و.. زندگی مشترک
نوشته ها می مانند ..  
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

 

چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد همسایه ی خروشان ... 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 11:31 ] [ وفا! ]
ماه مبارک رمضانه و منی که از روزه گرفتن جز گرسنگی و تشنگی نصیبم نمی شه گاهی از روز گرسنگی می شینم سر نت و به بهانه اینکه افطار چی درست کنم توی سایتای خوردنی می پلکم .. بعد اسید معدم قل قل می کنه و ترشح آب دهنم چند برابر می شه و خوب به این کار حتما می گن مازوخیسم یا خود ازاری .. اخرش هم افطاری می ریم بیرون یه آشی حلیمی رشته خوشکاری می خریم و با نون و پنیر و سبزی نوش جان م یکنیم و دریغ از یه چیزی که درست کنم ..

البته سحری درست می کنم ها ... بگذریم اومدم بگم این ها رو خیلی دلم می خواد درست کنم لینکاشو می ذارم که شمام دلتون بخواد : این نون های خوشگل سیب زمینی ای   
که شکلشون ادم رو دیوونه می کنه و این نون ماستی خوش بافت رو که اصلا نگوووووووووو!!

و این تارت خامه ای رو .. اخه یکی دو ماه پیش یکی از آشنایان یه شیشه مارمالاد ازگیل جنگلی برامون هدیه داد .. مطمئنا شما نمی دونید که ازگیل جنگلی چیه چون فقط توی جنگل های شمال پیدا می شه و محلی های اینجا میدونن که باهاش چیکار کنن .. یه میوه های خیلی ریزی هست اندازه ذالزالک که باهاش رب یا مربا درست می کنن و چون خیلی کم پیدا می شه و درست کردن رب و مرباش هم سخته خیلی گرونه و گیر نمیاد مگر اینکه آشنای محلی داشته باشی که برات بیاره .. چند وقت پیش ها یک نفر یه شیشه ربشو برامون اورده بود منو آقای همسر مثل آب طلا م یخوردیمش که تموم نشه اینقدر که خوشمزه بود و تازه نصفشم داده بودیم به مامانم اینا هنوزم یه ذره شود داریم .. مخصوصا بعنوان سس غذا ها مرغ یا ماهی سرخ شده عالیه 

خلاصه مارمالادی که این دوست عزیزمون برامون فرستاده شبیه مارمالادیه که توی این دستور استفاده می شکنه و واقعا هم مزه بی نظیری داره .. 

خب دیگه بسه چه معنی داره ادم روزه بگیره بعد بشنیه اینجا هی عکس خوردنی نگاه کنه و دلش بخواد و دل مردم روزه دارو هم به هوس بندازه .. پاشم برم به قرآنم برسم که کلی عقبم .. 

پیشاپیش تولد نوه بزرگ نبی خدا .. نور چشم امیر المومنین امام حسن مجتبی علیه السلام  بر شما مبارک .امیدوارم ماه رمضونی خوب رو بگذرنید و مثل شهر ما هوای شهرتون گاهی بباره و گاهی بادهای خنک بوی خوب دریا رو با خودشون بیارن ..

اینم عکس نون هایی که خودم حدود یک ماه پیش درست کرده بودم و خیلی خوشمزه بودن ! متاسفانه عکساش کیفیت خوبی ندارن 

 

 

 


موضوعات مرتبط: غذاهای خوشمزه من..
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 18:10 ] [ وفا! ]
ما یک رسم ناگفته و نا نوشته داریم که همین طوری به شکل خودکار انجامش می دیم و اونم خونه تکونی برای استقبال از ماه مبارک هست .. یکی اینکه دلم می خواد حال و هوای خونه تغییر کنه و معلوم باشه که آماده رسیدن مهمون عزیزی هستیم مثل عید که خونه تکونی ها حال و هوای عید رو به خونه میاره .. دلیل دومش هم اینه که توی ماه مبارک دیگه توان تمیز کاری رو نداریم در نتیجه از صبح دیروز منو آقای همسر دست به کار شدیم و شستیم و رفتیم و روبیدیم و سابیدیم بعدم چون به پسرک قول دریا رفتن داده بودیم گذاشتیم روی دور تند که بتونیم تا آفتاب هست پارسا رو به دریا برسونیم .. 

دیگه حدود 4 عصر بود که کارای اصل تموم شد و دیگه داشت برای دریا رفتن دیر می شد .. دوش گرفتیم و تند و تند حاضر شدیم پریدیم توی ماشین به سمت .....................................................

..................

............

......

رستوران !!!

آخه هنوز ناهار نخورده بودیم ... !! حدود ساعت 5 رستوران بودیم و گفتیم غذا رو بگیریم با خودمون ببریم لب دریا بخوریم .. نیم ساعتی طول کشید غذامون حاضر شه .. توی راه دوستم زنگ زد و فهمیدیم که اونام همون نزدیکی ان .. قرار گذاشتیم ساحل هتل هایت همدیگه رو ببینیم و بچه ها بازی کنن .. ما زود تر رسیدیم و تند تند ناهار خوردیم و اونا که رسیدن پارسا وسیله هاشو برداشت و با باباش و شوهر دوستم و بچه هاشون روانه لب آب شدن و من و دوستم هم نشستیم به حرف زدن !! اون بچه هام که به قصد دریا بیرون نیومده بودن و می خواستن برن شام مهمونی اولش قرار نبود خیس بشن اما خوب مگه می شه بچه ها لب آب برن و خیس نشن و آب بازی نکنن ؟؟!! نتیجه این شد وقتی منو دوستم سر گرم حرف زدن بودیم و اونم حسابی به همسرش سفارش کرده بود که مواظب باشه بچه ها خیس نشن و خوب پدر ها هم لب آب سر گرم حرف زدن شده بودن  بچه ها هم حسابی آب بازی کرده بودن و با کفش و لباس مهمونیشون تا زانو توی آب بودن !

دیگه هفت و نیم بود که خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه .. سر راه هم  طبق معمول یه بستنی قیقی از قنادی تی شین زدیم و پارسا وباباش هم سری به ماهی های حوضشون زدن 

وقتی رسیدیم خونه اینقدر خسته بودیم که نمی تونستیم تکون بخوریم راستش هنوزم پاهامون حسابی درد می کنه اما خدا رو شکر که به بچه ها مخصوصا خوش گذشت 

امیدوارم ماه رمضانی خوب و پر برکت و روحانی پیش روی همه باشه .. ماهی که اخرش آمرزیده و سبک بال و خوشحال منتظر ماه رمضون سال بعد باشیم 

[ شنبه هفتم تیر 1393 ] [ 14:45 ] [ وفا! ]
دوستای گلم که ساکن تهران هستین می دونین کجا هست مثلا کدوم پارک که ماشین شارژی کرایه ای داشته باشه برای بچه ها ؟ یه مدته که پارسا دلش ازین ماشینا می خواد اما من مطمئن نیستم که سوارشون بشه بخاطر همین می خوام اول ببرمش یه جایی ببینم خوشش می اد یا نه 

در ضمن اگر ماشین دست دوم با قیمت مناسب هم سراغ دارید استقبال می کنم چون قرار نیست بیشتر از چند ماه مهمونمون باشه و نمی خوام زیاد هزینه کنم 

بشتابید و جواب بدید ها .. منتظرم 

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 23:39 ] [ وفا! ]
دارم ریز ریز بار جمع می کنم .. هر چی کیف داریم گذاشتم جلوم یکی یکی کشوها و کمد ها رو وارسی می کنم و سعی م یکنم فقط لوازم و وسایل ضروری توشون باقی بمونه .. هر چی که ماهی .. سالی یکی دوبار استفاده می شه می ره توی کیف .. به ازای هر چی که می ذارم توی کیف یک حسرتی هم می مونه گوشه دلم .. برق ناخونی که یادم نبود دارمش که ازش استفاده کنم .. دستبند چوبی که همش منتظر فرصتی بودم که بذارمش دستم .. لباسای آویزون توی کمد که فکر می کردم حتما باید مهمونی ای باشه که بپوشمشون .. رومیزی قلاب بافی ای که هیچ وقت پهنش نکردم روی میز و حالا دلم می سوخت که بدون استفاده داره می ره توی کیف .. خیلی چیزهاایی که فکر می کردم باید موقعیت خاصی پیش بیاد که ازشون استفاده کنم و کم کم به وادی فراموش شده ها رونده شده بودن .. دلم می گیره .. می سوزه .. از چیزهایی که داشتم و بی استفاده موندن .. چیزهایی که بکر و دست نخورده باید ازشون خداحافظی کنم .. 

یه دفعه دلم می لرزه .. می رم تو فکر اون وقتی که باید همه چی رو بذاریم و بریم .. اونوقت حتما دیگه عطر و لاک و لباس شب برامون مهم نیست .. اونوقت فکر می کنیم به ماه شعبان هایی که زنده بودیم و به خواب و حرف و تلویزیون دیدن و بیهودگی گذشت .. ماه شعبان هایی که ائمه م یگفتن خدا نعمت هاشو ارزون کرده و بهشتشو به حراج گذاشته تا با کوچیک ترین عملی هم بهره ای به هر کس برسه .. بهره های بزرگی که باورتون نخواهد شد ... 

به ماه رجب هایی که تموم شد و هر روز به این امید گذشت که فردا روزی روزه خواهم گرفت و فلان نماز رو خواهم خوند  .. اما اون روز نیامد !! به صلوات هایی که می شد موقع شستن ظرف ها فرستاد .. به قران خوندن هایی که جاش رو سریال های تلویزیون گرفت .. به ماه رمضان هایی که به غر غر از گرما و تشنگی روزه داری گذشت .. 

فکر می کنیم به خوبیهایی که می تونستیم از خودمون بجا بذاریم .. حرف های خوبی که می تونستیم دلی رو باهاش شاد کنیم .. لبخندی که بی هزینه ترین هدیه بود .. تلفنی که می تونستیم دل دوستی رو بدست بیاریم .. و هزار حسرت دیگه .. 

--------------------------------------------------------

فردا عازم تهرانیم ان شالله تا اخر هفته 

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 0:42 ] [ وفا! ]
بنام خدا 

خووووب .. انگار من میام اینجا که فقط غر غر کنم و گله و شکایت هامو به گوش فلک برسونم و اعصاب ملت رو خط خطی کنم .. بعد هم شما فکر کنین که اه اینا ازون ادم هان که خودشونو بی عیب مطلق  و علامه دهر می دونن و فقط از صبح تا شب نشستن عیب و نقص جامعه و مردمو می شمرن .. پناه می برم به خدا که اینطوری باشم و اگر هستم خدا کنه زودتر اصلاح بشم .. اما گاهی دلم می گیره .. دلم می سوزه .. دلم می خواد یه چیزایی رو درست کنم اما نمی تونم .. اگر بتونم دریغ نمی کنم اما می دونم که گاهی از دستم برنمی اد .. سعیم اینه که اگر در دیگران عیبی دیدم که در لحظه از ذهنم گذشت که وای چه کار بدیه یا چه اخلاق بدیه زودی یه زنگوله توی قلبم صدا کنه و یادم بندازه که برم سراغ خودم .. برم بشینم خودمو خوب ور انداز کنم ببینم منم توی اون موقعیت اون کارو می کنم یا نه .. 

حالا امروز درد این دل وامونده ام چیه براتون می گم 

دوشنبه که رفتیم کلاس نقاشی و چون یه کمی دیر راه افتاده بودیم تقریبا کل راهو باهم دویدیم و خیس عرق شدیم و تشنه و خسته چون پسرک دوست داشت بموقع برسه به کلاسش .. جلسه اول بود و توی ساختون و تنگ و کوچیک موسسه بلبشویی بود که بیا و ببین خلاصه نیم ساعتی نشستیم که بالاخره یک کلاس خالی شد و بچه ها رو که سه تا بیشتر نبودن فرستادن اونجا .. اونم یه کلاس با ازین صندلی تک نفره هایی که نشستن روش برای ادم بزرگ ها هم سخته .. به معلمشون می گم چرا بچه ها رو نمی برین توی اون کلاسی که فرش شده و صندلی ومیز های بچه گونه داره م یگه اخه اونجا امروز جلسه ختم انعامه معلم هاست !! 

بعد هم قرار شد که جلسه بعدی کلاس چهارشنبه همون ساعت با نظم بیشتری تشکیل بشه .. امروز(چهارشنبه) پارسا نقاشی ای که معلم بهشون گفته بود رو با ذوق کشید و وسایل رو توی کیفش مرتب کرد . از ساعت چهار ساعت رومیزی رو گذاشته بود جلوش و هی می گفت مامان الان ساعت چهاره چقدر دیگه مونده بریم ؟؟ الان چهارو نیمه چقدر مونده بریم ؟؟ خلاصه پنج ونیم حاضر شدیم و با خوشحالی و به عشق کلاس نقاشی راهی شدیم 

وقتی رسیدیم بازم شلوغ و پلوغ بود .. ده دقیقه ای منتظر کلاس نشستیم .. بعد گفتن که همه مادرا و بچه ها برن توی کلاس بزرگه .. گفتیم چه خبره گفتن به مناسبت تولد امام زمان یه ده دقیقه جشن دارن بعدش کلاسا شروع می شه .. تعجب کردم اگر قرار بود جشن باشه چرا قبلا نگفتن .. به پارسا گفتم اما گریه کرد و گفت من نمی خوام برم جشن فقط برم کلاس نقاشیم و ابدا حاضر نشد که بریم اون تو .. همه رفتن و من و پارسا توی راهرو نشستیم و البته در باز بود و می دیدیم 

ده دقیقه ای طول کشید که همه برن تو و مرتب بشن و سر جاشون بشینن .. بعد یه خانومی شعر خوند و یه خانوم دیگه هم اومد و شعر و مولودی و اوردن مادر ها که از بچه هاتون چه انتظاراتی دارین و دعوت بچه ها برای شعر خوانی و ... ..

ساعت از هفت گذشت و خبری از تموم شدن جشن نبود .. پارسا که خسته شده بود و سرش رو روی پاهای من گذاشته بود گفت مامان پس کی کلاسم شروع می شه گفتم مامان جون ساعت کلاست تموم شده و فکر نمی کنم امروز کلاس تشکیل بشه .. با ناراحتی گفت مامان پس پاشو بریم .. در حالیکه دلم خیلی سوخته بود دستشو گرفتم و اومدیم بیرون .. 

دلم می خواست صبر کنم تا اخر جشنشون بعد برم جلو خانوم مداح که اصرار داشت در و پنجره ها رو ببندن که صدای نه چندان قشنگش بیرون نره و به گوش نامحرم نرسه و داشت از امام زمان حرف می زد و اینکه هی به عشق امام دست بزنید یا صلوات بفرستید .. بگم خانوم ها مگر نه اینکه رسول الله فرمودن : لا دین لمن لا عهد له کسی که به وعده ای که  می ده وفا نکنه اصلا دین نداره .. مگه الان ساعت کلاسشون نبود ؟ چرا همون جلسه قبل نگفتید که ما چهارشنبه جشن داریم وکلاس نداریم و من چطور جواب بچه سه سال و خورده ام رو بدم که کنسل شدن کلاسش رو از چشم جشنی می بینه که شما برای تولد ولی الله االاعظم گرفتید ؟؟ امامی که فرزند همون پیامبر هست و من مادر  و شمای موسسه قرآنی وظیفه داریم که مهر و محبت و ولایت این امام غایب از نظر رو در دل این بچه ها بکاریم .. ایا بهتر نبود امروز بجای برگزاری این بقول خودتون جشن بی برنامه یه هدیه کوچیک حتی یک مداد بعنوان هدیه سالروز میلاد امام زمان به همه بچه ها می دادین که تا وقتی اون رو دارن یادشون بمونه که کی و چرا بهشون داده ؟؟

هیچ کدوم ازین کار ها رو نکردم و می دونستم که نباید هم بکنم .. اگر می خوام بچم بازم به اون جا بره و توی کلاساش شرکت کنه نمی تونم حرفی بزنم که می دونم خوششون نخواهد امد حتما هم تعجب خواهند کرد که کی با جشن میلاد مخالفه که شما هستید ؟؟ 

با دل پری رفتیم مطب بابا که همون نزدیکی بود که هم برای بابا درد دل کنیم و هم منتظر بشیم که کارش تموم بشه باهم بریم خونه .. فصل ثبت نام بچه هاست و گویا اموزش پرورش فرم های عریض و طویلی به اسم طرح سنجش به والدین داده که برن پیش پزشک و پر کنن 

آقای همسر مریضی نداشت و منو و پارسا کنار بابا توی اتاق انتظار نشسته بودیم که یه آقایی با هیکل خیلی خیلی گنده و لباسای نامرتب با دمپایی و بی جوراب با عصبانیت فرمش رو اورد داد به منشی که اینو مهر بزن من برم 

منشی بهش گفت بایداول بچه رو بیاره معاینات رو انجام بده .. با بی ادبی گفت بچه رو یه دفعه اوردم دیگه چندبار بیارمش اصلا من خودم مدیر مدرسه ام مهر بزن من برم ببینم  .. بعدم فرم ها رو از دستش کشید و گفت دکتر کجاس؟ منشی نشونش داد که این اقا دکترن .. بدون اینکه به آقای همسر محل کنه سرشو انداخت پایین و رفت توی اتاقش پشت میز .. آقای همسر پاشد و پشت سرش رفت و گفت چی شده کارتون چیه ؟ اصلا چرا رفتید پشت میز من ؟ 

مرده در حالیکه روی میز دنبال مهر می گشت گفت صبر کن ببینم همونجا وایسا ببینم  !! آقای همسر گفت آقای محترم اون طرف میز جای منه جای شما که مراجع هستی جات اینوره لطفا بیا اینور من برم سر جام بعد ببینم شما چی می گی  .. گفت مثل اینکه خیلی میزتو دوست داریا و شروع کرد به پرخاشگری .. آقای همسر از اتاقش بیرون اومد و مدیر درمانگاهو صدا کرد و خواهش کرد که به صد و ده زنگ بزنن که بیاد و ببینه حرف حساب این اقا چیه .. البته که این کارو نکردن و  چند نفر اومدن و اون مردو در حالیکه همچنان داشت به دکتر فحاشی می کرد بیرون فرستادن .. بعد هم مدیر درمانگاه اومد سراغ آقای همسر که ولش کن بیخیال شو آقای دکتر اعصابتو خورد نکن این ادم بدی نیست خودش مدیر مدرسه است 

آقای همسر گفت دیگه بدتر .. بیچاره اون بچه هایی که زیر دست همچین ادمی مدرسه می رن .. اگر از حق پرخاشگری به خودم هم کوتاه بیام در حالیکه این ادم اصلا برای من توضیح نداد که مشکلش چیه و م یخواست مهر من رو برداره و روی برگه اش بزنه و در عین حال فحاشی هم می کرد اما شما نباید اجازه بدین که همچین ادمی که تعادل روانی درستی نداره سر پرست یه عده بچه ی بی گناه باشه .. 

ازونجایی که ادم مذکور توی همچین شهر کوچیکی با همه و از جمله مدیر درمانگاه اشنا بود و خوب اینجا کمتر پیش میاد که کسی با کسی فامیل یا همسایه یا همکار نباشه همه در پی متقاعد کردن آقای همسر بر اومدن که ولش کن ادم  نباید اعصابشو به خاطر این چیزا خورد کنه و من هم که اومده بودم یه کمی دلم رو سبک کنم خیلی خیلی بیشتر ناراحت شدم .. اول از توهینی که به همسرم شد در حالیکه اگر در کشورهای پیشرفته همچین اتفاقی بیفته و حتی کمتر ازین حتما با پلیس تماس گرفته می شه و همین منع های قانونی هست که اونها رو بیشتر ملزم به رعایت ادب و احترام می کنه .. دوم از اینکه این ادم مدیر مدرسه است و دیگه اینکه بجای اینکه همه با هم متحد باشن که شر همچین ادم های بی اخلاقی از مشاغلی که با روح و جسم بچه ها سرو کار دارن کم بشه اتفاقا همه می گن ولش کن بیخیال . گذشت کن .. در حالیکه گذشت هم حد و حدودی داره و حتی در احادیث از گذشت های بی مورد نهی شده 

خدا کنه همه به راه راست هدایت بشیم .. 

 

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 1:11 ] [ وفا! ]
دیروز سالروز میلاد حضرت علی اکبر بود و مام این کیک توت فرنگی رو درست کردیم .. البته راستشو بخواین اول اینو درست کردم بعدنش فهمیدم که تولده که با خوشحال خوردیم و جای همتون خالی بود چون که مزش عالی بود (قافیه رو حال کردین ؟؟)

الان که هنوز فصل توت فرنگی تموم نشده بشتابید و درستش کنید .. البته تزیین روش و حتی لاش اجباری نیست و من چون یه مقدار خامه قنادی توی فریزرم داشتم که جارو تنگ کرده بود همه رو اینجا استفاده کردم که البته خیلی هم خوشمزه شد 

عیدهاتون مبارک !! دلتون گرم و امیدوار 

[ سه شنبه بیستم خرداد 1393 ] [ 10:47 ] [ وفا! ]
نوشتن هم مود لازم دارد و هم موضوع .. یکی هم که نباشد کافیست که ننویسی .. اصلا حرف نزنی .. ساکت باشی و الکی کانال های تلویزیون را بالا و پایین کنی و به کارهای نکرده ات فکر کنی 

گاهی موضوع هست و حوصله نیست .. گاهی هم برعکسش .. این مدت هم موضوع کم نبوده .. شیرینی های پسرکی که دارد تند تند بزرگ و عاقل می شود و باور کردنش سخت است که این حرفهایی که می زند از خودش باشد .. امدن مامان بزرگ و بابا بزرگ و همه اتفاق های خوب زمان باهم بودنمان .. مسافرت هایی که رفتیم و مثلا توی همین اخری درست در اوج سیل و اب گرفتگی به مقصد رسیدیم و از نظر من خیلی هم جالب بود اینقدر که وقتی همه مضطرب و نگران ازینکه ماشین هایشان توی ان دریای گلالود آب باران گیر کرده بود و حتی توی اگزوز ماشین خودمان اینقدر اب رفته بود که به پت و پت افتاده بود  موبایلم را دراورده بودم از شیشه ماشین گرفته بودم بیرون و عکس می گرفتم .. 

یا اینکه این روزها پسرکمان شیطنت هایش زیاد شده و گاهی وقت ها از حوصله یک جفت پدر و مادر بیحوصله خارج می شود و زیاد سرش داد می کشیم و بعد هم پشیمان می شویم 

یا اینکه انگار بالاخره ان چیزی که هم منتظرش بودیم و هم می ترسیدیم برسد دارد می رسد .. آقای همسر درگیر کار ویزا و انتقال مدارک است و قرار است تا اخر ماه رمضان مهمان ما باشد و باید به فکر جمع کردن بارو بندیل باشم که دست و دلم نمی رود 

یا اینکه پارسا این روزها بشدت دلش می خواهد با بچه ها بازی کند .. از صبح که بیدار می شود پشت پنجره است و باحسرت بیرون را نگاه می کند شاید که پسر همسایه با دوچرخه اش توی پارکینگ پیدایش بشود و ان وقت است که از من التماس که ما هم برویم و اسکوترش را هم ببریم  ..اینقدر توی بازی کیف می کنند و از ته دلشان می خندند که دلم از ین همه تنهاییش کباب می شود .. بگذریم که بعد از یکی دوساعت بازی اخرش سر یک چیز مسخره دعوایشان می شود و با گریه و ناراحتی برمی گردیم خانه 

یا اوضاع نابسامان اپارتمانمان و اینکه آن یکی دوتا دوستی که اینجا به زعم خودم پیدا کرده بودم و گاهی سری به هم می زدیم شوهر هایشان حاضر نمی شوند پول هایی که باید بدهند بدهند و کلی قبض اب و برق و گاز مانده روی دستمان و تازه بینمان هم بخاطر کدورت همسرهایمان شکر اب شده .. البته من فکر می کردم نشده و اصلا دعوای شوهر هایمان چه ربطی به دوستی ما دارد اما دیدم از توی لیست دوستی هایشان پاک شده ام .. آن هم وقتی حق با آقای همسر است 

اصلا مدتی است که رفته ام توی این فکر که نکند من خیلی ادم بی منطقی هستم که تحملم برای خیلی ها سخت است .. وقتی توی موسسه سه ترم پشت سر هم سوپروایزر ساعت کلاسم را اشتباهی به شاگردانم اعلام کرده و همه شان شاکی که چرا اینطوری شده و البته حق هم با انها بوده و بیچاره ها برنامه های زندگی شان را با روز و ساعتی که اینها گفته اند تنظیم کرده اند و بعدش هم هیچ مسئولیتی در قبال این اشتباه بزرگشان را قبول نمی کنند و همه را حواله من می کنند .. بعد هم هر چه برایش پیغام و پسغام می گذارم و زنگ و پیامک می زنم جوابی در کار نیست و این منم که مغضوب علیه می شوم 

یا همین قضیه اپارتمان که سه ماه که همه باهم دعوایشان شدو دیگر هیچ کس حاضر نبود مدیر همچین جایی بشود آقای همسر با همه مشغله کاری که داشت بهشان گفت که فقط مسئولیت پرداخت قبض ها را بعهده می گیرد که اب و برق و گازمان قطع نشود.. حالا یکی چون آیفون خانه اش کار نمی کند پول گاز نمی دهد .. یکی چون اگهی که ما به دیوار زده بودیم پاره شده پول برق نمی  دهد .. یکی می گوید نظافت که نمی شود چه پولی بدهم ؟.. یکی می گوید اصلا نمی دهم ببینم کی می خواهد چکار کند .. یکی می گوید همسایه بالایی خیلی بی شعور است پس من هم پول گاز نمی دهم .. بگذریم که دو سه تا استثنا هم این وسط هستند که سر وقت پول قبض ها را م یدهند .. 

جالبش اینجاست که زن های اینهایی که پول نمی دهندو تا دیروز مثلا باهم سلام و علیکی داشتیم حالا دیگر محلم نمی کنند .. اینش مهم نیست .. اما روزی هزار بار با خودم فکر می کنم نکند اشتباه از من است .. اشتباه از ماست .. البته که از اشتباه هیچ کس بری نیست .. اما بعضی چیزها خیلی واضحند .. 

خوب شد توی مودش نبودم و اینقدر نوشتم .. خدا به دادتان برسد از وقتی که بروم توی مود ... 

 

 

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 11:47 ] [ وفا! ]
باباش سرماخورده و یه کمی تب داره .. 

شب موقع خواب داشتم زیر لب براش حمد می خوندم پسرک گفت مامان سوره هایی که می خونی بلند بخون منم یاد بگیرم گفتم باشه دارم سوره حمد بخونم بیا باهم بخونیم 

یکی که تموم شد حمد بعدی رو شروع کردم می گه : اِ مامان اینو که الان خوندی داری دوباره می خونی 

می گم میخوام هفت تا بخونم برای بابا که مریضیش خوب بشه 

می گه : مگه حرف ادمو خوب می کنه ؟ 

  : آره بعضی حرفا که حرفای خوبی هستن مثل صلوات یا قران یا دعا ها می تونن ادما رو خوب کنن 

چجوری این حرفا ادما رو خوب م یکنن مگه چی دارن ؟

خدا توی این حرفا چیزای خیلی خوبی گذاشته 

چه چیزایی مامان ؟

مثلا نور .. روشنی .. مهربونی .. همه اینا به ادما کمک می کنه که خوب بشن 

خوب مامان الان این سوره ها رو می خونی چجوری به بابا می رسه که خوب بشه ؟

 خوب من بهش فوت می کنم ..

می شه به منم فوت کنی ؟؟

بعله که می شه هم به تو فوت می کنم هم به بابا 

خیلی ازین کار خوشش میاد و هر بار میام فوت کنم به باباش می پره جلو و می خنده می گه مامان نذاشتم فوتت بخوره به بابا خورد به من ..

[ سه شنبه ششم خرداد 1393 ] [ 10:38 ] [ وفا! ]
خبر مرگ وحشتناک ترین اتفاقی هست که توی یک روز خیلی معمولی که داری ظرف می شوری و زیر لب اواز می خونی یا داری لباسهای خشک شده رو تا می کنی و همزمان تلویزیون می بینی با یک تلفن تمام بقیه روزت رو دگرگون می کنه .. 

حتی اگر این مرگ مرگ فامیلی باشه که هیچ وقت از نزدیک ندیده باشیش و رابطه ی مستقیمی باهاش نداشته باشی .. وحشتناک تر ازون اینکه که کسی که حالا دیگه مرده نه یک ادم پیر یا مریض بلکه یک پسر جوون سی و چند ساله باشه که تا دیروز یک زندگی کاملا معمولی داشت و یک برادر خوب و مهربون برای تنها خواهرش  ..یک پسر خوب و حرف گوش کن برای مادرش و یک دایی دوست داشتنی برای بچه های خواهرش بوده  .. ادمی که روش حساب می کردن و قابل اعتماد تکیه اطرافیانش بوده

وحشتناک تر از همه اینها اینه که همچین ادمی توی یک روز خیلی معمولی خودش به زندگی خودش خاتمه می ده .. خود کشی .. کلمه ای که شنیدن هم مو به تن ادم سیخ می کنه ..

ادمی که می تونست سالها زندگی کنه .. همسر و بچه هایی داشته باشه که دوستش داشته باشن و به پیری برسه و از فرصتی که خدا در اختیار ادم ها قرار داده تا اخرین نفس استفاده کنه ..

از دیروز توی شوکم .. دستم به تلفن نمیره که به خواهرش زنگ بزنم و اصلا نمی دونم چی باید بهش بگم .. همش دارم به این فکر م یکنم چی میتونه ادم رو به جایی برسونه که از فرصت بودن چشم بپوشه .. از فرصت نفس کشیدن .. از فرصت دیدن و شنیدن و بوییدن ..  

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 16:20 ] [ وفا! ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما باهم وفا هستیم.. باهم زندگی ای رو شروع کردیم که تا به حالا پر از تفاوت بوده.. تفاوت هایی که گاهی تلخ بودن و گاهی شیرین... خدا همیشه به ما کمک کرده. حتی اونوقتایی که ما حضورشو فراموش کردیم و نعمت های بی حسابشو ندیدم..
ما زندگیمونو تو شهر قشنگ شیراز شروع کردیم.. و من به خاطر همین عاشق این شهرم..
الانم توی یکی از شهرای زیبای شمالی ... کنار امواج دریا روزگار می گذرونیم..
منتظریم تا ببینیم دست قدرتمند تقدیر الهی ما رو کجا می بره..و برای بهترین ها تلاش می کنیم
به کارای هنری بسی علاقه دارم.. گاهی توی این وبلاگ از تجربه های جدید آشپزیم هم می نویسم.. همین طور از روزمره هام.. تنهایی ها و دلتنگی هام و حتی از آرزوهام.از شیرینی ها.. تلخی ها.. تولد ها.. رفتن ها...
می خوام با نوشتن روزهای زیبای زندگی مشترکمون رو همیشه تازه نگه دارم.. روزهای زیبایی که در کنار همسرم که از نعمت های بزرگ خداست به من برای یک زندگی خوب تلاش می کنیم
حالا خدا یه عدسی به ما هدیه داده.. هدیه ای هیچ وقت لایق اون نیستیم.. منتظریم و امیدوار ..
به همه دوستایی که به خونه ی خاطرات روزانه ی ما سر می زنن خوشامد می گم..