تبليغاتX
و.. زندگی مشترک
ما اینطوری شروع کردیم..شاید کمی متفاوت..کمی سخت.. اگر شما هم می خواهید شروع کنید,...!
اعصابم له و لورده است.. مخم درد می کنه.. نفسم سخت میاد و می ره.. خبری که این روزا کما بیش توی سایتا بهش اشاره شده.. تمام سلول هامو می لرزونه.. سرم تیر می کشه

یک نفر از زور بد شانسی .. یک جایی بود که نمی باید.. چیز هایی رو دید که نمی باید می دید.. چیز هایی شنید که نمی باید می شنید..

یک سرباز که بعد از تموم شدن دوره پر مشقت درس پزشکی منتظر تموم شدن دوره ی کوفتی خدمت اجباری بود تاتازه بره برای خودش زندگی کنه.. بعد سکته کرد. .. همش ۲۶ سالش بود... هیچی بیشتر نمی تونم بگم .. یعنی آزادی بیان این اجازه رو نمی ده .. اما با بغض سنگین گلوم چیکار کنم؟ از بس حرص داشتم بیخودی با آقای همسر جر و بحث کردم..خدایا منو ببخش

خدایا کی می خوای یه کاری بکنی .؟؟؟

فقط نمی دونم کسانی که ازین ها حمایت می کنن اون روز که برسه و همه باید باهم جواب تک تک این بچه ها رو بدن چی دارن به خدا بگن!! کاش یاد این حدیث باشن که هر کس در قیامت همراه کسی محشور می شه که ازش در دنیا حمایت می کردو هر عملی ازون دسته سر زده ازون هم سوال خواهد شد..

آیا غیر از معصومین کسی شایستگی تابعیت محض رو داره..؟

بخون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:41  توسط وفا! | 
  • سلام
  • برای ناهار ماهی گذاشتم سرخ بشه.. تمام خونه بوی ماهی گرفته.. سرم از بوی روغن داغ درد گرفته.. دلم تنگ شده برای روزایی که مامانم ناهار و شام رو حاضر می کرد.. اگر حال داشتم نیمچه کمکی می کردم..
  • امروز اینجا هوا گرفته اس.. بارون ریز ریز میاد.. ابری و نسبتا تاریک.. دل آدم می گیره..  حداقل دوست داری توی همچین هوایی تنها نباشی .. الان از پنجره دیدم که خانوم همسایه پدرش اومد دنبالش و با نی نی کوچولو رفتن.. خوش بحالش.. یاد خواهرم می افتم که همیشه بابام می رفت دنبالشون .. هروقت حس و حال خونه رو نداشت دست بچه ها رو می گرفت میومد خونه ما .. یا یه تلفن میزد و یکی می رفت دنبالش.. گاهی با خودم فکر می کنم این دوری و تنهایی شاید یه جور عقوبته برای من..
  • درباره امتحان تافلی که جمعه دادم یه پست مفصل نوشتم که پاک شد .. نمی دونم دستم به کجای لپ تاب خورد که یهو همش پرید.. دیگه حال ندارم بنویسم.. البته تافل نبود .. شبیه تافل بود.. حالا بگم که با اون وضعیت خنده داری که من امتحان دادم( در اون پست مرحوم توضیح داده بودم) انتظار یه نمره خنده دار رو هم داشتم اما نمرم بد نشد.. به حد نصاب ۵۶۰ نرسید ولی نسبت به اینکه من یک کلمه هم -بدون دروغ - نخونده بودم و شکم جونم هم حسابی سر امتحان باهام همکاری کرد و همه حواسمو به خودش جمع کرد.. نمره ی ۴۹۵ خییییییییلییی خوب بود..
  • امتحان بعدی یک ماه دیگه اس.. حالا دارم می خونم .. معمولا من وقتی درس می خونم نمرم بدتر می شه .. ببینم ایندفعه چطوری می شه!! بیشترین مشکلم توی سرعته.. لیسنینگ ها خیلی سریع بود.. گزینه ها هم طولانی .. تکرار هم که در کار نبود..کلا امتحان طولانی و خسته کننده ای بود..  
  • فردا برای کشیک عازم ساری هستیم..
  • دیشب خیلی خوابای قاطی پاتی دیدم.. یه تیکه ی بامزه که یادم مونده اینه که غزاله اومده بود خونمون.. خیلی باحال بود.. تازه یگانه هم بود.. یاد روزای بامزه ی پیش دانشگاهی بخیر!
  • امروز شهادت امام جواد هست . .. امامی که از ایشون به با برکت ترین معصوم یاد شده اون هم از زبان خود ائمه.. خدایا به برکت این امام جوان ما رو از برکت این وجود عظیم تا وقتی زنده ایم و فرصت نفس کشیدن داریم محروم نکن.. به برکت این امام برکت واقعی رو در زندگی هامون جاری کن.. برکتی که شاید برای یکی یه فرزند صالح باشه.. یا یک همسر خوب و همراه.. یا یک دوست خوب.. یا هرچی که تو بهتر می دونی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:2  توسط وفا! | 

 

هوررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااا!

بالاخره یک سایت پیدا کردم که عکسامو تووووپ آپلود کنم!!!!!!!!!!!!!!!

البته قبلا هام تو همین سایت آپلود می کردم .. بعد نمی دونم چی شد به لطف دولت کریمه فی لتر شد.. من نمی فهمم سایت آپلود عکس چه خطری برای امنیت ملی داره؟؟!!

حالا فعلا دوباره بی خیال فی ل ت رینگ این سایته شدن تا دوباره ببنیم چی می شه!

این عکسی هم که گذاشتم اولین نقاشی ایه که با مداد رنگی هفته ی پیش کشیدم.. دومیشم امروز تموم شد.. عکس بعضی از طراحی هامو هم که دوست دارم می ذارم بعدا...

می بینین آخر عاقبت کسی که فوق لیسانس فیزیک دانشگاه تهران بخونه چیه!! البته من عاشق نقاشی ام حتی اگر کار هم می کردم نقاشی رو ول نمی کردم اما قربون این مملکت گل و بلبل برم که همه چی توش سر جای خودشه!

با همه ی این اوصاف دارم برای دکترا کم کم می خونم .. یه فکرای دیگه ای هم توی سرم هست که با درس خوندن یک کمی جور در نمیاد.. کلا الان در فاز گیجی به سر می برم

خدایا خودت کمکم کن..

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود                          رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

من در تمام زندگیم گاهی تند و گاهی خسته رفتم و گاهی هم اصلا نرفتم... دلم می خواد بیت دوم شعر باشم..

دلم یه راه روشن می خواد...

دوستای خیلی گل امیدوارم همه راه روشن زندگیتونو پیدا کنید.. نکنه 20 سال دیگه با خودمون بگیم کاش فلان جا بودم بجای اینی که الان هستم

وکفنا یا قاضی الحاجات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:55  توسط وفا! | 
 هویج پلو با خورش مرغ

این یک غذای خیلی خیلی لذیذه .. و خیلی هم آسون و سریع درست می شه و اگر هویج دم دست داشته باشین برای روزای تنبلی خوبه...

آقای همسر اول با شنیدن اسم غذا کلی غر زد اما وقتی خورد خیلی خوشش اومده بود.. و طی اعترافات خودش بیان کرد که فکر نمی کرد با هویج هم بشه غذای خوشمزه درست کرد...

1- دو سه تا یا فوقش چهار تا هویج متوسط رو رنده کنید ... اول پوست کنید ها!! یادتون باشه که هویج که سرخ بشه آب می شه و حجمش کم می شه...

 

2- توی ماهی تابه روغن مایع و یه کمی کره برای خوش بو شدنش بریزین و پیاز ها ی خوب ریز شده رو توش تفت بدین..پیاز ها باید خوب ریز بشن که بعدا توی برنج مشخص نباشن.

3-شکر دو قاشق غذا خوری .. کمی نمک.. زعفران حل شده در کمی آب گرم... دارچین ... اینا رم اضافه کنین!

4- بذارین سرخ بشه تا هویج ها نرم بشن..

5-  برنج رو که آبکش کردین و اگه خواستین یک ته دیگ نونی هم ته دیگ گذاشتین یک کفگیر برنج بریزین یکی دو قاشق از مایه ی هویج .. طوری که خوب و به اندازه مخلوط بشن بعد بذارید دم بکشه...

6-      می تونید کته هم درست کنید... یعنی یه کم آب برنج رو برای کته کمتر بریزید بعد که آب برنج تقریبا دیگه داره خشک می شه مایه ی هویج رو بریزین توش و آروم مخلوط کنید طوری که برنج خورد نشه..

7-      می تونید توی مایه ی هویج قلقلی های ریز با گوشت چرخ کرده و پیاز درست کنید و بریزید ..

8-      و یا مثل من با مرغ یه خورش ترش و خوشمزه درست کنید که زحمت زیادی هم نداره..

9-      این غذا هم خوشگل می شه هم خوشمزه..

.................................................................

من نمی دونم  چرا عکسا برای شما باز نمی شن!! آخه واسه من باز می شه!! رفتم دوباره هم پاک کردم از اول گذاشتم حالا فرقی نمی کنه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:29  توسط وفا! | 
دیشب که از کلاس زبان برمی گشتم خیلی دلم می خواست برم یه جایی غیر از خونه.. مثل خونه مامانم .. مامان بزرگم .. خواهرم.. اینکه تو یه شهر تنها باشی و فقط همیشه یک انتخاب برای رفتن داشته باشی گاهی خیلی دلگیر کننده است .. واسه من هم همیشه همین طوری بوده.. از بچگی که ما توی تهران تک و تنها بودیم .. من کلی حسودیم می شد به پسر خاله و دختر خاله هام که هر وقت دوست داشتن می رفتن پیش مامانی و آقاجون و حتی شبم می موندن..

بعدم که مزدوج شدیم رفتیم یه شهر دور و غریب . حالا هم همین ... امیدوارم به زودی من به این آرزوی کوچولوم برسم..!!

---------------------------------------------------------------------------------------

من کلی عکس دارم واسه آپلود اما هیچ سایتی جواب نمی ده..

کمک !!!

--------------------------------------------------------------------------------------

۱۵ آذر عروسی عاطفه یکی از دوستای خیلی نازه.. بازم امیدوارم بشه که برم...

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:49  توسط وفا! | 
من دارای قدرت تمرکزی فوق العاده ای هستم ...

منتها نمی دونم چرا فقط در موارد منفی کار می کنه ... حالا چندتا موردشو براتون می گم تا کف کنید..

چند سال پیش در حالی که یک داشتم توی یک استکان برای خودم چایی می ریختم نا خودآگاه فکرم به این موضوع فوکوس شد که چرا این استکان در برابر آب به این جوشی مقاومه و نمی شکنه ؟؟!

همین موقع بود که استکان پخ صدا کرد و شکست !!! استکانی که چندین سال بود داشتیم تو دستام شکست...

دو. چند وقت پیش که سر کامپیوتر نشسته بودم یه دفعه نگاهم به ماوس دوخته شد و رفتم توی این فکر که این ماوس ممکنه خراب بشه .. چقدر با حال کار می کنه !!! شاید باورتون نشه که ازون لحظه دیگه ماوس کار نکرد!!!!!!!!

اونشب من کلی گریه کردم همش به آقای همسر می گفتم که من چشمم شوره ..  ولی اون قانعم کرد که اینطور نیست .. چشم شور وقتی معنی داره که کسی با غرض و حسادت و به این قصد که چیزی رو از بین ببره اونو چشم بزنه..

مسلما این اتفاق ها اتفاقی نیستن ... نظریاتی هست که می گه اینا در اثر انرژی های مغزی خیلی قوی رخ می دن... یه چیزی شبیه همون قانون جذب که این روزا خیلی دربارش حرف می زنن

که البته در اون حالت این انرژی ها کنترل می شن و به مسیر مفید هدایت می شن..

امروزم وقتی داشتم با دستگاه میکسرم کار می کردم فکرم رفت توی این که چه خوبه که این دستگاه اینقدر خوب کار می کنه .. بعد دیگه کار نکرد!!!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم بتونم ازین همه انرژ ی یه جور هدفمند و خوبی استفاده کنم ...

نظر شما چیه ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:55  توسط وفا! | 
لطفا یک نفر یک سایت معرفی کنه که بشه با اینترنت دایل آپ عکس ها رو آپلود کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:44  توسط وفا! | 
هرچی سعی کردم که برای امروز مطلب ننویسم نمی شه... یه چیزی از درون داره اذیتم می کنه... باید یه جوری بنویسم که خطرناک نباشه... اما چه طوری.. یه کمی از درد دلهامو برای امام می نویسم ... امامی که اونروز پشت دانشجو ها ایستاد و ازشون در برابر خیلیا حمایت کرد...

و اون خیلیا الان شدن پرچم دار خیلی چیزا و خیلی جاها... امامی که می گفت مردم.. و اون خیلی هایی که می گن ما..

امامی که مهربان بود .. و تنها تکیه گاه یک ملت بود... وقتی که رفت خیلی چیزها رفت..

ای امام .. خسته ام.. از یک دنیا دروغ.. از این همه عوام فریبی... از دیدن ملتی که حالا مظلوم تر از همیشه است.. از فریاد های خفه شده.. از دست و پاهای در بند شده. از باتوم ها .. از دلهای مضطرب و ترسیده ... از دروغ... از دروغ.. امام خوب .. حجم دروغ ها تمام هوای ما رو پر کرده.. و ریا ستوده ترین خصلت روزگار ما شده...

وقتی تو رفتی من ۸ سالم بود.. نمی شناختم.. فقط دوستت داشتم.. حالا دارم کم کم تو رو می شناسم.. می فهمم که چرا دوستت داشتم ..

یک بار این ملت رو نجات دادی.. می دونم اینقدر پیش خدا عزیز هستی که یک بار دیگه هم می تونی نجاتمون بدی..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:7  توسط وفا! | 
ما وقتی پیش دانشگاهی بودیم یعنی سال ۷۸ باهم یه قراری گذاشتیم که ده سال بعد یعنی سال ۸۸ همه دوباره دور هم یه جایی جمع بشیم ... اونم کجا؟ میدون آزادی!!

اونوقت اونقدر جوون و سرزنده بودیم که فکرشم نمی کردیم اون روز یه وقتی می رسه و حالا رسیده !!همین جمعه که احتمالا تولد امام هشتم هم باشه(اگر عید فطر درست بوده بود!!)

یکی دو روزه که چندتا از بچه ها به تکاپو افتادن تا بقیه رو خبر کنن و یادشون بندازن و از انواع اطلاع رسانی های موجود اس ام اس و ای میل و فیس بوک و تلفن اینا دارن به هم یاد آوری می کنن

البته این قرار ما فقط در سطح کلاس خودمون یعنی ریاضی پیش ب بود اما انگار الان وسیع تر شده

مسلما اتفاق جالبی خواهد بود که یه کلاس بعد از ده سال دور هم جمع بشن ... بچه هایی که ده سال پیش همه روپوشای خاکستری یک رنگ می پوشیدن و کتابای شیمی و فیزیک و دینی رو تو سر و کله هم می زدن !!

حالا هر کدوم برای خودشون کسی شدن .. یا همسرن.. یا مادرن... مطمئنا اکثرشون درساشون تموم شده و خیلیا شون هم کار می کنن.. تیپاشون حتما کلی عوض شده .. و شاید دیگه باهم اونهمه صمیمی نیستن ...

بعضیا هم که در دسترس نیستن ..

یا خارج رفتن یا مثل همین خانوم همسر تو یه شهر دیگه زندگی می کنن و نمی تونن توی این جمع بامزه شرکت کنن!!

البته من حسرت نمی خورم که چرا نمی تونم برم .. بالاخره شرایط الان اینطوری شده ..

در همین راستا دیشب با یکی دوتا از بچه ها حرف زدم که توی یکی از تلفنا حرفمون کشید به مباحث سیاسی!!!

و همین جا بود که حسابی اعصابم خورد شد چون زمین تا آسمون اختلاف نظر بود .. از دست خودم عصبانی ام که چرا این بحث اصلا پیش اومد... شنیدن یک سری حرفای کلیشه ای که هر روز تلوزیون به وفور توی ذهن مردم می ریزه از یه دوست خیلی عزیزم برام دردناک بود... بستن چشم به روی واقعیت ها .. و همه اینا باعث شد که ما باهم بحث کنیم ... حالا خیلی ناراحتم ... دلم نمی خواد این حرفا دوستی های به این با ارزشی رو ازمون بگیره یا مکدرش کنه...

  • با خودم عهد کردم که دیگه با هیچ کس بحث سیاسی نکنم... خدایا تو خودت حق رو که امروز در پشت زرق و برق ریا و خدعه از دیده ها پنهان شده به دلهای جویای حق نشون بده ...
  • خدایا تو رو به امام هشتم قسم میدم .. نگذار بیش از با پوستینی که فریبکاران از دین تو ساختن و به تنشون کردن دلها رو به بیراهه ببرن... پناه می برم به تو از کوری.. پناه می برم به  تو از تحجر.. پناه می برم به تو از غرور ... پناه می برم به تو از تنهایی در حق

 دیشب دلم می خواست گریه کنم .. برای مرد مظلومی که عین حق بود اما دلهای مردم مثل سنگ بود و حرفاشو نمی شنیدن.. مردی که اینقدر بزرگ بود که این همه در برابر این همه جهل ۲۵ سال سکوت کرد.. مردی که کسی جز چاه رو نداشت تا از حقیقت براش بگه .. مردی که عین حقیقت بود اما به اندازه انگشتان دستش یار نداشت...

چقدر دلم گریه می خواست ... اون هنوز تنهاست...حتی کتابش تنهاست .. کسی تاب حرفایش را ندارد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:53  توسط وفا! | 
بقول شیلا وقتی آدم مدت زیادی به هر دلیلی وبلاگ نمی نویسه اینقدر اتفاق توی اون مدت افتاده که حالا دیگه برای نوشتنش دیر شده ... باید گذاشتشون کنار..

الانم هزار تا موضوع مختلف توی کلم دارم که دربارش بنویسم.. که یکی در میون یادم می ره ... اول درباره ی این آخر هفته می نویسم که فعلا یادمه..

این آخر هفته هم آقای همسر کشیک داشت و ما اجبارا به ساری مشرف شدیم ... موقع برگشتن کلی به خودمون حال دادیم .. خوبی این جاده اینه که کلی جاهای دیدنی و خوشگل برای رفتن داره .. اصلا آدم حس نمی کنه که توی جاده است .. همه جا سبز و خوشگله کلی دریاو جنگل هست کلی هم فروشگاههای باحال داره.. برای خودش یک شعبه ای از تهرانه!! ... هر فروشگاه و فست فود و رستوران معروفی تو تهران یه شعبه هم اینجا داره

ما هر بار اگه عجله نداشته باشیم به یکیش سر می زنیم.. این دفعه هم رفتیم تو یه پاساژ بزرگ که کلی فروشگاه داشت... قرار نبود  چیزی بخریم ولی اینقدر که لباسای عالی داشت با قیمتای مناسب دیگه دلو زدیم به دریا و کلی چیز خریدیم... لباس.. کتاب... خوردنی... آقای همسر یه ژاکت خیلی ناز برام خرید که برای فصل سرما بسیار بهش احتیاج دارم ... بعدم رفتیم سوپر استار و شام و اینا... حدود دو ساعت اونجا بودیم و می گشتیم... به همین دلیل هردو خانواده ها مون که هر وقت ما توی جاده هستیم یکی درمیون زنگ می زنن و چک می کنن که ما کجاییم و کی می رسیم چند بار زنگیدن و هی سوال که چرا هنوز نرسیدین و ما دلواپس شدیم و اینا ... و ما همش مشغول جواب پس دادن بودیم .. البته ابدا به خاطر این ناراحت نیستیم و همون موقع هم خدا رو کلی شکر کردیم که آدمایی رو داریم که به ما فکر می کنن و برامون نگران می شن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان رفته بودم یه آموزشگاه علمی ببینم برای تدریس کاری پیدا می شه یا نه!! مسئولش یه آقای مودبی بود که گفت با توجه به اینکه من سابقه تدریس برای کنکورو ندارم سخته ولی اگه بتونه کمک می کنه...

من خیلی مشتاق برای کار بیرون نیستم اما بدم نمی یاد یکی دو روز تو هفته یه کاری داشته باشم تا خدا چی بخواد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجا یه رسم جالبی دارن ... با ماشین تشیع جنازه می کنن... با اینکه شهر کوچیکی هست و فاصله ها کوتاهه.. یه آمبولانس جلو می ره که روش پارچه سیاه زدن بقیه ماشینا هم پشت سرش چراغ زنان و قران پخش کنان ... این مدلشو من تا حالا ندیده بودم

کلا مردم اینجا خیلی زیاد حالت روستایی دارن .... آدمای خوبی هستن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه مشکل برای کامپیوتر مون بوجود اومده که اگر کسی بتونه کمکم کنه درستش کنم خیلی زیاد ازش ممنونم..

شرح مشکل:

در راستای یک آپ گرید کردن نا موفق ویندوز قبلی دیگه بالا نمی یاد و یک پیغام ارور بدترکیب میده.. من توی داکیومنت اون ویندوز کلی فایلای مهم از جمله کلی عکس و فیلم مهم داشتم که حالا دیگه قابل دسترسی نیستن .. کسی می دونه راه حلی برای دسترسی به این فایلا هست یا نه؟ لطفا جوابای امیدوار کننده بدینا!! چون من به اندازه کافی غصه خوردم!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:1  توسط وفا! | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ما باهم وفا هستیم.. باهم زندگی ای رو شروع کردیم که تا به حالا پر از تفاوت بوده.. تفاوت هایی که گاهی تلخ بودن و گاهی شیرین... خدا همیشه به ما کمک کرده. حتی اونوقتایی که ما حضورشو فراموش کردیم و نعمت های بی حسابشو ندیدم..
ما زندگیمونو تو شهر قشنگ شیراز شروع کردیم.. و من به خاطر همین عاشق این شهرم..
الان منتظریم تا ببینیم دست قدرتمند تقدیر الهی ما رو کجا می بره..
من کارشناسی ارشد فیزیک خوندم و به کارای هنری بسی علاقه دارم.. گاهی توی این وبلاگ از تجربه های جدید آشپزیم هم می نویسم.. همین طور از روزمره هام.. تنهایی ها و دلتنگی هام و حتی از آرزوهام.از شیرینی ها.. تلخی ها.. تولد ها.. رفتن ها...
می خوام با نوشتن روزهای زیبای زندگی مشترکمون رو همیشه تازه نگه دارم.. روزهای زیبایی که در کنار همسرم که از نعمت های بزرگ خداست به من برای یک زندگی خوب تلاش می کنیم


پیوندهای روزانه
ترلان کافه
کدبانو
وبلاگ طراح بلاگفا
شکلات عسلی
آشپزی
تزیینات و دکوراسیون/الینا
اسمایلی ها
هنر آشپزی/ خانم گل
روی میز آشپزخانه
سالن مد و آرایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
غذاهای خوشمزه من..
روزنگار ها
درد دل ها
چند خط نور..
آقای همسر!
پیوندها
سفرنامه مجارستان/ مژگان خانوم(وروجك)
حال و هواي دل يك پزشك/آقای همسر
قلم و انديشه/آرزو
طعم غذا/مارال
خط اول/داداش محسن
گل شب بو/زهرا
بادبادک/مستانه
بانوانه / خاتون
خانه سبز ما / رها
يك دريچه آسمان / مرضيه
بهشت كوچكي به نام خانه ما / شيلا
خاطرات زندگی مشترک /مهتاب
يادداشت هاي يك دختر ترشيده/ ani
خط خطی های یک معلم ریاضی/بنفشه
روزهای فاطمه/فاطمه
زندگی کونتومی/سارا
فیزیک
یادداشت های من/ندا
باید عاشق شد و رفت/سارا
عاشقانه ها / گلپر
لیلا
زن ایرانی
خاطرات ما/ مریسام
خاطرات استاد فیزیک/وحدانه
جیک جیک مستون/ شایلین
ترنم عاشقی / وفا
شادی و فرهاد
عسلی و آقای همسر
باغ زندگی/ سپیده
Shores of the dirac sea/phsc
روزهای یک دختر نجیب/
مامان آینده/...
زندگی ها/ترانه
دو لقمه خاطره سبز/ سیندخت
خاطرات یک عروس/آرمینا
مشاوره و زندگی/ آسیه
قهوه تلخ/گلناز
یادداشت های دختر تهرونی/
زن بودن/الهام
گندم خانوم
آشپزی رنگی/سمیرا
جامه قبا/عذرا
دختری از فروردین/شیما
سیرترشی متاهل
سامانتا
واحه ای در لحظه/سحر
روزهای زندگی من در کانادا/رز
اگر ردمی کنی رد کن ولی../ سیما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان