۱-امروز برای من روز جالبی بود.. قرار بود ساعت یازده بریم آموزش کل تحصیلات تکمیلی دانشگاه برای گرفتن مدرک موقت! صبح خیلی دیر از خواب پاشدیم .. تازه پرده رو که زدم کنار دیدیم آخ جون برف میاد.. دیگه اصلا دلم نمی خواست برم از خونه بیرون.. دلم می خواست تا خود ظهر بخوابم. اما آقای همسر گفت که حتما بریم .. ساعت 11:45 بعد از کلی دویدن و پیاده روی نفس نفس زنان رسیدیم .. خانومه بعد از مدتی گشتن گفت که هنوز امضا نشده یعنی اون آدمی که باید امضا می کرده مریض شده و نیومده...خانومه کلی هم معذرت خواهی کرد.. ما هم یه عالمه شخصیت به خرج دادیم و گفتیم عیبی نداره و ما می تونیم بعدا هم بیایم...

خلاصه در هوای برفی شروع کردیم به قدم زدن.. اول رفتیم جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران که برای کلاسای هنر سوال کنم... خیلی جای باحالی بود... اما خوب کلاساشون همه شروع شده بود و ترم بعدیشونم از بهار شروع می شد... من و آقای همسر هر چی بروشور اونجا بود ورداشتیم و اومدیم بیرون.. خیلی کلاسای باحالی داره .. برای اونا که دوست دارن برن و می تونن.. طراحی و نقاشی.. طراحی لباس.. الگو سازی و دوخت...عکاسی ... سفالگری.. گرافیک.. معماری.. خوشنویسی.. دکوراسیون داخلی.. فکر کنم مدرک هم بدن..

بعد رفتیم انتشارات حیان تا آقای همسر از کتب پزشکی بازدیدی به عمل بیاورند... ازونجا هم در ادامه پیاده روی رفتیم به یک گالری که سر راهمون بود.. نمایشگاه معرق بود.. بد نبود  . از همه بهترش این بود که گرم شدیم..اما پذیرایی نمی کردن..  چقدرم تابلوهاش گرون بود .. آقای همسر هم با دیدن اونا هی به من می گفت تو هم که بلدی باید یه عالمه تابلو درست کنی.. خودمم دلم برای معرق تنگ شده.. 

برف شدید شده بود که ازونجا زدیم بیرون .. به آقای همسر گفتم حالا که اینجاییم بریم باشگاه حجاب سر بزنیم ببینیم پینگ پنگ داره یا نه؟ خیلی باحال بود مخالف جهت برف راه می رفتیم و دونه های برف می خورد توی صورتمون... 

کلاسای پینگ پنگ همش ساعتاش بعد از ظهر بود.. اما کلاس اسکیت داشت که یه روز در هفته بود و شاید من رفتم.. ببینم خدا چی می خواد..

دیگه خیلی گرسنمون شده بود ... رفتیم یه فست فود درب داغون توی وصال( چون همه جا رو رد کرده بودیم!!) و یه پیتزا سفارش دادیم .. اصلا خوب نبود ولی برای ما که داشتیم از گشنگی می مردیم بد نبود.. خدا رو شکر سیر شدیم ولی اینقدر بد مزه و بیخود بود که نصفه نیمه ولش کردیم و رفتیم..

۲- وقتی رسیدیم خونه برف تقریبا بند اومده بود.. مامان نهار ماهی درست کرده بود.. دستشون درد نکنه..خیلی چسبید... عصری یگانه دوستم که دندون پزشکه زنگ زد که امروز میاد دیدنم.. خیلی خوشحال شدم.. دلم برای خیلی از بچه های مدرسه مخصوصا یگانه خیلی تنگ شده بود... تندی رفتم حموم و همون بولوز خوشگله که دیروز خریدیم رو پوشیدم و بی صبرانه منتظر رسیدن یگانه شدم.. آقای همسر هم رفت تا برای مهمون من شیرینی تر بخره..

با دیدن یگانه خدا می دونه چقدر ذوق کردم.. خیلی به نظرم عوض شده.. هم خیلی لاغر تر شده.. برای خودش خانم دکتره بچم.. نشستیم و از همه چی حرف زدیم.. بیشتر حرفمون درباره ازدواج بود.. اینکه چطوری می شه آدما رو شناخت..

هم یگانه و هم دختر خالش غزاله از دوستای خوب دبیرستانم هستند.. خیلی بچه های گلی اند..خیلی باهم خاطره داریم.. چه کارها که من و یگانه سر کلاس نمی کردیم.. چقدر معلم هارو اذیت کردیم باهم.. یه بار یادمه که یگانه انشا ننوشته بود من تحقیق دینی مو دادم رفت بجای انشا خوند.. درباره  ی امام حسین ( علیه السلام) بود فکر کنم.. 

یه بارم از عقب کلاس نیمکت هارو با پا هل دادیم جلو و یه هو وسط کلاس بچه های جلویی پرت شدن جلوی کلاس.. معلممون شکه شده بود تا نیم ساعت داشت فکر می کرد چی شد که اینطوری شد!! یا دفتر هامونو بجای هم به معلم ها نشون می دادیم .. باهم در دادن امتحانا مشارکت می ورزیدیم..  و کلی کارای دیگه که اگر معلم ها می فهمیدن فقط اخراجمون می کردن.. یه بار با  غزاله سوسک می ذاشتیم توی کیف بچه ها.. همه جیغ می زدن بعد مدیرمون خیلی عصبانی شده بود.. اگر می فهمیدن کار کی بوده پدرمونو در میاوردن!!!

حالا قراره  برم پیشش که دندونامو ببینه.. من خیلی از دندون سازی میترسم .. گفتم اگر برم پیش دوستم شاید ترسم کمتر بشه...

۴- یکی دیگه از دوستان عازم خارج اند برای ادامه ی تحصیلات.. قراره فردا اگر خدا بخواد برای خداحافظی برم پیشش.. البته باید یه چیزی هم ببرم که هنوز بهش فکر نکردم...خواهرم گفته که خوردنی ببرم که بتونه با خودش ببره.. شاید همین کارو کردم.. ولی صندوقمون الان خیلی خالیه.. این دوستم داره می ره هلند دکترای فیزیک بخونه .. امیدوارم سفر خوبی در پیش داشته باشه و در کار و درسش هم موفق باشه...

۵- دوستای گلم.. سحر جان.. رهای عزیز.. مریسام جان...عسل خانوم .. شیلای مهربون.. فاطمه خانوم.. زهرا سادات.. سیندخت عزیز..و بقیه ی دوستای گلم.. من وب همه رو می خونم اما این اینترنت اینقدر سرعتش کمه که اصلا نمی شه کامنت گذاشت .. به بدبختی می نویسم بعد پیغام خطا می ده.. می میره تا یک صفحه رو بیاره.. تازه من خیلی اعصاب پولادینی  دارم که یکی یکی وبلاگا رو باز می کنم save می کنم بعدا می خونم..

رها جان امیدوارم کسالتت زودتر برطرف بشه.. شاید از خستگی باشه.. بدو خوبه خوب شو..

اوا خواهر چرا (3) ندارم؟؟؟!!!

خدای من به خاطر نعمت هایت شکر.. تا وقتی داریم انقدر برایمان عادی است که عین خیالمان نیست.. تو چقدر بزرگی.. این همه نعمت بی منت.. با این آدمهای ناشکر و بی شرم و فراموشکار!!!

براستی که تنها تو برازنده ی شکر سپاسی.....والحمد لله رب العالمین..!!