ما در بعثت !!
نمی دونم چرا دست و دلم به وبلاگ نوشتن نمی ره.. وقتایی که بیکار می شم یا می رم تو رختخواب تا خوابم ببره به یه عالمه موضوع برای وبلاگم فکر می کنم و حتی توی ذهنم متنشو آماده می کنم اما وقتی دستم به اینترنت می رسه دیگه حس و حال نوشتنشو ندارم.. این روزام که هوا هوای ناامیدی و بی اعتمادیه .. دیگه دل و دماغی نمی مونه برای نوشتن خاطرات روزانه یا دستور پخت املت بادمجون.. حالا هر چقدرم که خوشمزه شده باشه... یک عالم بغض و حسرت و نفرت توی سینه هامون قلمبه شده که تمام انرژی و حسو حال آدمو خالی می کنه.. تازه ما توی خانواده هم باید کلی با بعضیها کلنجار بریم تا فکر نکنن تمام حقیقت همینیه که از تلویزیون می گن یا کیهان راستگو می نویسه! ... بقول سایت تابناک رسانه ی سابقا ملی... آدمهایی که تحت تاثیر دروغهای این رسانه ی سابقا ملی هستن و حتی به خودشون این زحمتو نمی دن که برای مطمئن شدن درباره ی چیزایی که می شنون کمی جستجو کنن و یا حتی اخبار و اقوالی که از همین رسانه پخش می شه رو با دقت دنبال کنن و به تناقض های آشکار و حرمت شکنی ها و اسلام ستیزی این ها پی ببرن...همین امشب یکی از اقوام بعد از شنیدن اخبار ساعت نه می گفت حالا این ر*ح*ی*م م*ش*ا*یی کیه؟؟!! و من فکر کردم احتمالا باید مفاهیم اولیه ی میراث * فرهنگی... رئیس.. ملت اسرائیل .. معاون اول .. حیثیت .. دهن کجی.. و خیلی چیزای دیگه رو براش توضیح بدم که مسلما وقتشو نداشتم!!
یادمه یه حدیثی خونده بودم که گناه کسی که غافل و بی خبره و برای آگاه شدن از حقیقت تلاش نمی کنه کمتر ازونی نیست که دانسته با حق مبارزه می کنه..
این بی تلفنی ما هم در خانه ی جدید حسابی کلافمون کرده .. باید صبر کنیم که کی بشه برای آقای همسر کشیک بذارن و ما با کلی غر و ناراحتی مجبور بشیم بیایم اینجا و از تلفن اینجا برای ارتباط با دنیای اطرافمون استفاده کنیم ... جی پی آر اس موبایل هم هست ولی خوب پول زیادی به حساب وزارت دلسوز مخابرات می ریزه که آدم دلش می سوزه..
یه اتفاق جالب هم داره توی زندگی ما میوفته که مثل یک شانس به سراغمون اومد و امیدوارم آخر عاقبت خوبی داشته باشه.. حالا اگه شد می گم..
اینجا در شمال این فصل با موسیقی یکنواخت جیر جیرک ها همراهه که گاهی اوقت که اعصاب نداشته باشی بد روی اعصابه .. همین الان فکر کنم حدود هزار تا جیرجیرک دارن از ته حلق توی حیاط می خونن.. بیچاره ها انگار تمام هدفشون از زندگی همینه که از بدو تولد تا موقع مردنشون به درخت بچسبنو بی وقفه جیر جیر کنن .. عمرشونم خیلی کوتاهه.. فکر کنم کمتر از یه هفته زنده ان اما تو همین مدت تمام سعیشونو می کنن که یک ثانیه هم فضا از صداشون خالی نشه.. البته هوا که خنک می شه ساکت می شن.. قیافه ی زشتی دارن من که ازشون می ترسم.. یادمه آقاجون شبا که از مغازه میومد یکی رو از روی سکو می گرفت میاورد تو .. من که الفرار.. اما بقیه بچه ها باهاش بازی می کردن کلی.. یادش بخیر .. یاد آقاجونی که این همه باحال بود و الان نای اینکه چشمهاشو باز کنه رو هم نداره.. خدایا به هر آنچه تو دوست داری راضیمان کن
عید مبعث که گذشت باهم بودن من و آقای همسر مهربونو بی نظیرم چهار ساله شد.. به نظر ما که یک سال هم کمتر گذشته .. توی این مدت هم روزای قشنگ و خوب داشتیم هم روزای ناراحت کننده... طول کشید تا به اخلاقای هم عادت کردیم.. یه عالمه اشتباه کردیم.. خیلی چیزا رو یاد گرفتیم.. آقای همسر بهم یاد داد توی هر مشکلی بهترین راه کنارکشیدن نیست.. باید به آرامی حلش کرد.. یادم داد که تا از چیزی ناراحت شدم زود قهر نکنم.. یادم داد نترسم.. و من بهش یاد دادم که آرامش اولین لازمه ی حل مسائله.. یاد گرفتیم باهم حرف بزنیم که اوائل برامون سخت بود.. هر دو مخصوصا آقای همسر برای بهتر شدن هر روز تلاش کردیم.. سعی کردیم توقعاتمونو از دیگران کم کنیم تا شاد تر زندگی کنیم.. سعی کردیم خودمنو بیشتر بشناسیم و تو این راه حسابی از هم کمک بگیریم.. و باور کنیم که هر روز زندگی یک مبارزه ی عاشقانه اس.. و این یعنی با عشق و نه با حرص و حسادت و خشم برای رسیدن به چیزایی که دوست داریم تلاش کنیم و موانعو از جلومون برداریم... توی وبلاگ مژگان خانوم مطلب جالبی خوندم و این بود که منتظر یه روز بی دغدغه در آینده نباشیم تا از زندگی لذت ببریم .. زیباترین روزهای زندگی همین روزهاست.. همین دغدغه هاست که ما رو به تلاش وا می داره و همین تلاش هاست که زیباست اگر دست در دست هم باشه.. اتفاقای خوب بد ناگریز های زندگی دنیا هستن.. اگر یادمون بره که ما برای این دنیا آفریده نشدیم زود از پا در میایم...
گاهی جای خالی یک عضو دیگه رو توی خانواده حس می کنیم.. کسی که هدف زندگی رو پر رنگ تر می کنه و از یک نواختی در میاره... اما همراه با شور و شوقی که با خودش میاره یه عالمه مسئولیت هم میاره که یه کمی آدمو می ترسونه و به فکر وامی داره...
من بلد نیستم یا شاید زیاد دوست ندارم مثل خیلی از دوستای وبلاگی اینجا برای همسرم عاشقانه بنویسم.. اما نمی تونم به خاطر همه ی خوبی ها و فداکاری هاش و اخلاق بی نظیرش ازش نه یه دنیا که یه عالمه دنیا تشکر نکنم ... دعا می کنم همیشه سلامت باشه و دستهای گرم و مهربونش پناهگاه خستگی هام باشه ... راستی پروتکل امسالمون تلاش در به کار گیری خلاقیت برای شادتر کردن زندگی و ایجاد ارتباط هایی موثر تر و بیشتر در راستای تحقق دوستی هایی ماندگار در جهت تشعیف روحیه در زندگی فردی و اجتماعی می باشد.. اینم ازون اهداف دولتی ... که احتمالا مثل من خودشونم نمی فهمن آخرش چی شد!!!
خدایا بر محمد و آل محمد سلام بفرست و ما را از شر انسان بد و دوست بد و حاکم بد رهایی بخش.. با ما آنچنان کن که سزاوار بزرگواری توست نه حقارت و گناهکاری ما...
(بخشی از دعای سمات)