داستان ما شدن ما!!!(قسمت دومین!)
آره خواهر.. خلاصه!!
مادر و پدر آقای همسر عزمشونو جزم می کنن و اون سال هر روز صبح بعد از نماز میان خونه پدر بزرگ خانوم همسر مجلس روضه.. تفاوتشون با بقیه آدما اینه که اونا بعد از مجلس همراه دیگران نمی رن.. همین طوری می شینن..و مامان آقای همسر هم بطور مخفیانه تمام دخترایی که توی قسمت زنونه پذیرایی می کنن رو زیر نظر می گیره... همون روزای اول بعد از مجلس دنبال مامان من می گرده و خودشو معرفی می کنه و آشنایی های خیلی دور دوباره مرور می شن.. ![]()
ازین طرف این دختر خانوم که من باشم تازه کنکور ارشدشو داده و برای رفع خستگی هاش با مامانش اومده ساری.. که هم توی روضه کمک کنه هم حال و هوایی عوض کنه .. کنکورشو خوب داده و غصه ای جز تنهایی نداره.. توی سال هایی که گذشته خیلی ازین تنهایی رنج برده و این رنجو برای هیچ کس نگفته .. طوری که دوستاش همیشه اونو کسی می شناختن که زیاد از ازدواج خوشش نمی آد.. این دختر اخلاقای خاصی داره..یه کم متفاوته.. معمولا همه جا ساکته.. کمی هم گوشه گیره.. توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران رو زیاد نداره و این موضوع اذیتش می کنه... خیلی حساس و شکننده اس... اما نمی خواد کسی حتی اینو بفهمه..تنها کسی که با اخلاقاش خوب کنار میاد فقط مامانشه.. دوست نداره کسی از نیاز های روحیش با خبر بشه.. فقط خدا رو محرم راز هاش می دونه و گاهی یک سالنامه رو برای درد دل کردن..یه کمی هم بیشتر از کمی!! مغروره اینو خودشم می دونه... درسش همیشه خوب بوده با اینکه حوصله زیاد درس خوندنو نداره..دیگران همیشه بهش گفتن که خیلی زیاد باهوشه.. خودش اما اینو قبول نداره.. تو دانشگاهی که همیشه آرزو داشته فیزیک خونده... رشته انسان های خلاق و پرسش گر... رشته اغلب آدمای بزرگی که می شناسه.. علم تمام دنیا... علم خلقت..رشته ای که عاشقشه.. اما دوران دانشگاهشو اصلا دوست نداشته.. چون تنهایی رو بیشتر از هر جایی اونجا حس می کرده.. توی دانشکده کوچیک فیزیک.. انتهای امیر آباد شمالی.. خواستگارای کمی داشته که یا اونو نپسندیدن یا اون اونا رو!هیچ وقت آدمی که دلش می خواست و توی تصوراتش داشت به خواستگاریش نیومده.. ولی اون کم نیاورده.. همیشه از خدا خواسته بهترین ها رو براش بفرسته.. اما اینقدر طول کشیده و جوابی نرسیده که امیدواریش کم رنگ شده.. نا امید نشده اما دلش خسته شده.. و شاید از خیالات ناامید کننده پناه برده به درس.. از حرفا و نگاهای فامیل و آشنا..اما هنوز عاشق فیزیکه![]()
![]()
![]()
خیلی کم توی مجلس می ره.. بیشتر از توی اتاق و آشپز خونه به مداحی ها گوش می کنه.. یا اینکه می گیره می خوابه.. اون چند باری که می ره چایی می بره توی قسمت زنونه یه خانومه هست که هیچوقت چایی ور نمی داره.. براش عجیبه.. واسه ی بقیه هم تعریف می کنه.. یه خانم خیلی مودب و متواضع که چایی دوست نداره... فقط نون و پنیر و ور می داره!!![]()
![]()
![]()
یه روز که روضه تموم می شه و همه می رن همون خانومه مطابق هر روز بعد از مجلس نمی ره و همون جا می شینه و با مامانش به حرف زدن .. اون داشت توی اتاق تلویزیون می دید که مامانش پیغام می ده که بیا همکلاسی دبستان منو ببین..به دختر خالش که پیغامو آورده می گه هیچ علاقه ای به دیدن همکلاسی مامانش نداره.. دختر خاله می ره و باز میاد.. می گه مامانش اصرار داره که بیاد.. با اکراه پا می شه میره سلام علیکی می کنه و دو دقیقه می شینه و زود پا می شه و میره ... از خانومه خوشش میاد.. از تواضعش و مهربونیش..![]()
![]()
![]()
بعد از رفتن همه پچ پچ های غریبی رو بین مامانش.. خالش ..مادر بزرگش و دختر خالش متوجه می شه.. تا اینکه مادر بزرگش بالاخره بهش می گه که اون خانومه اومده واسه خواستگاری.. برای تنها پسرش که سال پنجم پزشکیه...( آخه کی تو مجلس روضه می ره خواستگاری؟؟؟!!!) مادر بزرگش می گه که مامانت گفته نه و لی اون خانومه خیلی خواهش کرده که دوباره تو رو ببینه.. مامانت هم که می دونسته تو اگر بفهمی موضوع چیه عمراً نمی آی اینطوری گولت زده.. ولی بازم به اون خانومه گفته که کلا با این موضوع مخالفه..![]()
![]()
اون خانوم ولی دست از اصرار بر نمی داره و چند بار هم زنگ می زنه ووقتی می بینه مامانم مخالفه با مادر بزرگم حرف می زنه.. مادر بزرگم می گه پس باید پسرتونو بیارید تا اول ما(مادر بزرگ و پدر بزرگ خانم همسر) ببینیمش..اگر پسندیدیمش اونوقت دخترم و نوه ام رو راضی می کنم ... اونام قبول می کنن و فردا صبح که دارن میان روضه آقای همسر و هم بیدار می کنن و با خودشون میارن.. خداییش خواستگاری بعد از نماز صبح رفتن خیلی زور داره.. تازه اینکه تو بری اونجا تا تو رو ارزیابی کنن یه کمی یه جوریه مگه نه؟ بیچاره آقای همسر چه مصیبت هایی کشیده.. البته هنوز که هنوزه گاهی بابت اون قضایا غر می زنه ... ولی خوب به من چه ربطی داره؟!!من کاملا بی تقصیرم.. کسی که منو می خواسته باید از هفت خوان رستم هم رد می شده دیگه!!! می خواست نیاد !! مگه نه؟![]()
![]()
![]()
خلاصه نمی دونم مامانش چی از من برای پسر یکی یه دونش تعریف می کنه که آقای همسر حاضر می شه همه ی این رنج ها رو تحمل کنه و صبح به اون زودی با چشمای خواب آلود ( اینو من ندیدم حدس می زنم!!!) با مامان و باباش بیاد روضه.. ![]()
![]()
![]()
از قرار وقتی همه می رن اونا می شینن بعد پدر بزرگ و مادر بزرگم می رن و یه کم پیششون می شینن و باهاشون ( آقای همسر و باباش) حرف می زنن بعدم باهاشون خداحافظی می کنن و اینجاست که اساسی به آقای همسر بر می خورد.. چون فکر کرده بود که با این همه سختی ای که متحمل شده امروز یک خواستگاریه رسیمه و حداقل منو می بینه.. اما اینطور نمی شه و اونا با توپ تقریبا پر می رن خونشون...![]()
![]()
![]()
![]()
تا قسمت بعد خدا یارتان!!!
اللهم عجل لولیک الفرج