رنجنامه دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه  تهران

در مورد وقایع رخ داده در تشییع شهید دکتر مسعود علیمحمدی
 



امتحان داشتیم. درس می خواندیم. گفتند استادتان فوت شده است. گفتیم فوت؟ گفتند ترور. گفتیم قاتل؟ گفتند بیگانه. بیگانگان دانشمند هسته ای کشورمان را ترور کردند. گفتیم هسته ای؟ گفتند ساکت. ساکت ماندیم. گفتند تشییع. رفتیم تشییع استادمان. دوستانش آمدند. همکارانش. دانشجویانش. همه آمدند. ما رفتیم تشییع ولی تشییع نکردیم. دیگرانی تشییع کردند. آنها زیر تابوت را گرفتند. زیر تابوت استادمان را. ما را زدند. استادانمان را زدند. ناسزا گفتند. ما را زدند. استادانمان گفتند سکوت. سکوت کردیم. جلوتر آمدند. ناسزا گفتند به استادانمان. گفتیم بی احترامی است. خلاف اخلاق است. استادانمان گفتند سکوت کنید. سکوت کردیم. از خودمان پرسیدیم قانون؟ خندیدند در دلشان. گفتیم شرع؟ خندیدند در دلشان. گفتیم محرم ماه خونریزی نبود. باز خندیدند. گریه کردیم. اشک ریختیم. اشک آور زدند. به صورت اساتیدمان هم زدند. بغض داشتیم باتوم درآوردند. موتورها دود داشتند. نترسیدیم. استادمان را دیدیم. تابوت. حرمت نگه داشتیم. خواستیم برگردیم باز فحش شنیدیم. گرفتنمان میگفتیم برای تشییع آمدیم. گفتند بروید. گفتیم با استادمان خداحافظی میکنیم. دست هایمان را بالا بردیم. گفتند پایین بیاورید. نترسیدیم ولی به حرمت او پایین آوردیم دستانمان را.

ولی میدانیم. مطمئنیم بیرقی که با خون او بالا رفته پایین آمدنی نیست. حتی اگر بگویند. فریاد بزنند. اشک آور بزنند. حتی اگر همه ما را به پیش او بفرستند.

دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران