عدسی ما الان ده هفته اش تموم شده .. یه کمی اذیت هاش کمتر شده .. اما معده درد ها به قوتش باقیه و سردرد و گرفتگی گوش ها هم بهش اضافه شده
خلاصه الان خیلی وقت نمی کنم بهش فکر کنم .. ما از صبح که پا می شیم یعنی حدودای ساعت نه نه و نیم می پریم چای سازو روشن می کنیم و نونا رو می ذاریم تو ماکروفر و خلاصه صبحانه رو می چینیم می شینیم با آقای همسر و پدر و مادرشون و البته یک عدد عدسی نامرئی صبحانه می خوریم که همین دسته جمعی بودنش کیف می ده
بعد هم معمولا هیچ کاری نمی کنیم تا وقت ناهار .. چون من حالم خوب نیست و نمی تونم برم بیرون چونکه آفتاب و گرما و کلا نشستن توی ماشین حالمو بدتر می کنه .. اونام دلشون می خواد باهم بریم بیرون بگردیم بعد که من می گم من نمیام اونام معمولا جایی نمیرن و همین طوری توی خونه حوصله شون سر می ره
خدائیش هوا هم زیاد جالب نیست هم آفتابش آدمو می سوزنه هم باد های سرد میاد .. مخصوصا لب دریا
الانم که آقای همسر با مادر و پدرش رفتن لب دریا پیاده روی شبانه و من هم با یک دستم دارم معدمو فشار می دم با اون یکی تایپ می کنم
شام هم کشک بادمجون از دیشب هست .. اگه بتونم پاشم یه سالاد ماکارونی هم درست می کنم اگر نه که هیچی دیگه
کلا ازینکه تنها نیستیم خوشحالم .. اینکه گاهی از رفتارا و حرفا آزرده می شم بخش زیادی به خاطر اینه که یه کم حساس شدم تازه یه کم هم بیشتر از یه کم
آخه خانواده ی آقای همسر هم کارای عجیبی می کنن .. مثلا می رن لباس بچه می خرن و کلی هم ذوق می کنن .. اولش من ازین کارا که به نظرم هنوز خیلی زوده لجم می گرفت اما با خودم فکر کردم دیدم به من چه ربطی داره هر کی هر کاری دوست داره بکنه .. چرا من الکی حرص می خورم اینا تا حالا نوه نداشتن دلشونو با این کارا خوش می کنن .. بذار راحت باشن
امیدوارم عدسی اخلاقای گند منو نداشته باشه .. اخلاقای باباش یه کم بهتره ..