وقتی یک مادر می رود یک دنیا صبر از عالم کم می شود.. وقتی یک مادر می رود یک آسمان از خودگذشتگی از آسمان دنیا کم می شود.. وقتی یک مادر می رود یک کوه استواری از زمین کنده می شود.. وقتی یک مادر می رود یک کهکشان امید و آرزو از پهنه ی آسمان کم می شود.. یک دهان دعا گو برای ابد بسته می ماند... یک سینه نگران .. یک چشم نگهبان.. و دوتا دست بلند شده بسوی آسمان .. همه با او می روند.. تمام می شوند.. اما نه.. می گویند مادرها هر جا بروند بچه هایشان را نمی توانند فراموش کنند..

امروز صبح یک مادر رفت.. یک مادر که از نوجوانی اش جز تیمار بچه هایش چیزی بیاد نداشت.. مادری که در جوانی اش که دوره ی عیش و عشوه ی دخترکان است سایه ی همسرش دیگر نبود.. از آن موقع برای فرزندانش هم پدر شد هم مادر..  زنی که از وقتی یادش می آید مادر بود.. و از یک وقتی هم پدر بود هم مادر بود..

تصویرش را توی ذهنم میاورم.. پیرزنی سفیدرو و خوش سخن.. نکته بین و دوست داشتنی..با قدی خمیده و صدایی لرزان..پوست سفیدش با چروک های اندک و پیشانی بلند و چشمان خوش حالتش نشان از زیبایی و طراوتش در جوانی می دهد.. کاش آن موقع ها میدیدمش...

 یک آب اگر دستش می دادیم هزار جور دعا می کرد و من آن موقع چقدر دوست داشتم که می شد صندوقی داشت و این دعاها را نگه می داشتم برای روز مبادا.. به زبان مازندرانی دعایمان می کرد.. الهی سالم باشی.. عاقبت بخیر بشی.. خدا پدر مادرتو برات نگه داره.. می گفت دعا نمی کنم که پیر بشی.. پیری خوب نیست.. و ما می خندیدیم.. حتما اوهم که جوان بود عین ما فکر نمی کرد یک روز آنقدر شکسته بشود که توان برخاستنش نباشد..

امروز صبح یک مادر رفت و یک سینه خاطره را با خودش برد .. خاطراتی که هیچ کس نشنید.. خاطرات سه نسل پیش از من.. خاطرات آدم هایی که فقط اسمشان را شنیده ام..

و من نمی دانم چرا یک جور حس بی کسی توی دلم دارم.. انگار پشتم خالی شده.. با رفتن او انگار قدیمی ترین ستون هویتم فرو ریخت.. چقدر دوستش داشتم.. چقدر ما را که نتیجه هایش می شدیم دوست داشت.. با ما عکس گرفت .. دستش را عین یک دوست دور گردنمان انداخت و باهم عکس گرفتیم.. عکس را که نگاه می کنم دارد می خندد .. خیلی شاداب تر از من می خندد.. برق چشم هایش از همه مان جوان تر است.. حتی پشت خمیده اش را صاف نگه داشته توی عکس.. برای هیچ کس از سختی هایی که دیده بود نگفت.. هیچ وقت افسرده ندیدیمش.. کنار او که بودیم حوصله مان سر نمی رفت.. بس که دلش جوان بود و شاد

امروز صبح یک مادر رفت..

و شاید همان ساعت دخترکی چشم به جهان گشوده باشد که قرار است میراث مادری را در سینه اش حفظ کند..

همه بسوی خدا باز می گردیم.. خوشبحال مادر ها..  خدایش رحمت کند..

 ---------------------------------------------------------------------------------------

دوستای گلم اگر دوست داشتین یک حمد برای این مادر بزرگ مهربون بخونین..