم که مامانم چقدر به خواهرم می رسید و تقریبا هر روز اونا پیش ما بودن .. اگرم نبودن مامانم غذا می فرستاد .. اما با اینکه ما زیادم به تهران دور نیستیم تو این یه سالی که اینجاییم مامانم فقط یه نصفه روز اونم با یه عالمه مهمون اومد اینجا و رفت که فقط کلی خستگی روی دوشم موند . .. نمی خوام گله کنم و اصلا هم توقع و انتظاری از کسی ندارم .. اما گاهی دلم می گیره.. فکر می کنم مادر بودن چقدر سخته .. بچه ها چقدر از پدر و مادرشون انتظار دارن ..انتظارایی که شاید هیچ وقت به زبون نیارن .. اما توی دلشون باشه ... خدا رو شکر می کنم که آقای همسر اونقدر خوبه که تمام خلاهای فکریم رو پر می کنه ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 11:5 توسط وفا!
|