و.. زندگی مشترک
نوشته ها می مانند ..  
قالب وبلاگ
پسرکم دیشب وقتی طبق معمول باهم رفته بودیم توی رختخواب که بساط قصه گویی و سوره خوانی و لالایی رو شروع کنیم در حالیکه من چهار دنگ حواسم به پیام های وایبر گوشیم بود گفت مامان من چیکار کنم که همیشه چهار ساله بمونم .. ؟ گفتم خب چرا می خوای چهار ساله بمونی ؟ گفت اخه چهار ساله بودن خوبه تو برام قصه می گی لالایی می گی نازم می کنی .. گفتم عزیزم هر ساله ای که بشی همین کارا رو می کنم .. گفت نمی کنی .. گفتم چرا بنچ ساله هم که بشی قصه می گم شیش ساله هم بشی می گم و همین طور تا بیست براش شمردم .. گفتم حتی اندازه دایی و بابا هم که بشی اگر خواستی برات قصه می گم یا لالایی می خونم ... بعد همدیگه رو حسابی بوس کردیم و در حالیکه داشتم براش سوره حمد می خوندم خوابید 

.........................................

چند ماه پیش بود شاید بهار که یک روز بهم گفت مامان چون خیلی دوستت دارم این شعرو برای تو گفتم :

" دوسِت دارم همیشه             مثل یه گل همیشه " و خدا می دونه که من از خوشحالی روی ابرها بودم ازون موقع روزی چند بار برام می خونه ..البته گاهی که باهم سر یه کاری یا یه موضوعی دعوای کوچولویی داریم یا بهش می گم فلان کاری که کردی خوب نبود زود می گه اصلا دیگه برات " دوسِت دارم همیشه نمی خونم " و من می گم عیبی نداره ولی من دوست دارم همیشه .. 

البته منم براش از وقتی نی نی بود یه شعر مخصوص دارم که گاهی میاد بغلم می گه مامان شعرمو برام بخون و نازم کن .. بعد که یه کمی خودشو لوس کرد پا می شه میره 

.............................................................

عاشق غلط های تک و توکی هستم که هنوز گاهی توی جمله هاش هست .. مثل کچمه (=چکمه) یا عصوانی(=عصبانی) مساقبه (=مسابقه ) 

دیروز باباش یه پنجاه تومنی رو گرفته بود روی بخاری داشت چک می کرد و برای پارسا توضیح می داد که اینطوری می شه فهمید پول واقعیه یا تقلبی .. عصری با یه پول اومده پیش باباش می گفت بابا ببین این تقلویه ؟

دو سه هفته پیش که دوستان درباره ی عضویت در کتابخونه گفته بودن من هم بهش گفتم که یه روز باهم می ریم کتابخونه و عضو می شیم و بهت کارت می دن با عکس خودت روش که خیلی خوشش اومد 

ازون روز تا حالا چند بار ازم پرسیده" مامان  کی می ریم جزو کتابخونه بشیم ؟"

ازون طرف هم کلمات و حرفهای قلبمه سلمبه ای که توی صحبتاش استفاده می کنه که یه بار مفصل باید بیام بنویسم 

..........................................................................

خیلی خوشحالم ازین که بشدت دوست داره کارها و رفتارای باباشو تقلید کنه .. سعی می کنه همه کارها و حتی حرف زدن هاش شبیه باباش باشه .. دیروز باباش یهویی رگ گردنش گرفت یا چمی دونم رگ به رگ شد .. منم براش حوله گرم می کردم و گاهی ماساژ می دادم که بهتر بشه .. اومد و گفت مامان منم اینجام گرفته و بازوشو نشون می داد .. براش حوله گرم کردم و گذاشتم  و عین باباش ازم تشکر م یکرد 

..........................................................................

دو هفته پیش که بابای خونه داشت در یک اقدام باور نکردنی خونه رو جارو م یزد یه چیزی توی لوله ی جارو تلق و تولوق صدا کرد .. گفت این چی بود گفتم شاید پوست فندقی پوست پسته ای حالا هر چی بود رفته دیگه شما بیشتر و بادقت تر زمین رو نگاه کن خوب !!

چند روز پیش یهو یاد انگشتر فیروزه ای افتادم که مامان و بابام تازگی براش از مشهد اوردن و خیلی توی دستش ناز بود و بهش میومد خودشم دوستش داشت ولی ازون جایی که دوست نداره بیشتر از ده ثانیه انگشتر باشه توی دستش معمولا اینور و اونور افتاده .. افتادم به گشتن اتاقش و کشوها و توی اسباب بازیها که خب نبود که نبود .. ناامیدانه به این نتیجه رسیدم که همونی بود که توی جارو صدا کرده .. 

به پسرک گفتم می دونی احتمالا انگشتر فیروزه ات رفته توی جارو بس که همه وسایلت اینور و انور ریخته .. منتظر بودم با شنیدن این حرف مثل از دست دادن خیلی وسایل دیگه اش گریه و جزع و فزع کنه که من می خوامش و من به این بهونه باباشو مجبور کنم که توی آشغالای جارو رو بگرده تا خیال خودم راحت بشه .. اما با خونسردی در حالی که داشت ماشین بازی می کرد گفت " من که با اون روی زمین بازی نمی کنم .. " و دیگه چیزی نگفت ..

دیروز که جارو می کشیدم دیدم واقعا پره و خوب مکش نداره کیسه آوردم که عوض کنم ولی دلم نمی اومد بالاخره دستکش دستم کردم و دستمو بردم توی کیسه ی آشغالای جارو.. ولی دیدم این کار بی فایده است .. آشغالا اینقدر زیادن و اینقدر بهم چسبیدن که نمی شه توشون گشت .. به تنها چیزای سفتی که دستم خورد خورده های شکسته لیوان و بشقابی بود که یک ماه و خوردی قبل شکسته بودن و ترسیدم که دستم رو ببره و کزاز بگیرم و زود دستمو کشیدم بیرون .. حتی اگر انگشتر الماس هم می بود باید از خیرش می گذشتم .. با نا امیدی نایلون رو گره زدم و گذاشتم توی سطل .. 

شب که آقای همسر داشت آشغالا رو می برد توی دلم می گفتم خداحافظ انگشتر فیروزه سوغاتی مشهد  !! هیچ کس به اندازه ی من ناراحت نبود ...حتما انگشتری که مامان و بابام توی بازار مشهد گشته بودن و با خوشحالی برای پسرک خریده بودن برای من بیشتر ارزش داشته .. 

..................................................................................

 

[ چهارشنبه هشتم بهمن 1393 ] [ 10:48 ] [ وفا! ]
هرروز میخوام بیام بنویسم .. هرروز هم نمی شه .. شبها دیر میخوابیم خیلی دیر .. صبحا دیر بلند می شیم و چندساعتی از زندگی عقب می افتیم .. می دونم که همه این ها با دو ساعت زودتر بیدار شدن بهتر می شه ولی کو همتش؟ !! 

چندماهی بود دنبال کلاس قلاب بافی می گشتم .. تهران که بودم حتی یک جا پول دادم و ثبت نام کردم اما قرار شد هروقت کلاسشون به حد نصاب رسید خبرم کنن که خوب نکردن بعد از چند ماه که رفتم پولمو پس بگیرم گفتن بیا توی کلاس بافتنی بشین به تو مربی جدا قلاب بافی یاد بده .. جالبه این پیشنهادی بود که من روز اول بهشون گفتم و با قاطعیت گفته بودن نمیشه .. و البته پولم رو پس ندادن وقتی برگشتیم شمال به مامانم گفتم بره پولو بگیره و اونم رفت و نمی دونم چی گفت که بهش پس دادن .. تا اینکه دو هفته پیش که هوا خیلی بهاری و خوب بود و همین طوری رفته بودیم بیرون با پارسا قدم بزنیم یه نوشته کوچولو روی شیشه یک مغازه دیدم که نوشته بود آموزش قلاب بافی .. زنگ زدم و خانومه گفت که می تونم برم خونشون خصوصی بهم یاد بده .. الان دو جلسه است که می رم و خیلی هم دوست می دارم .. پارسا هم باهام میاد و کنارم می شینه .. این جلسه بهش اصرار کردم که براش وسایل نقاشی بیارم یا ماشین تا حوصله اش سر نره ولی قبول نکرد .. اونجا که رفتیم خانومه نوه ی دو ساله اش هم پیشش بود که خیلی بامزه و دوست داشتنی بود و برای پارسا کلی اسباب بازی اورد و هی بهش می گفت نی نی بیا بازی کنیم .. اما دریغ از یک خنده .. همش می گفت من دلم نمی خواد باهات بازی کنم .. خلاصه اینقدر رفتاراش بد بود که اعصابم خورد شد توی راه برگشت کلی سرزنشش کردم و خوب معلومه که نباید می کردم .. وقتی اومدیم خونه بعد از چند ساعت با مهربونی ازش پرسیدم که چرا با نی نیه بازی نکرده اونم گفت چون خیلی کوچولوئه چه بازی ای باهاش بکنم .. من براش توضیح دادم که وقتی اونم اندازه ی طه بوده چطوری پسر خاله هاش که ازش بزرگترن باهاش بازی می کردن و سرشو گرم می کردن و اونو می خندوندن .. بعدم قرار گذاشتیم که ایندفعه که م یخوایم بریم یه اسباب بازی کوچولو برای طه بخریم تا خوشحالش کنیم 

کلاس نقاشی هم که مدتها بود ترکش کرده بودم بالاخره دیروز طلسمشو شکستم و رفتم پیش استادم برای چهار جلسه فعلا ثبت نام کردم .. توی این شرایط که مجبورم خونه باشم اگر همین چندتا کار هنری رو هم نکنم فکر کنم قاطی می کنم .. نقاشی کردن خیلی بهم آرامش می ده .. خوبیش اینه که پارسا هم نقاشی دوست داره و بساطمو که پهن می کنم اونم زودی میاد کنارم .. 

چیزی که دغدغه ی این روزامه اینه که پارسا همبازی ای نداره و این باعث شده که کمی عصبی بشه .. دوست ندارم همش کنار آدم بزرگ ها باشه .. بچه ها در کنار بچه هامی تونن بچگی کنن .. هر چی هم گشتم دنبال خانه ی بازی یا کلاسی که به درد پارسا بخوره یافت نشد .. اون کلاس نقاشی هم که قبلن می رفت جمع شده .. هفته پیش با یکی از دوستامون که دوتا دختر دو و هشت ساله داره رفتیم هتل هایت و با اینکه مدتش کم بود پارسا خیلی بازی کرد و بهش خوش گذشت حتی کلی سوار سرسره شد کاری که هیچ وقت نمی کرد .. 

دیروز که رفته بودیم بیرون شیرینی بخریم از جلوی یه کفش بچه فروشی رد شدیم گفتم بریم یه کتونی برای پارسا بگیریم چون کتونی که داره می گه انگشتمو فشار می ده .. کتونی های توی ویترینو نشونش دادیم و از یکی که مشکی بود با خطوط قرمز خوشش اومد که به نظر من و باباش اصلا قشنگ نبود ..کلا عاشق رنگ قرمزه .. پوشید و خیلی خوشش اومد .. به خواسته ی منو باباش یکی دیگه رو هم که خیلی شکیل تر و شیک تر بود امتحان کرد بعد گفت مامان این توی پام راحته اما من اونو دوست دارم.. مام همونو که دوست داشت براش گرفتیم و گفت که میشه از همین جا بپوشم ؟ گفتیم بله .. بعد گفت مامان پس اون کفش قدیمیمو هم برام بیار خونه که این حرفش کلی هممونو خندوند.. از مغازه که اومدیم بیرون بهش گفتیم بدو ببین کتونیت راحته ؟ با خوشحالی شروع کرد به دویدن و اونقدر از ما دور شد که نگران شدم یهو .. البته کسی نبود و می دیدیمش .. که دختر کوچولو که هم قد و قوارش بود و کنار ما با مادر و مادر بزرگش راه می رفت با دیدن پارسا شروع کرد به دویدن .. بعدم دست همو گرفتن باهم می دویدن طوری شد که بابای پارسا و مامان اون دختر دویدن دنبالشون که زیاد دور نشن و بگیرنشون که نرن توی خیابون .. حس کردم همون چند لحظه خیلی بهش خوش گذشته .. 

.. 

امشب مهمون داریم .. شام می خوام لازانیا و سالاد ماکارونی و کتلت و سیب زمینی سرخ کرده و سوپ جو با شیر درست کنم که هنوز هم تا الان که ساعت ده و نیم صبحه کاری نکردم و نم یدونم چرا خیالم اینقدر راحته .. 

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 ] [ 10:32 ] [ وفا! ]
لبو گذاشته بودم توی دیگ رویی بپزه ..داشتم تند تند برای پارسا که یکریز غر می زد حوصله ام سر رفته کتاب می خوندم که آقای همسر داد زد یه چیزی داره می سوزه .. مثل تیر خودمو رسوندم به آشپزخونه و گازو خاموش کردم اما دیگ حسابی جیزغاله شده بود و دود سیاه از کناره های درش بیرون می زد .. 

دو روز گذاشتم با آب و کف خیس بخوره دیشب با سیم ظرفشویی و قاشق و اسکاچ افتادم به جونش .. وقتی لایه های سیاه و سوخته از دیواره هاش به سختی جدا می شد ذوق می کردم .. با قاشق می خراشیدم و با سیم می سابیدم .. حتی بعد از جدا شدن سوخته ها دیواره ی دیگ هر چی هم سابیدم رنگ اولش نشد و همونطوری تیره مونده .. یه قسمتایی هم که اصلا انگار جزو دیگ شده هر چه کردم کنده نشد که نشد .. خلاصه دیگه اون دیگه قبلی نشد و نمی شه 

همین طور که می شستم داشتم به این فکر می کردم که این دیگ مثل دل ماست .. مثل دل خودمه .. لایه های سیاه گناه دیواره های صیقلی رو پوشونده .. انقدر محکم چسبیده که انگار از اول جزیی ازون بوده .. حتی اگر توفیق توبه ای هم باشه حتما هیچ وقت مثل اولش نخواهد شد .. برای توبه هم باید حتما مثل این دیگ سابیده شد .. خراشیده شد.. توبه آسون نیست .. به گفتن استغفرولله نیست .. خدایا آیا برای اینجور دلها راهی هست که دوباره عین روز اول بشن ؟

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 14:35 ] [ وفا! ]
تهران که بودیم آقای همسر برام مجله داستان همشهری آذر رو خرید .. روم نشد بهش بگم هنوز فرصت نکردم اون قبلی ها رو کامل بخونم .. سرسری ورق زدم و تیتر داستان ها رو خوندم .. یک فراخوان به چشمم خورد به اسم مسابقه با عنوان "تصمیم کبری" .. بعد یهو یه موضوعی پرید توی ذهنم و  دلم خواست بنویسمش .. گذاشتم برای سر فرصت که بشینم و جمله های نامرتب توی ذهنم رو روی کاغذ مرتب کنم .. یک فرصتی که پسرک خوابیده باشه و هر دو دقیقه یکبار صدام نکنه و دغدغه بار جمع کردن و مسافرت هم نداشته باشم .. یک هفته ای که خونه خودمون بودیم همه اش به نظافت و جابجایی بارها گذشت و یکی دو روز آخر هم به جمع کردن دوتا کیف کوچولو برای یک سفر دو روزه به ساری .. البته کوچولو که می گم در مقیاس خودمه .. چون یه جور وسواس بار دارم .. عین کلاه قرمزی که می خواست بره سیزده بدر یه وانت بار جمع کرده بود که نکنه یه وقت لازم بشه منم برای خودمو پسرک دو سه برابر لباس و وسیله برمیدارم که نکنه لازممون بشه .. تا لحظه ی آخرم که داریم از در می ریم بیرون و حتی گاهی پارسا و باباش توی ماشین نشستن و منتظر منن به فکرم می زنه که فلان لباسم ببرم بد نیستا یهو دیدی هوا بارونی شد .. فلان روسری رو هم بردارم شاید اون یکی کثیف بشه و خلاصه اونا تو ماشین من نایلون بدست سر کمدها ... این میشه که مثلا برای یه مسافرت دو روزه یدونه ساک داریم با چهار تا نایلون اضافه !!! با این حال آقای همسر بهم می گه که نسبت به سالهای قبلم خیلی بهتر شدم و کمتر وسیله بار ماشین می کنم 

خلاصه اونجا هم مجله رو بردم چون می دونستم پارسا سرش به بازی با بابابزرگش گرمه و من می تونم تمرکز کنم .. برای احتیاط فکر کردم یه بار دیگه مهلت ارسال رو توی مجله نگاه کنم هر چند که مطمئن بودم وقتی توی مجله آذر ماه چاپ شده حتما تا اخر اذر هم مهلت داره .. بعله ...................... نوشته بود این فراخوان بعلت درخواست های زیاد از ماه قبل تمدید شده و فقط تا هفتم آذر مهلت داشت .. خیلی حالم گرفته شد و مداد و کاغذو جمع کردم .. همین .

..................................................................................................

خونه داییم اینا که یه دختر همسن پارسا داره خیلی خوشحال بودم وقتی می دیدم این دوتا بچه بدون خستگی یک روز کاملو باهم بازی می کنن .. گاهی سر یه اسباب بازی مسخره دعواشون می شد .. گاهی عروس و داماد می شدن و باهم می رقصیدن .. گاهی باهم دعوا می کردن و چند دقیقه ای باهم قهر بودن یا چقلی همدیگه رو به ماها می کردن ... گاهی می شدن مامان و بابای یه عروسک زشت و نصفه کچل و بی لباس .. گاهی می شدن پلیس و ماشین بدست دنبال هم می دویدن .. قایم موشک بازی کردنشون اینقدر خنده دار بود که نگو هردوشون یک جایی که براحتی دیده می شدن قایم می شدن و از پیدا کردن همدیگه ذوق می کردن و از ته دل می خندیدن .. با موبایل های الکی شون بهم زنگ می زدن و کلی حرف می زدن

.. خدایا ممنونم که این فرصت و دادی که بتونم بچه ام رو شاد کنم .. و همین طور یه بچه دیگه که اندازه پسرک منه و اونم یچورایی تنهاس .. اینقدر که وقتی داشتیم می رفتیم ازم التماس می کرد که پارسا رو نبرم با خودم 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 10:35 ] [ وفا! ]
دلم برای وبلاگ تنگ شده .. برای نوشتن برای خونده شدن .. برای ذوق دیدن کامنت های جدید .. اما همون دل همراه نیست .. همراه نوشتن نیست .. ما خوبیم .. همه چی خوبه .. اینقدر خوب که گاهی فکر می کنم نکنه اینها قراره بهترین روزهای زندگی من باشن ..
همه چی خوبه غیر از من .. این روزها نه همسر خوبی هستم نه مادر خوبی هستم و نه من خوبی .. دردم از کجاست نمی فهمم .. چرا هیچکس از من راضی نیست .. چرا خودم از خودم دلخوش نیستم .. نمی فهمم ..

 

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 0:49 ] [ وفا! ]
دیشب بعد از یک مسافرت تقریبا یک هفته ای برگشتیم تهران ... خدا رو شکر خیلی خوب بود حال و هوامون حسابی عوض شد مخصوصا پسرک و مخصوصا تر بخاطر هوای خنک پاییزی و بارونای سوزنی که ادم رو خیس نمی کنه

بابابزرگ و مامان بزرگش هم یک دل سیر  پارسا رو دیدن و باهاش بازی کردن .. شب عید غدیر براش یه تولد کوچولو هم اونجا گرفتیم که ان شالله بزودی عکساشو توی وبلاگش که حسابی خاک گرفته می ذارم

پارسا هم که با دختر داییم هم سن و سالن توی مدت کمی که باهم بودن کلی باهم بازی و البته قهر و دعوا کردن که برایندش خیلی خوب بود و موقع خداحافظی هر دو ناراحت بودن که از هم جدا می شن

امروز صبح که بیدار شدم خیلی حال خوبی داشتم مثل یه جور شروع دوباره .. خدا رو شکر

پارسا که دیگه به زود بیدار شدن عادت کرده ساعت هشت بیدار شد و البته با گریه که امروز نریم کلاس و این داستانیه که  از اول مهر داریم که خوب یک دلیل مهمشو تازه فهمیدم

چهارشنبه هفته پیش که رفته بودم دنبالش خانومی که بچه ها رو میاره گفت مربیشون گفت چرا پارسا تو این مدت که میاد هیچ وسیله ای نداره .. من با تعجب پرسیدم وسیله چیه دیگه .. گفت مگه به شما لیست وسایل بچه ها رو ندادن موقع ثبت نام .. گفتم نه .. رفت توی کشوها گشت و یک لیست بهم داد که توش کلی وسیله نوشته بود .. گفتم اینو الان به من می دین ؟؟ گفت ما فکر کردیم شما می دونین !!!

گفتم من که تابستون میاوردمش گویا چیزی لازم نبود بیارم .. گفتن اره تابستون تعداد بچه ها کمه و خودمون بهشون می دیم چیزایی که لازم دارنو .. گفتم خب من از کجا باید می دونستم که حالا باید وسیله بیاره .. خلاصه سرتونو درد نیارم یه کمی گرد و خاک کردم و اونام که نمی خواستن کم بیارن مدام فرافکنی می کردن و البته اون وسطا عذر خواهی هم کردن

لیستو بردم و وسایلو که اتفاقا همشونو توی خونه داشتیم غیر از گل رس براش مرتب کردم و اتیکت اسم چسبوندم وامروز بردیم مهد .. طفلک بچم این مدت چقدر بهش سخت گذشته بود که همه وسیله داشتن و توی کلاس استفاده می کردن اما اون نداشته و هر وقت ازش می پرسیدم امروز چیکار کردین می گفت بچه ها خمیر بازی کردن اما من نکردم و من تعجب می کردم که چرا...

خلاصه ازین بابت خیلی ناراحت بودم و یک دلیل گریه هاش هم همین بود .. یک علت دیگه اش هم شلوغ شدن کلاس و یکدفعه دو سه برابر شدن تعداد بچه ها و رفتن بچه های قدیمی که بهشون عادت کرده بود و با چندتاشون دوست شده بود و اومدن بچه های جدید  و از همه مهم تر عوض شدن مربی شون بود که به نظرم پارسا بیشتر کلاسشو دوست داشت بهر حال امیدوارم کم کم به این شرایط هم عادت کنه

وقتی رفتم دنبالش خوشحال بود و گفت که خمیر بازی کردن و خب البته از حرفاش فهمیدم هنوز مثل مربی قبلی و بچه های تابستون نتوسته قاطی بچه ها بشه کما اینکه می گفت بچه ها لگو بازی کردن و چون خیلی توی بازیشون سرو صدا می کردن من نشستم یه گوشه و بازی نکردم ..

 

 

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 19:42 ] [ وفا! ]
امروز ازون روزهایی بود که پسرک انگار دلش گرفته بود .. حرفام ..بوس هام .. بغل هام .. بازی هام .. هیچ کدوم نتوست حالشو عوض کنه .. اخم می کرد و بهانه می گرفت .. با هیچی خوشحال نمی شد حتی به بازی و بیرون رفتن با بابا بزرگش هم راضی نمی شد .. بهش گفتم بیا بابا رو توی لپ تاپ ببینیم و باهاش حرف بزنیم .. چشماش برق زد و پرید نشست جلوی لپ تاپ .. باباش رو که دید دیدم هنوز اخم کرده و حرفی نمی زنه .. گفتم میخوای من برم تو تنهایی حرف بزنی گفت آره 

از اتاق اومدم بیرون و رفتم آشپزخونه .. اما حواسم بهش بود .. تا من رفتم بیرون پرید چند تا ماشین آورد و شروع کرد برای باباش با ذوق و شوق در بارشون حرف زدن .. گاهی یواشکی میومدم پشت در اتاق و نگاهش می کردم که چجوری با هیجان برای باباش از همه چیزو همه جا داره حرف می زنه .. یکساعتی باهم حرف زدن و بعد خداحافظی کرد و با خوشحالی رفت سراغ بازیش 

همچین موقع هایی دلم خون می شه .. برای اون مادر هایی که با چند تا بچه ی کوچیک تنها شدن .. برای بهانه گیری بچه هایی که غیر از چند دقیقه دیدن و لمس کردن پدرشون چیزی آرومشون نمی کرد .. برای باباهای مهربونی که یکروز رفتن و دیگه هیچ وقت برنگشتن .. برای زن تنهایی که باید جواب سوال بابا کی میاد بچه هاش رو می داد .. برای دل های کوچولویی که برای همیشه از شنیدن صدای پدر محروم شدن .. برای بی قراری غروب جمعه ی بچه هایی که دلشون هوای دستهای باباشونو کرده بود .. برای زن هایی که مردانه همه این بار غم و مصیبت و تنهایی رو به دوش کشیدن و هم پدر شدن و هم مادر .. 

دیشب داشتم حرفای همسر شهید اندرزگو رو گوش می دادم که می گفت وقتی همسرش شهید شد پنج تا بچه کوچیک داشته که بزرگترینشون هفت ساله بود و کوچکترینشون هفت ماهه .. 

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 20:29 ] [ وفا! ]
دیروز صبح پسرک با بد اخلاقی از خواب بیدار شد . .. تا خود ظهر هر چی گفت گوش کردم و باهاش راه اومدم .. اما بازم کارهای بدی کرد که حسابی عصبانیم کرد .. ناراحت شدم دعواش کردم و رفتم تو لاک بی محلی کردن .. کمی که گذشت اومد کنارم و بوسم کرد و گفت مامان ببخشید .. با اینکه خیلی ناراحت بودم بخشیدمش و بغلش کردم .. پرسید حالا دوباره یه مامان مهربون شدی ؟ گفتم آره فقط دیگه اون کارا رو نکن 

ظهری دوباره سر یه خواسته کوچیک شروع کرد به لجبازی و گریه و جیغ .. کارهایی رو که صبح کرده بود بدترشو تکرار کرد .. عصبانی شدم .. قیافه عصبانی بخودم گرفتم و اعتنایی به کارهاش نکردم .. بهم گفت که خیلی مامان بدی هستم و از اتاق رفت.. البته می دونم که خیلی ازین اخلاق ها و کارهاش بخاطر نبودن باباش و عوض شدن روند زندگیه که بهش عادت داشت .. چند دقیقه بعد نماز ظهرمو شروع کرده بودم که با قیافه ای که هم پشیمون بود هم حق به جانب توی اتاق پیداش شد .. داشتم نماز می خوندم .. یه کمی توی اتاق دور زد و منتظر موند .. نمازم که تموم شد اومد کنارم و گفت مامان ببخشید .. 

خواستم نبخشم .. خواستم بگم مگه همین یکی دو ساعت پیش نبود که همین کارا رو  کردی و بخشیدمت و قول دادی دیگه تکرار نکنی ؟؟! چرا باید دوباره ببخشمت ..

اما توی چشمای سیاه و معصومش که نگاه کردم دلم لرزید .. من چه حقی دارم که تو رو نبخشم پسرک ... منی که هر بار از کرده های بیشمارم استغفار می کنم .. قول می دم که اخرین بارم باشه .. ازش توقع دارم که ببخشه .. قول می دم که تکرار نشه . .. منی که عاقل و بالغ و مسوولم .. اما تکرار می شه .. خیلی زود .. و من باز هم می رم برای عذر خواهی .. حتی شرمندگی نگاه و صدای این طفل چهار ساله رو هم ندارم .. انگار که خدای من موظف به بخشیدنه .. 

یکجا حدیثی خونده بودم که زود ببخشید تا خدا هم زود شما رو ببخشه .. بوسیدمش .. سرشو دست کشیدم و گفتم باشه من دوباره شدم همون مامان مهربون .. تو هم دوباره بشو همون پسر  گل من .. گفت باشه و بعدم در حالی که صداشو لوس کرده بود گفت حالا که مهربون شدی می شه برام یه سی دی هم بذاری!!!

گفتم خدایا ببین که زود بخشیدم .. ببین که زود راضی شدم .. عین خودت .. مثل همون کاری که تو با من می کنی .. 

صدبار اگر توبه شکستی باز آی ..             گر کافر و گر تو بت پرستی باز آی ... 

 

 

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 13:29 ] [ وفا! ]
دیدید یک روزایی بیخودی خوشحالید و با انگیزه .. با لبخند از خونه بیرون می رید .. حتی بچه تون خوش اخلاقه و هر چی می گید گوش می کنه .. توی راه باهم آواز می خونید .. خیلی اتفاقی یکی دوتا آشنا رو می بینید و سلام و علیک می کنید .. توی راه برگشت یه خانومی ازتون درباره مهد کودک می پرسه و شما با علاقه براش  توضیح می د ین که چرا بچه تونو گذاشتین اینجا و ترغیبش می کنید که اونم بچه اشو بیاره .. وقتی میاید خونه توی وایبرتون چند تا خبر خوب هست .. یک دوست خوب بهتون زنگ می زنه .. به یک مهمونی دوستانه دعوت می شید .. بچه تون به طرز باور نکردنی بعد از ظهر با خودش بازی می کنه و شما یه چرت کوتاه میزنید و سرحال تر می شید .. از جایی که خیلی وقت پیش برای کار بهش سر زده بودین و خبری نشده بود بهتون زنگ می زنن و ازتون میخوان که افتخار بدن و باهاشون همکاری کنین ..شب با بچه تون سوره ها رو مرور می کنید و زود خوابش می بره و وقت دارید چند سیزن سریال ببینید ...

دیروز برای  من اینطوری بود 

دیدید یه روزایی از سر صبح با سر درد از خواب بیدار می شید و یواش یواش یادتون میاد چه خوابای وحشتناک و بدی دیدید .. گوشیتونو که روشن می کنید خبری از سلام و علیک و صبح بخیر  نیست و کلا برای شما هیچی نیست .. احساس می کنید هیچ کس توی این دنیا به شما اهمیت نمی ده .. بچه تون با گریه از خواب بیدار می شه و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست به زور راضی میشه که از خونه بیاد بیرون  .. توی راه مهد اصلا باهم حرف نمی زنید .. موقع برگشت مچ پاتون پیچ می خوره و چپه میشید توی کوچه و به خودتون بد و بیراه می گید که چرا این کفش رو پوشیدید  .. یه موتوری توی کوچه ی خلوت از کنارتون رد می شه و متلک می اندازه .. تا خود شب هم دارید با بچه تون بد اخلاقی م یکنید و اون هم لجباز تر از همیشه اش می شه ... 

امروز من اونطوری بود ...

 

..................................................................................................

بشدت معتقدم که روزهای خوب و بد پیامد های نیت ها و اعمال خودمون هستند .. روزهایی که ادم های مثبتی هستیم و نگاهمون به زندگی نگاهی مثبت گراست روزهایی خواهند بود پر از انرژی های خوب که از اینور و اونور به ما می رسند .. حتی توی خیابون هم که راه می رید این مثبت بودن برای غریبه هایی که از کنارتون رد می شن قابل درکه ... 

ازون طرفش هم همین طوره .... شده روزهایی که با کلی سلام و صلوات و سوره و صدقه و آیت الکرسی روزم رو شروع کردم ولی ته دلم ترس بوده .. اعتماد نبوده و اون روز هم برام روز خوبی نبوده ..  امروز بهش می گن قانون جذب فکر کنم ..اما ازون جایی که برگی از درختی نمی افته مگر به اجازه و خواست خداوند من یاد این حدیث قدسی می افتم که 

من نزد گمان بندگانم هستم .. هر طور درباره ام بیندیشند همانطور با ایشان رفتار می کنم .. 

 

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 11:8 ] [ وفا! ]
دچار همون دور باطل ننوشتن شدم .. به هر دلیلی نمی نویسی و بعد از مدتی دیگه نوشتن برات سخت میشه .. هر وقت که لپ تاب جلوم نیست توی ذهنم مطلب دارم و برعکس .. 

برای شروع بهترین چیز روز مره نویسیه .. روزهایی که بسرعت برق و بلکه هم سریعتر می گذرند .. روزهایی که هر چقدرم صبحاش زود بیدار می شم چشم بر هم نزده به شب می رسن .. 

بعد از یک هفته ای مقاومت پسرک در برابر کلاس رفتن یا همون مهد رفتن تازه اونم حد اکثر دو ساعت در روز بالاخره زمانی که تقریبا داشتم از ادامه ی راه نا امید می شدم و به این فکر می کردم که از اول هم کارم غلط بود در کمال ناباوری دیدم که کم کم داره به رفتن علاقه نشون می ده تا جایی که یک روز که می خواستم برم صحبت کنم پولمو پس بگیرم بعد از مدتی که بیدار شد خودش پیشنهاد کرد که بریم 

ازون روز هم هر بار با علاقه و خواست خودش رفتیم .. توی مهد از قسمت قصه گویی و نمایش بازی کردن بیشتر از همه خوشش میاد .. کم کم داره با بچه ها ارتباط برقرار می کنه و اینطور که از حرفا و تعریفاش می فهمم داره از لاک خودش بیرون میاد 

ازین بابت خیلی خوشحالم و امیدوارم که ادامه داشته باشه .. بقیه روز رو هم که میایم خونه بیشتر وقت با مامان بزرگ و بابابزرگش مشغوله و خیلی دوست داره که براشون حرف بزنه و اونام با علاقه به حرفاش که نود درصد درباره ی ماشین هاست و ده درصد بقیه داستان های خیالی از کوچولویی های خودشه زمانی که من یعنی مامانش هنوز به دنیا نیومده بودم .. گوش می کنن 

وقتی بابابزرگش میاد خونه سه نفری باهم می رن حیاط و باغچه ها رو آب می دن و اسکوتر سواری م یکنه و تاب می خوره و باهم بستنی می خورن و غروب میان بالا .. امروز من دوتا بستنی بردم توی حیاط گفتم بیا باهم بخوریم کلی گریه و زاری کرد که نه تو برو ما خودمون سه تایی باهم بستنی می  خوریم .. 

لجبازی ها و بد خلقی هاشو می ذارم به حساب اینکه دلش برای باباش تنگ شده و می دونم که بچه ها کمتر به زبون می یارن دلتنگی هاشون رو و بیشتر توی رفتارشون نشون می دن 

این مدت تونستم چند تا از دوستام رو ببینم که ازین بابت خیلی خوشحالم و خدا کنه که بشه بقیه رو هم ببینم 

به یه موسسه تازه تاسیس زبان که نزدیک خونمون بود هم سر زدم و یه قول هایی بهم دادن برای تدریس که خوب زیادم امیدوار نیستم .. البته زیاد هم تمایلی به کار کردن ندارم توی این مدتی که اینجا هستیم مخصوصا که برای تدریس توی موسسه های معروف باید راه طولانی رو برم که توی تهران اصلا حس و حال راه های طولانی رو ندارم اینجا رو هم چون خیلی پیاده بهم نزدیکه رفتم .. 

یه جا هم کلاسای هنری داشت که من قلاب بافی ثبت نام کردم اما به حد نصاب نرسیده و قراره خبرم کنن .. البته کلاسای دیگه هم دلم م یخواد برم مثلا ورزش کلاسای هنری اما نم یخوام زحمت پارسا خیلی روی دوش مامانم باشه 

خدایا بخاطر همه لطف های بزرگت ممنونم ... 

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 0:52 ] [ وفا! ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما باهم وفا هستیم.. باهم زندگی ای رو شروع کردیم که تا به حالا پر از تفاوت بوده.. تفاوت هایی که گاهی تلخ بودن و گاهی شیرین... خدا همیشه به ما کمک کرده. حتی اونوقتایی که ما حضورشو فراموش کردیم و نعمت های بی حسابشو ندیدم..
ما زندگیمونو تو شهر قشنگ شیراز شروع کردیم.. و من به خاطر همین عاشق این شهرم..
الانم توی یکی از شهرای زیبای شمالی ... کنار امواج دریا روزگار می گذرونیم..
منتظریم تا ببینیم دست قدرتمند تقدیر الهی ما رو کجا می بره..و برای بهترین ها تلاش می کنیم
به کارای هنری بسی علاقه دارم.. گاهی توی این وبلاگ از تجربه های جدید آشپزیم هم می نویسم.. همین طور از روزمره هام.. تنهایی ها و دلتنگی هام و حتی از آرزوهام.از شیرینی ها.. تلخی ها.. تولد ها.. رفتن ها...
می خوام با نوشتن روزهای زیبای زندگی مشترکمون رو همیشه تازه نگه دارم.. روزهای زیبایی که در کنار همسرم که از نعمت های بزرگ خداست به من برای یک زندگی خوب تلاش می کنیم
حالا خدا یه عدسی به ما هدیه داده.. هدیه ای هیچ وقت لایق اون نیستیم.. منتظریم و امیدوار ..
به همه دوستایی که به خونه ی خاطرات روزانه ی ما سر می زنن خوشامد می گم..