و.. زندگی مشترک
نوشته ها می مانند ..  
قالب وبلاگ
لینک دوستان
دیدید یک روزایی بیخودی خوشحالید و با انگیزه .. با لبخند از خونه بیرون می رید .. حتی بچه تون خوش اخلاقه و هر چی می گید گوش می کنه .. توی راه باهم آواز می خونید .. خیلی اتفاقی یکی دوتا آشنا رو می بینید و سلام و علیک می کنید .. توی راه برگشت یه خانومی ازتون درباره مهد کودک می پرسه و شما با علاقه براش  توضیح می د ین که چرا بچه تونو گذاشتین اینجا و ترغیبش می کنید که اونم بچه اشو بیاره .. وقتی میاید خونه توی وایبرتون چند تا خبر خوب هست .. یک دوست خوب بهتون زنگ می زنه .. به یک مهمونی دوستانه دعوت می شید .. بچه تون به طرز باور نکردنی بعد از ظهر با خودش بازی می کنه و شما یه چرت کوتاه میزنید و سرحال تر می شید .. از جایی که خیلی وقت پیش برای کار بهش سر زده بودین و خبری نشده بود بهتون زنگ می زنن و ازتون میخوان که افتخار بدن و باهاشون همکاری کنین ..شب با بچه تون سوره ها رو مرور می کنید و زود خوابش می بره و وقت دارید چند سیزن سریال ببینید ...

دیروز برای  من اینطوری بود 

دیدید یه روزایی از سر صبح با سر درد از خواب بیدار می شید و یواش یواش یادتون میاد چه خوابای وحشتناک و بدی دیدید .. گوشیتونو که روشن می کنید خبری از سلام و علیک و صبح بخیر  نیست و کلا برای شما هیچی نیست ..بچه تون با گریه از خواب بیدار می شه و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست .. توی راه مهد اصلا باهم حرف نمی زنید .. موقع برگشت مچ پاتون پیچ می خوره و چپه میشید توی کوچه .. یه موتوری توی کوچه ی خلوت از کنارتون رد می شه و متلک می اندازه .. تا خود شب هم دارید با بچه تون بد اخلاقی م یکنید و اون هم لجباز تر از همیشه اش می شه ... 

امروز من اونطوری بود ...

 

..................................................................................................

بشدت معتقدم که روزهای خوب و بد پیامد های نیت ها و اعمال خودمون هستند .. روزهایی که ادم های مثبتی هستیم و نگاهمون به زندگی نگاهی مثبت گراست روزهایی خواهند بود پر از انرژی های خوب که از اینور و اونور به ما می رسند .. حتی توی خیابون هم که راه می رید این مثبت بودن برای غریبه هایی که از کنارتون رد می شن قابل درکه ... 

ازون طرفش هم همین طوره .. امروز بهش می گن قانون جذب فکر کنم ..اما ازون جایی که برگی از درختی نمی افته مگر به اجازه و خواست خداوند من یاد این حدیث قدسی می افتم که 

من نزد گمان بندگانم هستم .. هر طور درباره ام بیندیشند همانطور با ایشان رفتار می کنم .. 

 

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 11:8 ] [ وفا! ]
دچار همون دور باطل ننوشتن شدم .. به هر دلیلی نمی نویسی و بعد از مدتی دیگه نوشتن برات سخت میشه .. هر وقت که لپ تاب جلوم نیست توی ذهنم مطلب دارم و برعکس .. 

برای شروع بهترین چیز روز مره نویسیه .. روزهایی که بسرعت برق و بلکه هم سریعتر می گذرند .. روزهایی که هر چقدرم صبحاش زود بیدار می شم چشم بر هم نزده به شب می رسن .. 

بعد از یک هفته ای مقاومت پسرک در برابر کلاس رفتن یا همون مهد رفتن تازه اونم حد اکثر دو ساعت در روز بالاخره زمانی که تقریبا داشتم از ادامه ی راه نا امید می شدم و به این فکر می کردم که از اول هم کارم غلط بود در کمال ناباوری دیدم که کم کم داره به رفتن علاقه نشون می ده تا جایی که یک روز که می خواستم برم صحبت کنم پولمو پس بگیرم بعد از مدتی که بیدار شد خودش پیشنهاد کرد که بریم 

ازون روز هم هر بار با علاقه و خواست خودش رفتیم .. توی مهد از قسمت قصه گویی و نمایش بازی کردن بیشتر از همه خوشش میاد .. کم کم داره با بچه ها ارتباط برقرار می کنه و اینطور که از حرفا و تعریفاش می فهمم داره از لاک خودش بیرون میاد 

ازین بابت خیلی خوشحالم و امیدوارم که ادامه داشته باشه .. بقیه روز رو هم که میایم خونه بیشتر وقت با مامان بزرگ و بابابزرگش مشغوله و خیلی دوست داره که براشون حرف بزنه و اونام با علاقه به حرفاش که نود درصد درباره ی ماشین هاست و ده درصد بقیه داستان های خیالی از کوچولویی های خودشه زمانی که من یعنی مامانش هنوز به دنیا نیومده بودم .. گوش می کنن 

وقتی بابابزرگش میاد خونه سه نفری باهم می رن حیاط و باغچه ها رو آب می دن و اسکوتر سواری م یکنه و تاب می خوره و باهم بستنی می خورن و غروب میان بالا .. امروز من دوتا بستنی بردم توی حیاط گفتم بیا باهم بخوریم کلی گریه و زاری کرد که نه تو برو ما خودمون سه تایی باهم بستنی می  خوریم .. 

لجبازی ها و بد خلقی هاشو می ذارم به حساب اینکه دلش برای باباش تنگ شده و می دونم که بچه ها کمتر به زبون می یارن دلتنگی هاشون رو و بیشتر توی رفتارشون نشون می دن 

این مدت تونستم چند تا از دوستام رو ببینم که ازین بابت خیلی خوشحالم و خدا کنه که بشه بقیه رو هم ببینم 

به یه موسسه تازه تاسیس زبان که نزدیک خونمون بود هم سر زدم و یه قول هایی بهم دادن برای تدریس که خوب زیادم امیدوار نیستم .. البته زیاد هم تمایلی به کار کردن ندارم توی این مدتی که اینجا هستیم مخصوصا که برای تدریس توی موسسه های معروف باید راه طولانی رو برم که توی تهران اصلا حس و حال راه های طولانی رو ندارم اینجا رو هم چون خیلی پیاده بهم نزدیکه رفتم .. 

یه جا هم کلاسای هنری داشت که من قلاب بافی ثبت نام کردم اما به حد نصاب نرسیده و قراره خبرم کنن .. البته کلاسای دیگه هم دلم م یخواد برم مثلا ورزش کلاسای هنری اما نم یخوام زحمت پارسا خیلی روی دوش مامانم باشه 

خدایا بخاطر همه لطف های بزرگت ممنونم ... 

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 0:52 ] [ وفا! ]
امروز چهارمین روزی بود که رفتیم مهد .. یا بقول تو کلاس .. زیاد از کلمه مهد کودک خوشت نمی اید .. اصلا خوشت نمیاید .. نمی دانم با این کلمه توی ذهنت چه چیزهایی تصور می کنی .. شاید فکر می کنی جاییست که بچه ها باید از مادرهایشان جدا باشند و همینش را دوست نداری 

دیروز که رفتیم آنقدر گریه کردی و انقدر گریه هایت از ته دل بود که دلم را ریش کردی پسر .. دستت را گرفتم و آمدیم بیرون و انگار که جلوی نفست را گرفته بودند تا پایمان را گذاشتیم بیرون نفس عمیقی کشیدی و خندیدی .. دلم آتش گرفت .. عوضش قول دادی که فردا بدون گریه بروی توی کلاس .. میدانم قولت فقط برای این بود که امروز را بگذرانی 

اما من هم به خودم قول داده ام که کوتاه نیایم .. باور کن پسر باور کن هیچ چیز توی این دنیا برایم سخت تر از دیدن گریه ی تو نیست .. باور کن فرقمان فقط این است که من از دور و بری هایم خجالت می کشم که مثل تو که آنطرف دیوار توی کلاست گریه می کنی من هم این طرف بلندبلند زار بزنم .. 

اما وظیفه ی مادری ام مرا وا می دارد .. بخدا اگر به من باشد دوست دارم تا دنیا دنیاست تو را در آغوشم نگه دارم و چشم از نگاه کردنت برندارم .. باور کن اگر بخواهم حرف دلم را گوش کنم تو را لحظه ای از خودم دور نخواهم کرد .. اصلا نمی گذارم کسی چپ نگاهت کند .. زبانت می شوم دستت می شوم پایت می شوم .. اما نمی شود .. می دانی پسرکم خودت که بزرگتر بشوی تاب نخواهی آورد .. اصلا بی وفایی دنیا را چه کار کنم .. کسی چه می داند که چقدر زنده خواهیم ماند.. بالاخره که باید برویم .. باید مرد بشوی .. باید مثل بابایت مرد زندگی بشوی .. باید تکیه گاه بشوی .. محکم و مهربان ... 

امروز که با وجود گریه هایت تو را دست مربی ات دادم و تند تند دور شدم حتما مرا نخواهی بخشید .. کاش بودی توی دلم و می دیدی که چه قیامتی بر پاست .. تو یکی دو دقیقه بعد آرام شدی و نشستی به کاردستی درست کردن اما من نه  .. اینقدر آمدم و رفتم که آدمهای انجا از دستم به ستوه آمده بودند .. هر چه می گفتند که دیگر صدایت هم در نیامده و همراه بچه ها داری بازی می کنی باورم نمی شد .. البته اینقدر خوب بودند که حالم را می فهمیدند و سعی می کردند آرامم کنند .. می گفتند که این حال همه مادر هاییست بچه هایشان را می آورند .. حال روزهای اول جداییشان .. می گفتند همیشه حال مادر ها بدتر است .. خودشان مادر بودند .. می فهمیدند .. 

مربی زودتر از بچه های دیگر تو را فرستاد بیرون .. لبخندت را که دیدم دلم تازه آرام گرفت .. تمام راه برگشتن برایم از کلاست گفتی و اینکه تولد مهدیار بود و برف شادی  هم ریختند روی سرتان و با محمد جواد هم دوست شدی .. از کاردستی که توی کلاس درست کرده بودی .. از جایزه ای که توی تولد به همه تان دادند .. و من در تمام مدت داشتم با وجدانم می جنگیدم .. در کشاکش این بودم که آیا کارم درست بود .. آیا می ارزید به گریه های تو .. آیا فردا که رفتی دنبال زندگیت حسرت این لحظه های بی تو بودن را نخواهم خورد.. آیا هزار لعنت به این روزهایی که با دست خودم دستهای کوچکت را از دامنم جدا کردم نخواهم فرستاد ... دلم می خواست از یکی یکی آدم های روی زمین بپرسم .. اما حتی اگر همه آنها تاییدم می کردند باز به حالم فرقی نمی کرد .. باز همین غوغا در دلم می بود .. 

این حرف های من را مادر ها خوب می فهمند .. خوشبحالت که مادر نمی شوی .. مادری یک طرفش تمام لذت دنیاست و آن طرفش تمام اضطراب و نگرانی دنیا .. یک طرفش بهشت  است و یک طرف جهنم  . .. یک طرفش بالیدن است و یک طرفش آب شدن .. 

پسرکم .. عزیز دلم .. تو را همیشه ی عمرت به دستهای خدایم می سپارم .. در دستهای  خدایم که باشی  خیالم راحت است .. دعا می کنم نگاه محبتش را چشم بر هم زدنی هم از تو بر ندارد .. می گویند در عوض آن هم دل نگرانی مادری خدا دعایش را مستجاب میکند.. اصلا مرام خدا این است .. حتی توی این دنیا هم مرهمی برای هر زخمی آفریده .. مرهم دل نگران مادر را کرده دعای مستجاب .. وای که این خدا چقدر شایسته پرستیدن است .. سبحان الله ....

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن . 

این روزها هم مثل خیلی روزهای دیگر این دنیا حال مادرهایی بد است .. بد .. هزار بار توی ذهنم تجسم کردم  که تو جای آن کودکی هستی که چشمهایت را بسته ای و رنگ به رخسار نداری و خون و جای ترکش روی بدن نحیف و کوچکت خودنمایی می کند .. و من جای آن مادری که کنار جسم بی جان کودک عزیز تر از جانش نشسته و نگاهش می کند و مجبور است باز هم نفس بکشد .. حتما تنها آرزویش این است که بمیرد .. نباشد و نفس نکشیدن میوه دلش را نبیند .. 

کاری به این ندارم که توی سالهای جنگ خیلی از مردهای همان دیار باباهای خیلی از بچه های این دیار را ازشان گرفتند و حسرت عمری بابا گفتن را به دلشان گذاشتند .. کاری ندارم که چقدر فلسطینی توی جنگ با ایران فقط اسیر شدند .. کاری ندارم به این که این حرفها راست است یا دروغ .. همه حرفهایی که این روزها اینور و آنور می شنوم .. کاری هم به تبلیغات رسانه های کشورم ندارم که سالهاست دروغ گویی اش برایم بدیهی شده .. اصلا کاری به این ندارم که تمام این تبلیغات نه از روی دلسوزیست که اینجا دلشان برای مردم خودشان نسوخته و پای جاه و قدرت که به میان آمده بدتر ازین را سر مردم خودشان آورده اند و دلشان هم نسوخته .. کاری به معادلات سیاسی ندارم .. به دو دوتاهای دنیای بی رحم سیاست که هیچ وقت چهارتا نمی شود .. کاری به دین و مذهب و قومیت ندارم .. 

فقط یک چیز را می دانم .. 

که حال مادرهایی توی این دنیا بد است .. خیلی بد .. اینقدر که دوست داشتم مادر نمی بودم و حالشان را نمی فهمیدم .. 

توی این وانفسای بیداد و سکوت فقط این دعاست که آرامم می کند 

خدایا گرفتاری و مصیبت بزرگ 

و آنچه در خفا بود آشکار گشته 

پرده ها برداشته شده و امید ها نا امید گشته 

زمین تنگ شده و آسمان از نزول برکاتش دریغ ورزیده 

و توی یاری کننده و بسوی توست هر شکایتی 

و در هر سختی و گشایشی اعتماد به توست 

خدایا بر محمد و و آل او درود بفرست .. همانها که صاحب امرند .. همان ها که فرمانبرداریشان را بر ما واجب کردی تا اینگونه مقام و منزلتشان را به ما بشناسانی .. 

پس بحق آنان گشایشی در کار ما قرار ده .. گشایشی نزدیک و زود .. مانند چشم بر هم زدنی .. یا حتی زودتر و نزدیک تر 

ای محمد و ای علی ... ای علی و ای محمد .. (کجایید پدران این امت که ببینید چه بر سرمان آمده )

مرا کفایت کنید که تنها شما کفایت کنندگانید 

و یاریم کنید که تنها شما یاری کنندگانید 

ای مولای ما .. ای صاحب الزمان 

بفریاد رس به فریاد رس به فریاد رس 

مرا دریاب مرا دریاب مرا دریاب 

هم اکنون همین حالا 

با شتاب با شتاب با شتاب 

ای مهربانترین مهربانان بحق محمد و خاندان پاکش دعایم را مستجاب بگردان 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 2:20 ] [ وفا! ]
این روزها از همان روزهاست که دلم می خواهد هر کسی باشم غیر از خودم.. غیر اینی که هستم .. شکی ندارم که ناشکریست .. اما دل است دیگر بسا چیزها که نمی خواهد!! دیروز حتی دلم میخواست جای خانم همسایه طبقه چهارم باشم .. زنی یکی دوسال کوچکتر از خودم که پسرکی همسن پارسای من دارد .. خانه مادرش یکی دو کوچه پایین تر است و برادر هایش هم که زن دارند همانجا زندگی می کنند.. یعنی به سبک و سیاق محلی های اینجا که  مادر و پدر توی حیاط خانه شان یا طبقه بالای سرشان برای پسرهایشان خانه می سازندو بعد برایش زن می آورند   ..

تازه دلخور است که زیاد به مادرش نزدیک نیست.. اغلب صبح ها دست پسرش را می گیرد و می روند خانه مادرش.. می گوید  تنهایی توی خانه حوصله اش سر می رود... اصلا نمی داند چطوری بچه اش را سرگرم کند میگوید خانه مادرش که باشند بچه اش خوشحال است ..  همسایه ها هم در رفت و آمدند .. کلی بچه همسایه میاید خانه شان و همه باهم بازی می کنند .. حیاط دارند و باغچه هایی که سبزی می کارند .. مادرش را دیده ام .. از آن زن های سر زنده ی روستایی .. همانهایی که همه زندگی بر محور انها می چرخد .. همه کاره اند و زبر و زرنگ .. با اینکه پا و کمرشان درد می کند و شاید دیابت و چربی خون هم دارند انگار بمب انرژی اند

 دیپلم هم شاید نداشته باشد  و تصوری از دانشگاه ندارد.. توی خانه شان اصلا کتاب نیست ..کامپیوتر هم نیست .. برای بچه شان هم  کتاب نمی خرند .. یک بار که ما را دعوت کرده بود خانه شان و ما برای پسرش کتاب خریدیم تعجب کرده بودند .. هم مادر و هم پسر بچه .. مادرش می گفت که حوصله ندارد برای بچه اش کتاب بخواند بچه باید بپرد و بازی کند .. اصلا هیچ چیز خواندنی توی خانه شان نبود .. عوضش خانه از تمیزی برق می زد .. می گفت هر روز جاروی دستی می کشد .. همه جا باید همیشه برق بزند وگرنه اعصابش خورد می شود .. گفت که از وقتی امده خانه ما و دیده که اسباب بازی های پارسا همین طوری توی هال پخش و پلاست اجازه داده که پسرش هم اسباب بازی هایش رو توی هال پخش کند .. حالا فهمیدم چرا خانه ما که امده بودند چشمهایش از تعجب گرد شده بود .. سر زده آمده بودند .. یعنی امده بود دم در که قبض اب را بدهد تعارف که زدم آمده بود تو .. همه جا کتاب بود و اسباب بازی .. کتاب های زبان و لپ تاب و جزوه های آقای همسر .. یک گوشه هم اسباب بازی های پارسا تلنبار شده بود .. حتما با خودش گفته بود اینها چقدر شلخته اند ..

ناهارش همیشه ساعت نه و ده صبح حاضر است .. همان موقع هایی که من یواش یواش بیدار می شوم و اول دکمه کامپیوتر را روشن می کنم و بعد می روم دستشویی ..

گاهی حوالی ظهر اگر خانه باشند بچه اش را میاورد پایین تا توی پارکینگ دوچرخه بازی کند .. اسمش ارشیاست ...یکبار ازش پرسیدم ارشیا با عین است یا الف و اصلا معنی اش چیست .. گفت که نمی داند فقط یکجا شنیده بودند و خوششان امده بود .. پسر بچه زیر پنجره ما می ایستد و بلند بلند پارسا را صدا می زند .. پارسا حتی اگر خواب هم باشد به صدای او می پرد .. اصرار می کند که تندی لباس هایش را بپوشم تا برود با ارشیا بازی کند .. بازی کردنشان دیدنیست .. کارهای احمقانه ای می کنند و از ته دل می خندند .. یک عالمه وقت می روند یه گوشه پارکینگ می ایستند و تکان نمی خورند و می گویند ما توی زندانیم .. شیر آب را باز م یکنند و هی الکی آب می  خورند و خیس می شوند و کیف می کنند .. در کنترلی پارکینگ که باز می شود قیافه پارسا ترسان و نگران می شود .. می داند که اگر بابای ارشیای بیاید انها می روند خانه شان برای ناهار .. ماهم باید برویم .. معمولا هم گریه مفصلی می کند .. پسرک هم نقطه ضعف پارسا را شناخته هی میاید جلویش و پز می دهد که ما داریم می رویم خانه و از سر بدجنسی های کودکانه اش خداحافظی می کند تا پارسا بیشتر گریه کند .. گاهی پسر دوازده ساله طبقه دوم هم میاید وسط بازی شان .. آن وقت است که هی یکی شان گریه می کند و ما مادر ها حرصمان می گیرد که پسرک نمی گذارد بچه هایمان بازیشان را بکنند ..

پسرک بزرگتر که میاید یک جور تفرقه بینشان می افتد .. پارسا ساده تر ازین حرف هاست که بخواهد یار کشی کند .. خوشحال می شود که سه تا شده اند و دلش می خواهد همه باهم بازی کنند .. ارشیای همسایه اما سه تا که می شوند بدجنس می شود .. مرتب به پسر بزرگتر می گوید که بیا دوتایی باهم بازی کنیم و با پارسا بازی نکنیم .. توپ را بغل می کند و فرار می کند .. پارسا حتی این بدجنسی ها را نمی فهمد .. خوشحالم که از الان اینطوری است .. من نبودم .. من بدجنس بودم .. حسود بودم و زود قهرم می گرفت .. پارسا اما معنی قهر کردن را نمی داند .. نمی فهمد که چرا ارشیا گاهی دستش را بغل می کند و الکی با او حرف نمی زند و هی بهش می گوید که با او قهر است ..

شادی را در جمع دوست دارد .. برای همه دوست دارد ..

چند روز بود که ازشان خبری نبود .. یعنی صبح زود می رفتند خانه مادربزرگشان .. هر چه به پارسا اصرار می کردم که دوتایی برویم توی پارکینگ قبول نمی کرد .. می گفت وقتی ارشیا نیست حال نمی دهد .. تنهایی به درد نمی خورد .. دیروز دلم برایش سوخت .. برای تنهایش .. گفتم بیا یکبار هم ما برویم دم خانه شان و ارشیا را صدا  کنیم بیاید بازی .. با خوشحالی آمد همراهم ..

با هیجان زنگ درشان را زد .. مادرش لای در را باز کرد و در حالی که تنش را پشت در قایم کرده بود و سرش را از لای در بیرون آورده بود گفت که ارشیا را برده گذاشته خانه مادرش .. این را که گفت انگار با پتک زده باشند توی سر پارسا .. بغض کرد و قیافه اش ناامید شد ..پایمان را  توی آسانسور که گذاشتیم بغضش ترکید .. هزار تا لعنت و نفرین به خودم فرستادم .. خیر سرم می خواستم دل بچه ام را شاد کنم .. بغلش کردم و گذاشتم یک دل سیر گریه کند ... خودم هم دلم می خواست گریه کنم .. آرامتر که شد گفتم برویم توی حمام و اسباب بازی ها را بریزیم توی لگن و آب بازی کنیم ..

پسرکم باید بدانی دنیا همیشه آن طوری نیست که تو می خواهی .. شاید هیچ وقت آنطوری نباشد  که توی دلت می خواهد.. جای جنگیدن است .. باید برای خواسته هایت بجنگی .. تلاش کنی . .. تازه ان دسته خواسته هایی که کلا دست یافتنی هستند .. باید قبول کنی که یه عالمه خواسته هستند که دست نایافتنی اند .. یعنی دست تو نیستند.. اگر می خواهی این جور موقع ها آرام بگیری باید بدانی دست کیست .. باید خوب بشناسیش .. باید دلت را به انچه اون خواسته گرم کنی .. بدانی که او از منو پدرت و حتی پدر بزرگ و مادر بزرگ هایت مهربان تر است برای تو ... آن وقت است که گلگی نمی کنی .. راضی می شوی به آنچه برایت مقدر کرده و صبر می  کنی .. آن هم نه صبری با غر غر های زیر لب و شکایت دل .. صبری جمیل ..

 

--------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن . واضح و مبرهن است که این متن را هفته پیش نوشته ام وقتی هنوز خانه مان بودیم .. توی شهر ساحلی مان .. اما نشد تمامش کنم .. چون نوک انگشت اشاره دست راستم را با کاور آموکسی سیلین بریده بودم و اگر بجایی می خورد می سوخت و درد می گرفت .. اوایلش را که تایپ کردم دیدم چقدر بهش وابسته ام .. اصلا چقدر این ادمیزاد ضعیف است .. چقدر حروف زیادیست که نمی شود بدون آن تایپ کرد .. همه اش اشتباه می شود .. این شد که بیخیالش شدم .. حالا که این پینوشت را می نویسم تهرانیم .. آقای همسر توی هواپیما روی اقیانوس هاست و سپرده ام اش به مهربانی های اماممان .. دلم برای همین قرص است و نشسته ام اینجا .. آیت الکرسی می خوانم برایش و وبلاگ می نویسم .. نوک انگشتم حالا خوب شده .. خدایا چقدر ازت ممنونم .. هفته پیش اینموقع چقدر ناتوان شده بودم برای همین خراش کوچک

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 3:9 ] [ وفا! ]

 

 

چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد همسایه ی خروشان ... 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 11:31 ] [ وفا! ]
ماه مبارک رمضانه و منی که از روزه گرفتن جز گرسنگی و تشنگی نصیبم نمی شه گاهی از روز گرسنگی می شینم سر نت و به بهانه اینکه افطار چی درست کنم توی سایتای خوردنی می پلکم .. بعد اسید معدم قل قل می کنه و ترشح آب دهنم چند برابر می شه و خوب به این کار حتما می گن مازوخیسم یا خود ازاری .. اخرش هم افطاری می ریم بیرون یه آشی حلیمی رشته خوشکاری می خریم و با نون و پنیر و سبزی نوش جان م یکنیم و دریغ از یه چیزی که درست کنم ..

البته سحری درست می کنم ها ... بگذریم اومدم بگم این ها رو خیلی دلم می خواد درست کنم لینکاشو می ذارم که شمام دلتون بخواد : این نون های خوشگل سیب زمینی ای   
که شکلشون ادم رو دیوونه می کنه و این نون ماستی خوش بافت رو که اصلا نگوووووووووو!!

و این تارت خامه ای رو .. اخه یکی دو ماه پیش یکی از آشنایان یه شیشه مارمالاد ازگیل جنگلی برامون هدیه داد .. مطمئنا شما نمی دونید که ازگیل جنگلی چیه چون فقط توی جنگل های شمال پیدا می شه و محلی های اینجا میدونن که باهاش چیکار کنن .. یه میوه های خیلی ریزی هست اندازه ذالزالک که باهاش رب یا مربا درست می کنن و چون خیلی کم پیدا می شه و درست کردن رب و مرباش هم سخته خیلی گرونه و گیر نمیاد مگر اینکه آشنای محلی داشته باشی که برات بیاره .. چند وقت پیش ها یک نفر یه شیشه ربشو برامون اورده بود منو آقای همسر مثل آب طلا م یخوردیمش که تموم نشه اینقدر که خوشمزه بود و تازه نصفشم داده بودیم به مامانم اینا هنوزم یه ذره شود داریم .. مخصوصا بعنوان سس غذا ها مرغ یا ماهی سرخ شده عالیه 

خلاصه مارمالادی که این دوست عزیزمون برامون فرستاده شبیه مارمالادیه که توی این دستور استفاده می شکنه و واقعا هم مزه بی نظیری داره .. 

خب دیگه بسه چه معنی داره ادم روزه بگیره بعد بشنیه اینجا هی عکس خوردنی نگاه کنه و دلش بخواد و دل مردم روزه دارو هم به هوس بندازه .. پاشم برم به قرآنم برسم که کلی عقبم .. 

پیشاپیش تولد نوه بزرگ نبی خدا .. نور چشم امیر المومنین امام حسن مجتبی علیه السلام  بر شما مبارک .امیدوارم ماه رمضونی خوب رو بگذرنید و مثل شهر ما هوای شهرتون گاهی بباره و گاهی بادهای خنک بوی خوب دریا رو با خودشون بیارن ..

اینم عکس نون هایی که خودم حدود یک ماه پیش درست کرده بودم و خیلی خوشمزه بودن ! متاسفانه عکساش کیفیت خوبی ندارن 

 

 

 


موضوعات مرتبط: غذاهای خوشمزه من..
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 18:10 ] [ وفا! ]
ما یک رسم ناگفته و نا نوشته داریم که همین طوری به شکل خودکار انجامش می دیم و اونم خونه تکونی برای استقبال از ماه مبارک هست .. یکی اینکه دلم می خواد حال و هوای خونه تغییر کنه و معلوم باشه که آماده رسیدن مهمون عزیزی هستیم مثل عید که خونه تکونی ها حال و هوای عید رو به خونه میاره .. دلیل دومش هم اینه که توی ماه مبارک دیگه توان تمیز کاری رو نداریم در نتیجه از صبح دیروز منو آقای همسر دست به کار شدیم و شستیم و رفتیم و روبیدیم و سابیدیم بعدم چون به پسرک قول دریا رفتن داده بودیم گذاشتیم روی دور تند که بتونیم تا آفتاب هست پارسا رو به دریا برسونیم .. 

دیگه حدود 4 عصر بود که کارای اصل تموم شد و دیگه داشت برای دریا رفتن دیر می شد .. دوش گرفتیم و تند و تند حاضر شدیم پریدیم توی ماشین به سمت .....................................................

..................

............

......

رستوران !!!

آخه هنوز ناهار نخورده بودیم ... !! حدود ساعت 5 رستوران بودیم و گفتیم غذا رو بگیریم با خودمون ببریم لب دریا بخوریم .. نیم ساعتی طول کشید غذامون حاضر شه .. توی راه دوستم زنگ زد و فهمیدیم که اونام همون نزدیکی ان .. قرار گذاشتیم ساحل هتل هایت همدیگه رو ببینیم و بچه ها بازی کنن .. ما زود تر رسیدیم و تند تند ناهار خوردیم و اونا که رسیدن پارسا وسیله هاشو برداشت و با باباش و شوهر دوستم و بچه هاشون روانه لب آب شدن و من و دوستم هم نشستیم به حرف زدن !! اون بچه هام که به قصد دریا بیرون نیومده بودن و می خواستن برن شام مهمونی اولش قرار نبود خیس بشن اما خوب مگه می شه بچه ها لب آب برن و خیس نشن و آب بازی نکنن ؟؟!! نتیجه این شد وقتی منو دوستم سر گرم حرف زدن بودیم و اونم حسابی به همسرش سفارش کرده بود که مواظب باشه بچه ها خیس نشن و خوب پدر ها هم لب آب سر گرم حرف زدن شده بودن  بچه ها هم حسابی آب بازی کرده بودن و با کفش و لباس مهمونیشون تا زانو توی آب بودن !

دیگه هفت و نیم بود که خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه .. سر راه هم  طبق معمول یه بستنی قیقی از قنادی تی شین زدیم و پارسا وباباش هم سری به ماهی های حوضشون زدن 

وقتی رسیدیم خونه اینقدر خسته بودیم که نمی تونستیم تکون بخوریم راستش هنوزم پاهامون حسابی درد می کنه اما خدا رو شکر که به بچه ها مخصوصا خوش گذشت 

امیدوارم ماه رمضانی خوب و پر برکت و روحانی پیش روی همه باشه .. ماهی که اخرش آمرزیده و سبک بال و خوشحال منتظر ماه رمضون سال بعد باشیم 

[ شنبه هفتم تیر 1393 ] [ 14:45 ] [ وفا! ]
دوستای گلم که ساکن تهران هستین می دونین کجا هست مثلا کدوم پارک که ماشین شارژی کرایه ای داشته باشه برای بچه ها ؟ یه مدته که پارسا دلش ازین ماشینا می خواد اما من مطمئن نیستم که سوارشون بشه بخاطر همین می خوام اول ببرمش یه جایی ببینم خوشش می اد یا نه 

در ضمن اگر ماشین دست دوم با قیمت مناسب هم سراغ دارید استقبال می کنم چون قرار نیست بیشتر از چند ماه مهمونمون باشه و نمی خوام زیاد هزینه کنم 

بشتابید و جواب بدید ها .. منتظرم 

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 23:39 ] [ وفا! ]
دارم ریز ریز بار جمع می کنم .. هر چی کیف داریم گذاشتم جلوم یکی یکی کشوها و کمد ها رو وارسی می کنم و سعی م یکنم فقط لوازم و وسایل ضروری توشون باقی بمونه .. هر چی که ماهی .. سالی یکی دوبار استفاده می شه می ره توی کیف .. به ازای هر چی که می ذارم توی کیف یک حسرتی هم می مونه گوشه دلم .. برق ناخونی که یادم نبود دارمش که ازش استفاده کنم .. دستبند چوبی که همش منتظر فرصتی بودم که بذارمش دستم .. لباسای آویزون توی کمد که فکر می کردم حتما باید مهمونی ای باشه که بپوشمشون .. رومیزی قلاب بافی ای که هیچ وقت پهنش نکردم روی میز و حالا دلم می سوخت که بدون استفاده داره می ره توی کیف .. خیلی چیزهاایی که فکر می کردم باید موقعیت خاصی پیش بیاد که ازشون استفاده کنم و کم کم به وادی فراموش شده ها رونده شده بودن .. دلم می گیره .. می سوزه .. از چیزهایی که داشتم و بی استفاده موندن .. چیزهایی که بکر و دست نخورده باید ازشون خداحافظی کنم .. 

یه دفعه دلم می لرزه .. می رم تو فکر اون وقتی که باید همه چی رو بذاریم و بریم .. اونوقت حتما دیگه عطر و لاک و لباس شب برامون مهم نیست .. اونوقت فکر می کنیم به ماه شعبان هایی که زنده بودیم و به خواب و حرف و تلویزیون دیدن و بیهودگی گذشت .. ماه شعبان هایی که ائمه م یگفتن خدا نعمت هاشو ارزون کرده و بهشتشو به حراج گذاشته تا با کوچیک ترین عملی هم بهره ای به هر کس برسه .. بهره های بزرگی که باورتون نخواهد شد ... 

به ماه رجب هایی که تموم شد و هر روز به این امید گذشت که فردا روزی روزه خواهم گرفت و فلان نماز رو خواهم خوند  .. اما اون روز نیامد !! به صلوات هایی که می شد موقع شستن ظرف ها فرستاد .. به قران خوندن هایی که جاش رو سریال های تلویزیون گرفت .. به ماه رمضان هایی که به غر غر از گرما و تشنگی روزه داری گذشت .. 

فکر می کنیم به خوبیهایی که می تونستیم از خودمون بجا بذاریم .. حرف های خوبی که می تونستیم دلی رو باهاش شاد کنیم .. لبخندی که بی هزینه ترین هدیه بود .. تلفنی که می تونستیم دل دوستی رو بدست بیاریم .. و هزار حسرت دیگه .. 

--------------------------------------------------------

فردا عازم تهرانیم ان شالله تا اخر هفته 

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 0:42 ] [ وفا! ]
بنام خدا 

خووووب .. انگار من میام اینجا که فقط غر غر کنم و گله و شکایت هامو به گوش فلک برسونم و اعصاب ملت رو خط خطی کنم .. بعد هم شما فکر کنین که اه اینا ازون ادم هان که خودشونو بی عیب مطلق  و علامه دهر می دونن و فقط از صبح تا شب نشستن عیب و نقص جامعه و مردمو می شمرن .. پناه می برم به خدا که اینطوری باشم و اگر هستم خدا کنه زودتر اصلاح بشم .. اما گاهی دلم می گیره .. دلم می سوزه .. دلم می خواد یه چیزایی رو درست کنم اما نمی تونم .. اگر بتونم دریغ نمی کنم اما می دونم که گاهی از دستم برنمی اد .. سعیم اینه که اگر در دیگران عیبی دیدم که در لحظه از ذهنم گذشت که وای چه کار بدیه یا چه اخلاق بدیه زودی یه زنگوله توی قلبم صدا کنه و یادم بندازه که برم سراغ خودم .. برم بشینم خودمو خوب ور انداز کنم ببینم منم توی اون موقعیت اون کارو می کنم یا نه .. 

حالا امروز درد این دل وامونده ام چیه براتون می گم 

دوشنبه که رفتیم کلاس نقاشی و چون یه کمی دیر راه افتاده بودیم تقریبا کل راهو باهم دویدیم و خیس عرق شدیم و تشنه و خسته چون پسرک دوست داشت بموقع برسه به کلاسش .. جلسه اول بود و توی ساختون و تنگ و کوچیک موسسه بلبشویی بود که بیا و ببین خلاصه نیم ساعتی نشستیم که بالاخره یک کلاس خالی شد و بچه ها رو که سه تا بیشتر نبودن فرستادن اونجا .. اونم یه کلاس با ازین صندلی تک نفره هایی که نشستن روش برای ادم بزرگ ها هم سخته .. به معلمشون می گم چرا بچه ها رو نمی برین توی اون کلاسی که فرش شده و صندلی ومیز های بچه گونه داره م یگه اخه اونجا امروز جلسه ختم انعامه معلم هاست !! 

بعد هم قرار شد که جلسه بعدی کلاس چهارشنبه همون ساعت با نظم بیشتری تشکیل بشه .. امروز(چهارشنبه) پارسا نقاشی ای که معلم بهشون گفته بود رو با ذوق کشید و وسایل رو توی کیفش مرتب کرد . از ساعت چهار ساعت رومیزی رو گذاشته بود جلوش و هی می گفت مامان الان ساعت چهاره چقدر دیگه مونده بریم ؟؟ الان چهارو نیمه چقدر مونده بریم ؟؟ خلاصه پنج ونیم حاضر شدیم و با خوشحالی و به عشق کلاس نقاشی راهی شدیم 

وقتی رسیدیم بازم شلوغ و پلوغ بود .. ده دقیقه ای منتظر کلاس نشستیم .. بعد گفتن که همه مادرا و بچه ها برن توی کلاس بزرگه .. گفتیم چه خبره گفتن به مناسبت تولد امام زمان یه ده دقیقه جشن دارن بعدش کلاسا شروع می شه .. تعجب کردم اگر قرار بود جشن باشه چرا قبلا نگفتن .. به پارسا گفتم اما گریه کرد و گفت من نمی خوام برم جشن فقط برم کلاس نقاشیم و ابدا حاضر نشد که بریم اون تو .. همه رفتن و من و پارسا توی راهرو نشستیم و البته در باز بود و می دیدیم 

ده دقیقه ای طول کشید که همه برن تو و مرتب بشن و سر جاشون بشینن .. بعد یه خانومی شعر خوند و یه خانوم دیگه هم اومد و شعر و مولودی و اوردن مادر ها که از بچه هاتون چه انتظاراتی دارین و دعوت بچه ها برای شعر خوانی و ... ..

ساعت از هفت گذشت و خبری از تموم شدن جشن نبود .. پارسا که خسته شده بود و سرش رو روی پاهای من گذاشته بود گفت مامان پس کی کلاسم شروع می شه گفتم مامان جون ساعت کلاست تموم شده و فکر نمی کنم امروز کلاس تشکیل بشه .. با ناراحتی گفت مامان پس پاشو بریم .. در حالیکه دلم خیلی سوخته بود دستشو گرفتم و اومدیم بیرون .. 

دلم می خواست صبر کنم تا اخر جشنشون بعد برم جلو خانوم مداح که اصرار داشت در و پنجره ها رو ببندن که صدای نه چندان قشنگش بیرون نره و به گوش نامحرم نرسه و داشت از امام زمان حرف می زد و اینکه هی به عشق امام دست بزنید یا صلوات بفرستید .. بگم خانوم ها مگر نه اینکه رسول الله فرمودن : لا دین لمن لا عهد له کسی که به وعده ای که  می ده وفا نکنه اصلا دین نداره .. مگه الان ساعت کلاسشون نبود ؟ چرا همون جلسه قبل نگفتید که ما چهارشنبه جشن داریم وکلاس نداریم و من چطور جواب بچه سه سال و خورده ام رو بدم که کنسل شدن کلاسش رو از چشم جشنی می بینه که شما برای تولد ولی الله االاعظم گرفتید ؟؟ امامی که فرزند همون پیامبر هست و من مادر  و شمای موسسه قرآنی وظیفه داریم که مهر و محبت و ولایت این امام غایب از نظر رو در دل این بچه ها بکاریم .. ایا بهتر نبود امروز بجای برگزاری این بقول خودتون جشن بی برنامه یه هدیه کوچیک حتی یک مداد بعنوان هدیه سالروز میلاد امام زمان به همه بچه ها می دادین که تا وقتی اون رو دارن یادشون بمونه که کی و چرا بهشون داده ؟؟

هیچ کدوم ازین کار ها رو نکردم و می دونستم که نباید هم بکنم .. اگر می خوام بچم بازم به اون جا بره و توی کلاساش شرکت کنه نمی تونم حرفی بزنم که می دونم خوششون نخواهد امد حتما هم تعجب خواهند کرد که کی با جشن میلاد مخالفه که شما هستید ؟؟ 

با دل پری رفتیم مطب بابا که همون نزدیکی بود که هم برای بابا درد دل کنیم و هم منتظر بشیم که کارش تموم بشه باهم بریم خونه .. فصل ثبت نام بچه هاست و گویا اموزش پرورش فرم های عریض و طویلی به اسم طرح سنجش به والدین داده که برن پیش پزشک و پر کنن 

آقای همسر مریضی نداشت و منو و پارسا کنار بابا توی اتاق انتظار نشسته بودیم که یه آقایی با هیکل خیلی خیلی گنده و لباسای نامرتب با دمپایی و بی جوراب با عصبانیت فرمش رو اورد داد به منشی که اینو مهر بزن من برم 

منشی بهش گفت بایداول بچه رو بیاره معاینات رو انجام بده .. با بی ادبی گفت بچه رو یه دفعه اوردم دیگه چندبار بیارمش اصلا من خودم مدیر مدرسه ام مهر بزن من برم ببینم  .. بعدم فرم ها رو از دستش کشید و گفت دکتر کجاس؟ منشی نشونش داد که این اقا دکترن .. بدون اینکه به آقای همسر محل کنه سرشو انداخت پایین و رفت توی اتاقش پشت میز .. آقای همسر پاشد و پشت سرش رفت و گفت چی شده کارتون چیه ؟ اصلا چرا رفتید پشت میز من ؟ 

مرده در حالیکه روی میز دنبال مهر می گشت گفت صبر کن ببینم همونجا وایسا ببینم  !! آقای همسر گفت آقای محترم اون طرف میز جای منه جای شما که مراجع هستی جات اینوره لطفا بیا اینور من برم سر جام بعد ببینم شما چی می گی  .. گفت مثل اینکه خیلی میزتو دوست داریا و شروع کرد به پرخاشگری .. آقای همسر از اتاقش بیرون اومد و مدیر درمانگاهو صدا کرد و خواهش کرد که به صد و ده زنگ بزنن که بیاد و ببینه حرف حساب این اقا چیه .. البته که این کارو نکردن و  چند نفر اومدن و اون مردو در حالیکه همچنان داشت به دکتر فحاشی می کرد بیرون فرستادن .. بعد هم مدیر درمانگاه اومد سراغ آقای همسر که ولش کن بیخیال شو آقای دکتر اعصابتو خورد نکن این ادم بدی نیست خودش مدیر مدرسه است 

آقای همسر گفت دیگه بدتر .. بیچاره اون بچه هایی که زیر دست همچین ادمی مدرسه می رن .. اگر از حق پرخاشگری به خودم هم کوتاه بیام در حالیکه این ادم اصلا برای من توضیح نداد که مشکلش چیه و م یخواست مهر من رو برداره و روی برگه اش بزنه و در عین حال فحاشی هم می کرد اما شما نباید اجازه بدین که همچین ادمی که تعادل روانی درستی نداره سر پرست یه عده بچه ی بی گناه باشه .. 

ازونجایی که ادم مذکور توی همچین شهر کوچیکی با همه و از جمله مدیر درمانگاه اشنا بود و خوب اینجا کمتر پیش میاد که کسی با کسی فامیل یا همسایه یا همکار نباشه همه در پی متقاعد کردن آقای همسر بر اومدن که ولش کن ادم  نباید اعصابشو به خاطر این چیزا خورد کنه و من هم که اومده بودم یه کمی دلم رو سبک کنم خیلی خیلی بیشتر ناراحت شدم .. اول از توهینی که به همسرم شد در حالیکه اگر در کشورهای پیشرفته همچین اتفاقی بیفته و حتی کمتر ازین حتما با پلیس تماس گرفته می شه و همین منع های قانونی هست که اونها رو بیشتر ملزم به رعایت ادب و احترام می کنه .. دوم از اینکه این ادم مدیر مدرسه است و دیگه اینکه بجای اینکه همه با هم متحد باشن که شر همچین ادم های بی اخلاقی از مشاغلی که با روح و جسم بچه ها سرو کار دارن کم بشه اتفاقا همه می گن ولش کن بیخیال . گذشت کن .. در حالیکه گذشت هم حد و حدودی داره و حتی در احادیث از گذشت های بی مورد نهی شده 

خدا کنه همه به راه راست هدایت بشیم .. 

 

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 1:11 ] [ وفا! ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما باهم وفا هستیم.. باهم زندگی ای رو شروع کردیم که تا به حالا پر از تفاوت بوده.. تفاوت هایی که گاهی تلخ بودن و گاهی شیرین... خدا همیشه به ما کمک کرده. حتی اونوقتایی که ما حضورشو فراموش کردیم و نعمت های بی حسابشو ندیدم..
ما زندگیمونو تو شهر قشنگ شیراز شروع کردیم.. و من به خاطر همین عاشق این شهرم..
الانم توی یکی از شهرای زیبای شمالی ... کنار امواج دریا روزگار می گذرونیم..
منتظریم تا ببینیم دست قدرتمند تقدیر الهی ما رو کجا می بره..و برای بهترین ها تلاش می کنیم
به کارای هنری بسی علاقه دارم.. گاهی توی این وبلاگ از تجربه های جدید آشپزیم هم می نویسم.. همین طور از روزمره هام.. تنهایی ها و دلتنگی هام و حتی از آرزوهام.از شیرینی ها.. تلخی ها.. تولد ها.. رفتن ها...
می خوام با نوشتن روزهای زیبای زندگی مشترکمون رو همیشه تازه نگه دارم.. روزهای زیبایی که در کنار همسرم که از نعمت های بزرگ خداست به من برای یک زندگی خوب تلاش می کنیم
حالا خدا یه عدسی به ما هدیه داده.. هدیه ای هیچ وقت لایق اون نیستیم.. منتظریم و امیدوار ..
به همه دوستایی که به خونه ی خاطرات روزانه ی ما سر می زنن خوشامد می گم..