تنبلی و شور و ..
ازونجایی که اینجانب کلا یک عدد خانوم راحت طلب می باشم بنابراین ازین اختراع ها زیاد از خودم در می کنم اما خوب تنبلیم میاد که برم ثبتشون کنم.. یا حتی بیام اینجا بنویسم..
البته من اصلا ادعا نمی کنم که اولین کسی هستم که این ابداعات رو انجام می دم ها .. نه می دونم که امثال من در این دوره زمونه بین قشر جوان بی شمارن. .. ![]()
بــــــــله.. دیشب که من طبق معمول داشتم توی اینترنت الکی وول می خوردم و پول تلفن هدر می دادم حدودای ساعت ۹ و نیم بود که آقای همسر گفت شام کی می خوریم؟؟؟ و من یادم اومد که الان شبه و و اصولا باید شام بخوریم و ما هیچی نداریم و خیلی هم دیره و ساندویچایی هم که مامان از تهران برامون داده بوده دیگه تموم شدن و ............![]()
با خجالت و بی حوصلگی از سر کامپیوتر پاشدم و رفتم توی آشپزخونه ببینم چیکار می شه کرد!! چون ناهار هم به آقای همسر املت داده بودم روم نشد حرف از نیمرو و املت بزنم.. دیدم یه نصفه بسته پاستای صدفی داریم فکر کردم خوب یه ماکارونی می شه تا یه ساعت دیگه.. سریع دست به کار شدم گوشت چرخ کرده رو در آوردم گذاشتم توی ماکروفر یخش باز شه(در همین جا برای ارواح کسی که ماکروفر را ساخت طلب رحمت می کنم) بعد پیاز و گوشت و رب و ادویه و پودر سیر و اینا .. یه کم که تفت گرفت یه کم آب و ترشی هم به مقدار زیاد اضافه کردم (آب نارنج) تا بپزه..![]()
بعد رفتم سراغ بسته ی پاستا.. دیدم اصلا حالش نیست آب جوش بیارم و ازین کارا ... یاد برنامه ی سامان گلریز افتادم ... بعد عین ایکیو سان یه لامپی بالای سرم روشن شد و بنگ صدا داد!!!![]()
آره خواهر بسته ی پاستا رو خالی کردم توی مایه ماکارونی .. یه کمی هم آبشو اضافه کردم و همین طور نمکشو... شعله رو هم کم کردم که پاستا ها یواش یواش باز بشن و بپزن!
آقای همسر: اِاِ چیکار می کنی؟ من: نمی دونم یا خوب می شه یا نون و پنیر می خوریم!!!آقای همسر:![]()
کمتر از بیست دقیقه یه خوراک ماکارونی خیلی لذیذ درست شد که خودم هم کف کردم.. هم خوشمزه شد هم خوشگل هم سریع!!!!!!!! عکسشم می ذارم که ببینین.. با نارنج تازه خیلی خیلی خوشمزه بود.. یه چیزی توی مایه های این غذاهای چینی ژاپنی شد.. حیف که بلد نبودیم با این چوبا بخوریم

-------------------------------------------------------------------------------------------
مراسم شور سازی:
ما یه اشتباهی کردیم دو سه ماه پیش یه کمی امتحانی شور درست کردیم..برای اولین بار! اون شوره هم یه اشتباهی کرد خیلی باحال شد!! بعد این آقای همسر بود که اصرار بازم درست کنیم(لازم به ذکره که اوشون یکی از شیشه های شور رو قبل اینکه درست بشه خوردنش.. ) این بود که ایندفعه رفتیم بازار و کلی وسایل شور خریدیم و دیشب هم اجدادمون (البته اجدادم!!) اومدن جلوی چشمم تا ساعت ۲ داشتیم شور می ریختیم ..البته ایندفعه یه مرز تولید انبوه رسیدیم!!!دیگه چشمام همه چیو هویجو کرفس می دید!! همین جا از اشتیاق بامزه ی آقای همسر و کمک های بی شائبه(یعنی چی؟؟)ایشون تشکر می کنیم!
عکس شورها رو هم می ذارم .. اینقدر درست کردیم که می تونیم صادر کنیم ... نمی دونم یه خانواده دو نفری این همه شور می خواد چیکار؟؟!! ![]()

آقای همسر در بخش بسیار سخت شستن هویج ها و کرفس ها و ریختن مواد در داخل ظرف ها با دقت !! نقش مهمی داشتن !![]()
حالا امیدوارم این همه دست و بالمون استاد شد خراب نشن!!
----------------------------------------------------------------------------
درحاشیه مراسم شورسازی:
ساعت ۱۲ شب که بالاخره شستن و ریز کردن به پایان رسید دیدیم نمک در خانه نداریم.. حالا چیکار کنیم ؟ آقای همسر بره از سوپر سر خیابون که همیشه بازه نمک بخره چون اینایی که ریزکردیم سیاه می شن تا فردا.. آقای همسر لباس می پوشه می ره پایین بعد چند دقیقه هم برمی گرده؟ چی شد؟ هوا خیلی سرده ماشین استارت نمی زنه.. بعدم به زور و التماس که تو بیا من هول می دم تو بشین روشنش کن.. ماهم می رویم .. بعدم مراسم هول دهی ماشین که من از بچگی باهاش آشنایی خوبی دارم از نزدیک!! یه نفری هم زور هیچ کدوممون نمی رسید دیگه دوتایی زیر بارون هر چی انرژی داشتیم گذاشتیمو هل دادیم..
البته خدا یه آقاهه رو رسوند که اگه نمی یومد فکر کنم تا خود سوپری باید هل می دادیم.. خدایا خیلی باحالی شکرت یه عالمه..
امروز صبح دستام که از یه حدی بالاتر نمی آد کمر و زانوها هم صدای ترقه میدن هر از گاهی .. گردنم هم فقط به یک طرف می چرخه و مثلا میخوام ساعتو ببینم باید دور خودم بچرخم!!![]()
------------------------------------------------------------------------------------
دیشب خواب دکتر علیمحمدی رو دیدم.. چندروز پیش هم آقای همسر خوابشو دیده بود( چون آقای همسر زیاد دانشگاه ما میومد و تقریبا همه ی استادای ما رو از نزدیک می شناخت) خوابم ازین خوابای اجق وجق بود اما نشون می ده چقدر ناخودآگاهم مشغول دکتره.. زنده بود و درس می داد.. یه عده کشیکشو می کشیدن.. یه عده آدم ترسناک شبیه همین برادران ا ر ز ش ی .. همش دلم می خواست برم جلو بهش بگم که می خوان شما رو بکشن.. نمی دونم چرا نمی شد..
ما توی همسایگی مون یکی ازینا رو داریم.. چند روز پیشا که از پنجره بیرونو نگاه می کردم دیدم دم در داره ماشین درست می کنه.. خم که شد روی ماشینش بولوزش یه کم رفت بالا و کلتی که توی شلوارش بود معلوم شد.. احساس چندش بهم دست داد.. پر شدم از تنفر.. از ته دلم آه کشیدم و امام زمانم رو صدا کردم.. می دونم آقا به داد ما خواهد رسید.. مهدی فاطمه گفته من از پدر و مادر بر امت جدم مهربان ترم.. پس چطور می شه این همه آه رو بشنوه و اعتنایی نکنه..
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
--------------------------------------------------------------
غزاله جان باور کن اون قضیه ی کامنتو شوخی کردم.. چیکار کنم که بی خیال بشی؟؟؟به هر حال دمت گرم دستت درد نکنه.. همونم قبوله!!
--------------------------------------------------------------------------
آها تا یادم نرفته بگم که بالاخره قرار شد برم کیش زبان درس بدم البته خیلی دودل بودم اما بالاخره قبول کردم..از یادگرفتن زبان خیلی خوشم میاد اما از تدریسش نه !! آقای همسر خیلی موافق نیست.. فعلا گفتم واسه این ترم یک کلاس بهم بدن .. کلاس استارتر وان به من دادن که از همه سخت تره.. یه عده آدم که تقریبا هیچی از زبان نمی دونن...!!! ببینم چی می شه.. اگه وسطش خوشم نیومد ولش می کنم..توکل بر خدا!از هفته ی دیگه هم شروع می شه.. حالا از اول حسابی میام می نویسم اینجا