و.. زندگی مشترک
نوشته ها می مانند ..  
قالب وبلاگ
لبو گذاشته بودم توی دیگ رویی بپزه ..داشتم تند تند برای پارسا که یکریز غر می زد حوصله ام سر رفته کتاب می خوندم که آقای همسر داد زد یه چیزی داره می سوزه .. مثل تیر خودمو رسوندم به آشپزخونه و گازو خاموش کردم اما دیگ حسابی جیزغاله شده بود و دود سیاه از کناره های درش بیرون می زد .. 

دو روز گذاشتم با آب و کف خیس بخوره دیشب با سیم ظرفشویی و قاشق و اسکاچ افتادم به جونش .. وقتی لایه های سیاه و سوخته از دیواره هاش به سختی جدا می شد ذوق می کردم .. با قاشق می خراشیدم و با سیم می سابیدم .. حتی بعد از جدا شدن سوخته ها دیواره ی دیگ هر چی هم سابیدم رنگ اولش نشد و همونطوری تیره مونده .. یه قسمتایی هم که اصلا انگار جزو دیگ شده هر چه کردم کنده نشد که نشد .. خلاصه دیگه اون دیگه قبلی نشد و نمی شه 

همین طور که می شستم داشتم به این فکر می کردم که این دیگ مثل دل ماست .. مثل دل خودمه .. لایه های سیاه گناه دیواره های صیقلی رو پوشونده .. انقدر محکم چسبیده که انگار از اول جزیی ازون بوده .. حتی اگر توفیق توبه ای هم باشه حتما هیچ وقت مثل اولش نخواهد شد .. برای توبه هم باید حتما مثل این دیگ سابیده شد .. خراشیده شد.. توبه آسون نیست .. به گفتن استغفرولله نیست .. خدایا آیا برای اینجور دلها راهی هست که دوباره عین روز اول بشن ؟

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 14:35 ] [ وفا! ]
تهران که بودیم آقای همسر برام مجله داستان همشهری آذر رو خرید .. روم نشد بهش بگم هنوز فرصت نکردم اون قبلی ها رو کامل بخونم .. سرسری ورق زدم و تیتر داستان ها رو خوندم .. یک فراخوان به چشمم خورد به اسم مسابقه با عنوان "تصمیم کبری" .. بعد یهو یه موضوعی پرید توی ذهنم و  دلم خواست بنویسمش .. گذاشتم برای سر فرصت که بشینم و جمله های نامرتب توی ذهنم رو روی کاغذ مرتب کنم .. یک فرصتی که پسرک خوابیده باشه و هر دو دقیقه یکبار صدام نکنه و دغدغه بار جمع کردن و مسافرت هم نداشته باشم .. یک هفته ای که خونه خودمون بودیم همه اش به نظافت و جابجایی بارها گذشت و یکی دو روز آخر هم به جمع کردن دوتا کیف کوچولو برای یک سفر دو روزه به ساری .. البته کوچولو که می گم در مقیاس خودمه .. چون یه جور وسواس بار دارم .. عین کلاه قرمزی که می خواست بره سیزده بدر یه وانت بار جمع کرده بود که نکنه یه وقت لازم بشه منم برای خودمو پسرک دو سه برابر لباس و وسیله برمیدارم که نکنه لازممون بشه .. تا لحظه ی آخرم که داریم از در می ریم بیرون و حتی گاهی پارسا و باباش توی ماشین نشستن و منتظر منن به فکرم می زنه که فلان لباسم ببرم بد نیستا یهو دیدی هوا بارونی شد .. فلان روسری رو هم بردارم شاید اون یکی کثیف بشه و خلاصه اونا تو ماشین من نایلون بدست سر کمدها ... این میشه که مثلا برای یه مسافرت دو روزه یدونه ساک داریم با چهار تا نایلون اضافه !!! با این حال آقای همسر بهم می گه که نسبت به سالهای قبلم خیلی بهتر شدم و کمتر وسیله بار ماشین می کنم 

خلاصه اونجا هم مجله رو بردم چون می دونستم پارسا سرش به بازی با بابابزرگش گرمه و من می تونم تمرکز کنم .. برای احتیاط فکر کردم یه بار دیگه مهلت ارسال رو توی مجله نگاه کنم هر چند که مطمئن بودم وقتی توی مجله آذر ماه چاپ شده حتما تا اخر اذر هم مهلت داره .. بعله ...................... نوشته بود این فراخوان بعلت درخواست های زیاد از ماه قبل تمدید شده و فقط تا هفتم آذر مهلت داشت .. خیلی حالم گرفته شد و مداد و کاغذو جمع کردم .. همین .

..................................................................................................

خونه داییم اینا که یه دختر همسن پارسا داره خیلی خوشحال بودم وقتی می دیدم این دوتا بچه بدون خستگی یک روز کاملو باهم بازی می کنن .. گاهی سر یه اسباب بازی مسخره دعواشون می شد .. گاهی عروس و داماد می شدن و باهم می رقصیدن .. گاهی باهم دعوا می کردن و چند دقیقه ای باهم قهر بودن یا چقلی همدیگه رو به ماها می کردن ... گاهی می شدن مامان و بابای یه عروسک زشت و نصفه کچل و بی لباس .. گاهی می شدن پلیس و ماشین بدست دنبال هم می دویدن .. قایم موشک بازی کردنشون اینقدر خنده دار بود که نگو هردوشون یک جایی که براحتی دیده می شدن قایم می شدن و از پیدا کردن همدیگه ذوق می کردن و از ته دل می خندیدن .. با موبایل های الکی شون بهم زنگ می زدن و کلی حرف می زدن

.. خدایا ممنونم که این فرصت و دادی که بتونم بچه ام رو شاد کنم .. و همین طور یه بچه دیگه که اندازه پسرک منه و اونم یچورایی تنهاس .. اینقدر که وقتی داشتیم می رفتیم ازم التماس می کرد که پارسا رو نبرم با خودم 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 10:35 ] [ وفا! ]
دلم برای وبلاگ تنگ شده .. برای نوشتن برای خونده شدن .. برای ذوق دیدن کامنت های جدید .. اما همون دل همراه نیست .. همراه نوشتن نیست .. ما خوبیم .. همه چی خوبه .. اینقدر خوب که گاهی فکر می کنم نکنه اینها قراره بهترین روزهای زندگی من باشن ..
همه چی خوبه غیر از من .. این روزها نه همسر خوبی هستم نه مادر خوبی هستم و نه من خوبی .. دردم از کجاست نمی فهمم .. چرا هیچکس از من راضی نیست .. چرا خودم از خودم دلخوش نیستم .. نمی فهمم ..

 

[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 0:49 ] [ وفا! ]
دیشب بعد از یک مسافرت تقریبا یک هفته ای برگشتیم تهران ... خدا رو شکر خیلی خوب بود حال و هوامون حسابی عوض شد مخصوصا پسرک و مخصوصا تر بخاطر هوای خنک پاییزی و بارونای سوزنی که ادم رو خیس نمی کنه

بابابزرگ و مامان بزرگش هم یک دل سیر  پارسا رو دیدن و باهاش بازی کردن .. شب عید غدیر براش یه تولد کوچولو هم اونجا گرفتیم که ان شالله بزودی عکساشو توی وبلاگش که حسابی خاک گرفته می ذارم

پارسا هم که با دختر داییم هم سن و سالن توی مدت کمی که باهم بودن کلی باهم بازی و البته قهر و دعوا کردن که برایندش خیلی خوب بود و موقع خداحافظی هر دو ناراحت بودن که از هم جدا می شن

امروز صبح که بیدار شدم خیلی حال خوبی داشتم مثل یه جور شروع دوباره .. خدا رو شکر

پارسا که دیگه به زود بیدار شدن عادت کرده ساعت هشت بیدار شد و البته با گریه که امروز نریم کلاس و این داستانیه که  از اول مهر داریم که خوب یک دلیل مهمشو تازه فهمیدم

چهارشنبه هفته پیش که رفته بودم دنبالش خانومی که بچه ها رو میاره گفت مربیشون گفت چرا پارسا تو این مدت که میاد هیچ وسیله ای نداره .. من با تعجب پرسیدم وسیله چیه دیگه .. گفت مگه به شما لیست وسایل بچه ها رو ندادن موقع ثبت نام .. گفتم نه .. رفت توی کشوها گشت و یک لیست بهم داد که توش کلی وسیله نوشته بود .. گفتم اینو الان به من می دین ؟؟ گفت ما فکر کردیم شما می دونین !!!

گفتم من که تابستون میاوردمش گویا چیزی لازم نبود بیارم .. گفتن اره تابستون تعداد بچه ها کمه و خودمون بهشون می دیم چیزایی که لازم دارنو .. گفتم خب من از کجا باید می دونستم که حالا باید وسیله بیاره .. خلاصه سرتونو درد نیارم یه کمی گرد و خاک کردم و اونام که نمی خواستن کم بیارن مدام فرافکنی می کردن و البته اون وسطا عذر خواهی هم کردن

لیستو بردم و وسایلو که اتفاقا همشونو توی خونه داشتیم غیر از گل رس براش مرتب کردم و اتیکت اسم چسبوندم وامروز بردیم مهد .. طفلک بچم این مدت چقدر بهش سخت گذشته بود که همه وسیله داشتن و توی کلاس استفاده می کردن اما اون نداشته و هر وقت ازش می پرسیدم امروز چیکار کردین می گفت بچه ها خمیر بازی کردن اما من نکردم و من تعجب می کردم که چرا...

خلاصه ازین بابت خیلی ناراحت بودم و یک دلیل گریه هاش هم همین بود .. یک علت دیگه اش هم شلوغ شدن کلاس و یکدفعه دو سه برابر شدن تعداد بچه ها و رفتن بچه های قدیمی که بهشون عادت کرده بود و با چندتاشون دوست شده بود و اومدن بچه های جدید  و از همه مهم تر عوض شدن مربی شون بود که به نظرم پارسا بیشتر کلاسشو دوست داشت بهر حال امیدوارم کم کم به این شرایط هم عادت کنه

وقتی رفتم دنبالش خوشحال بود و گفت که خمیر بازی کردن و خب البته از حرفاش فهمیدم هنوز مثل مربی قبلی و بچه های تابستون نتوسته قاطی بچه ها بشه کما اینکه می گفت بچه ها لگو بازی کردن و چون خیلی توی بازیشون سرو صدا می کردن من نشستم یه گوشه و بازی نکردم ..

 

 

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 19:42 ] [ وفا! ]
امروز ازون روزهایی بود که پسرک انگار دلش گرفته بود .. حرفام ..بوس هام .. بغل هام .. بازی هام .. هیچ کدوم نتوست حالشو عوض کنه .. اخم می کرد و بهانه می گرفت .. با هیچی خوشحال نمی شد حتی به بازی و بیرون رفتن با بابا بزرگش هم راضی نمی شد .. بهش گفتم بیا بابا رو توی لپ تاپ ببینیم و باهاش حرف بزنیم .. چشماش برق زد و پرید نشست جلوی لپ تاپ .. باباش رو که دید دیدم هنوز اخم کرده و حرفی نمی زنه .. گفتم میخوای من برم تو تنهایی حرف بزنی گفت آره 

از اتاق اومدم بیرون و رفتم آشپزخونه .. اما حواسم بهش بود .. تا من رفتم بیرون پرید چند تا ماشین آورد و شروع کرد برای باباش با ذوق و شوق در بارشون حرف زدن .. گاهی یواشکی میومدم پشت در اتاق و نگاهش می کردم که چجوری با هیجان برای باباش از همه چیزو همه جا داره حرف می زنه .. یکساعتی باهم حرف زدن و بعد خداحافظی کرد و با خوشحالی رفت سراغ بازیش 

همچین موقع هایی دلم خون می شه .. برای اون مادر هایی که با چند تا بچه ی کوچیک تنها شدن .. برای بهانه گیری بچه هایی که غیر از چند دقیقه دیدن و لمس کردن پدرشون چیزی آرومشون نمی کرد .. برای باباهای مهربونی که یکروز رفتن و دیگه هیچ وقت برنگشتن .. برای زن تنهایی که باید جواب سوال بابا کی میاد بچه هاش رو می داد .. برای دل های کوچولویی که برای همیشه از شنیدن صدای پدر محروم شدن .. برای بی قراری غروب جمعه ی بچه هایی که دلشون هوای دستهای باباشونو کرده بود .. برای زن هایی که مردانه همه این بار غم و مصیبت و تنهایی رو به دوش کشیدن و هم پدر شدن و هم مادر .. 

دیشب داشتم حرفای همسر شهید اندرزگو رو گوش می دادم که می گفت وقتی همسرش شهید شد پنج تا بچه کوچیک داشته که بزرگترینشون هفت ساله بود و کوچکترینشون هفت ماهه .. 

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ] [ 20:29 ] [ وفا! ]
دیروز صبح پسرک با بد اخلاقی از خواب بیدار شد . .. تا خود ظهر هر چی گفت گوش کردم و باهاش راه اومدم .. اما بازم کارهای بدی کرد که حسابی عصبانیم کرد .. ناراحت شدم دعواش کردم و رفتم تو لاک بی محلی کردن .. کمی که گذشت اومد کنارم و بوسم کرد و گفت مامان ببخشید .. با اینکه خیلی ناراحت بودم بخشیدمش و بغلش کردم .. پرسید حالا دوباره یه مامان مهربون شدی ؟ گفتم آره فقط دیگه اون کارا رو نکن 

ظهری دوباره سر یه خواسته کوچیک شروع کرد به لجبازی و گریه و جیغ .. کارهایی رو که صبح کرده بود بدترشو تکرار کرد .. عصبانی شدم .. قیافه عصبانی بخودم گرفتم و اعتنایی به کارهاش نکردم .. بهم گفت که خیلی مامان بدی هستم و از اتاق رفت.. البته می دونم که خیلی ازین اخلاق ها و کارهاش بخاطر نبودن باباش و عوض شدن روند زندگیه که بهش عادت داشت .. چند دقیقه بعد نماز ظهرمو شروع کرده بودم که با قیافه ای که هم پشیمون بود هم حق به جانب توی اتاق پیداش شد .. داشتم نماز می خوندم .. یه کمی توی اتاق دور زد و منتظر موند .. نمازم که تموم شد اومد کنارم و گفت مامان ببخشید .. 

خواستم نبخشم .. خواستم بگم مگه همین یکی دو ساعت پیش نبود که همین کارا رو  کردی و بخشیدمت و قول دادی دیگه تکرار نکنی ؟؟! چرا باید دوباره ببخشمت ..

اما توی چشمای سیاه و معصومش که نگاه کردم دلم لرزید .. من چه حقی دارم که تو رو نبخشم پسرک ... منی که هر بار از کرده های بیشمارم استغفار می کنم .. قول می دم که اخرین بارم باشه .. ازش توقع دارم که ببخشه .. قول می دم که تکرار نشه . .. منی که عاقل و بالغ و مسوولم .. اما تکرار می شه .. خیلی زود .. و من باز هم می رم برای عذر خواهی .. حتی شرمندگی نگاه و صدای این طفل چهار ساله رو هم ندارم .. انگار که خدای من موظف به بخشیدنه .. 

یکجا حدیثی خونده بودم که زود ببخشید تا خدا هم زود شما رو ببخشه .. بوسیدمش .. سرشو دست کشیدم و گفتم باشه من دوباره شدم همون مامان مهربون .. تو هم دوباره بشو همون پسر  گل من .. گفت باشه و بعدم در حالی که صداشو لوس کرده بود گفت حالا که مهربون شدی می شه برام یه سی دی هم بذاری!!!

گفتم خدایا ببین که زود بخشیدم .. ببین که زود راضی شدم .. عین خودت .. مثل همون کاری که تو با من می کنی .. 

صدبار اگر توبه شکستی باز آی ..             گر کافر و گر تو بت پرستی باز آی ... 

 

 

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 13:29 ] [ وفا! ]
دیدید یک روزایی بیخودی خوشحالید و با انگیزه .. با لبخند از خونه بیرون می رید .. حتی بچه تون خوش اخلاقه و هر چی می گید گوش می کنه .. توی راه باهم آواز می خونید .. خیلی اتفاقی یکی دوتا آشنا رو می بینید و سلام و علیک می کنید .. توی راه برگشت یه خانومی ازتون درباره مهد کودک می پرسه و شما با علاقه براش  توضیح می د ین که چرا بچه تونو گذاشتین اینجا و ترغیبش می کنید که اونم بچه اشو بیاره .. وقتی میاید خونه توی وایبرتون چند تا خبر خوب هست .. یک دوست خوب بهتون زنگ می زنه .. به یک مهمونی دوستانه دعوت می شید .. بچه تون به طرز باور نکردنی بعد از ظهر با خودش بازی می کنه و شما یه چرت کوتاه میزنید و سرحال تر می شید .. از جایی که خیلی وقت پیش برای کار بهش سر زده بودین و خبری نشده بود بهتون زنگ می زنن و ازتون میخوان که افتخار بدن و باهاشون همکاری کنین ..شب با بچه تون سوره ها رو مرور می کنید و زود خوابش می بره و وقت دارید چند سیزن سریال ببینید ...

دیروز برای  من اینطوری بود 

دیدید یه روزایی از سر صبح با سر درد از خواب بیدار می شید و یواش یواش یادتون میاد چه خوابای وحشتناک و بدی دیدید .. گوشیتونو که روشن می کنید خبری از سلام و علیک و صبح بخیر  نیست و کلا برای شما هیچی نیست .. احساس می کنید هیچ کس توی این دنیا به شما اهمیت نمی ده .. بچه تون با گریه از خواب بیدار می شه و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست به زور راضی میشه که از خونه بیاد بیرون  .. توی راه مهد اصلا باهم حرف نمی زنید .. موقع برگشت مچ پاتون پیچ می خوره و چپه میشید توی کوچه و به خودتون بد و بیراه می گید که چرا این کفش رو پوشیدید  .. یه موتوری توی کوچه ی خلوت از کنارتون رد می شه و متلک می اندازه .. تا خود شب هم دارید با بچه تون بد اخلاقی م یکنید و اون هم لجباز تر از همیشه اش می شه ... 

امروز من اونطوری بود ...

 

..................................................................................................

بشدت معتقدم که روزهای خوب و بد پیامد های نیت ها و اعمال خودمون هستند .. روزهایی که ادم های مثبتی هستیم و نگاهمون به زندگی نگاهی مثبت گراست روزهایی خواهند بود پر از انرژی های خوب که از اینور و اونور به ما می رسند .. حتی توی خیابون هم که راه می رید این مثبت بودن برای غریبه هایی که از کنارتون رد می شن قابل درکه ... 

ازون طرفش هم همین طوره .... شده روزهایی که با کلی سلام و صلوات و سوره و صدقه و آیت الکرسی روزم رو شروع کردم ولی ته دلم ترس بوده .. اعتماد نبوده و اون روز هم برام روز خوبی نبوده ..  امروز بهش می گن قانون جذب فکر کنم ..اما ازون جایی که برگی از درختی نمی افته مگر به اجازه و خواست خداوند من یاد این حدیث قدسی می افتم که 

من نزد گمان بندگانم هستم .. هر طور درباره ام بیندیشند همانطور با ایشان رفتار می کنم .. 

 

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 11:8 ] [ وفا! ]
دچار همون دور باطل ننوشتن شدم .. به هر دلیلی نمی نویسی و بعد از مدتی دیگه نوشتن برات سخت میشه .. هر وقت که لپ تاب جلوم نیست توی ذهنم مطلب دارم و برعکس .. 

برای شروع بهترین چیز روز مره نویسیه .. روزهایی که بسرعت برق و بلکه هم سریعتر می گذرند .. روزهایی که هر چقدرم صبحاش زود بیدار می شم چشم بر هم نزده به شب می رسن .. 

بعد از یک هفته ای مقاومت پسرک در برابر کلاس رفتن یا همون مهد رفتن تازه اونم حد اکثر دو ساعت در روز بالاخره زمانی که تقریبا داشتم از ادامه ی راه نا امید می شدم و به این فکر می کردم که از اول هم کارم غلط بود در کمال ناباوری دیدم که کم کم داره به رفتن علاقه نشون می ده تا جایی که یک روز که می خواستم برم صحبت کنم پولمو پس بگیرم بعد از مدتی که بیدار شد خودش پیشنهاد کرد که بریم 

ازون روز هم هر بار با علاقه و خواست خودش رفتیم .. توی مهد از قسمت قصه گویی و نمایش بازی کردن بیشتر از همه خوشش میاد .. کم کم داره با بچه ها ارتباط برقرار می کنه و اینطور که از حرفا و تعریفاش می فهمم داره از لاک خودش بیرون میاد 

ازین بابت خیلی خوشحالم و امیدوارم که ادامه داشته باشه .. بقیه روز رو هم که میایم خونه بیشتر وقت با مامان بزرگ و بابابزرگش مشغوله و خیلی دوست داره که براشون حرف بزنه و اونام با علاقه به حرفاش که نود درصد درباره ی ماشین هاست و ده درصد بقیه داستان های خیالی از کوچولویی های خودشه زمانی که من یعنی مامانش هنوز به دنیا نیومده بودم .. گوش می کنن 

وقتی بابابزرگش میاد خونه سه نفری باهم می رن حیاط و باغچه ها رو آب می دن و اسکوتر سواری م یکنه و تاب می خوره و باهم بستنی می خورن و غروب میان بالا .. امروز من دوتا بستنی بردم توی حیاط گفتم بیا باهم بخوریم کلی گریه و زاری کرد که نه تو برو ما خودمون سه تایی باهم بستنی می  خوریم .. 

لجبازی ها و بد خلقی هاشو می ذارم به حساب اینکه دلش برای باباش تنگ شده و می دونم که بچه ها کمتر به زبون می یارن دلتنگی هاشون رو و بیشتر توی رفتارشون نشون می دن 

این مدت تونستم چند تا از دوستام رو ببینم که ازین بابت خیلی خوشحالم و خدا کنه که بشه بقیه رو هم ببینم 

به یه موسسه تازه تاسیس زبان که نزدیک خونمون بود هم سر زدم و یه قول هایی بهم دادن برای تدریس که خوب زیادم امیدوار نیستم .. البته زیاد هم تمایلی به کار کردن ندارم توی این مدتی که اینجا هستیم مخصوصا که برای تدریس توی موسسه های معروف باید راه طولانی رو برم که توی تهران اصلا حس و حال راه های طولانی رو ندارم اینجا رو هم چون خیلی پیاده بهم نزدیکه رفتم .. 

یه جا هم کلاسای هنری داشت که من قلاب بافی ثبت نام کردم اما به حد نصاب نرسیده و قراره خبرم کنن .. البته کلاسای دیگه هم دلم م یخواد برم مثلا ورزش کلاسای هنری اما نم یخوام زحمت پارسا خیلی روی دوش مامانم باشه 

خدایا بخاطر همه لطف های بزرگت ممنونم ... 

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 0:52 ] [ وفا! ]
امروز چهارمین روزی بود که رفتیم مهد .. یا بقول تو کلاس .. زیاد از کلمه مهد کودک خوشت نمی اید .. اصلا خوشت نمیاید .. نمی دانم با این کلمه توی ذهنت چه چیزهایی تصور می کنی .. شاید فکر می کنی جاییست که بچه ها باید از مادرهایشان جدا باشند و همینش را دوست نداری 

دیروز که رفتیم آنقدر گریه کردی و انقدر گریه هایت از ته دل بود که دلم را ریش کردی پسر .. دستت را گرفتم و آمدیم بیرون و انگار که جلوی نفست را گرفته بودند تا پایمان را گذاشتیم بیرون نفس عمیقی کشیدی و خندیدی .. دلم آتش گرفت .. عوضش قول دادی که فردا بدون گریه بروی توی کلاس .. میدانم قولت فقط برای این بود که امروز را بگذرانی 

اما من هم به خودم قول داده ام که کوتاه نیایم .. باور کن پسر باور کن هیچ چیز توی این دنیا برایم سخت تر از دیدن گریه ی تو نیست .. باور کن فرقمان فقط این است که من از دور و بری هایم خجالت می کشم که مثل تو که آنطرف دیوار توی کلاست گریه می کنی من هم این طرف بلندبلند زار بزنم .. 

اما وظیفه ی مادری ام مرا وا می دارد .. بخدا اگر به من باشد دوست دارم تا دنیا دنیاست تو را در آغوشم نگه دارم و چشم از نگاه کردنت برندارم .. باور کن اگر بخواهم حرف دلم را گوش کنم تو را لحظه ای از خودم دور نخواهم کرد .. اصلا نمی گذارم کسی چپ نگاهت کند .. زبانت می شوم دستت می شوم پایت می شوم .. اما نمی شود .. می دانی پسرکم خودت که بزرگتر بشوی تاب نخواهی آورد .. اصلا بی وفایی دنیا را چه کار کنم .. کسی چه می داند که چقدر زنده خواهیم ماند.. بالاخره که باید برویم .. باید مرد بشوی .. باید مثل بابایت مرد زندگی بشوی .. باید تکیه گاه بشوی .. محکم و مهربان ... 

امروز که با وجود گریه هایت تو را دست مربی ات دادم و تند تند دور شدم حتما مرا نخواهی بخشید .. کاش بودی توی دلم و می دیدی که چه قیامتی بر پاست .. تو یکی دو دقیقه بعد آرام شدی و نشستی به کاردستی درست کردن اما من نه  .. اینقدر آمدم و رفتم که آدمهای انجا از دستم به ستوه آمده بودند .. هر چه می گفتند که دیگر صدایت هم در نیامده و همراه بچه ها داری بازی می کنی باورم نمی شد .. البته اینقدر خوب بودند که حالم را می فهمیدند و سعی می کردند آرامم کنند .. می گفتند که این حال همه مادر هاییست بچه هایشان را می آورند .. حال روزهای اول جداییشان .. می گفتند همیشه حال مادر ها بدتر است .. خودشان مادر بودند .. می فهمیدند .. 

مربی زودتر از بچه های دیگر تو را فرستاد بیرون .. لبخندت را که دیدم دلم تازه آرام گرفت .. تمام راه برگشتن برایم از کلاست گفتی و اینکه تولد مهدیار بود و برف شادی  هم ریختند روی سرتان و با محمد جواد هم دوست شدی .. از کاردستی که توی کلاس درست کرده بودی .. از جایزه ای که توی تولد به همه تان دادند .. و من در تمام مدت داشتم با وجدانم می جنگیدم .. در کشاکش این بودم که آیا کارم درست بود .. آیا می ارزید به گریه های تو .. آیا فردا که رفتی دنبال زندگیت حسرت این لحظه های بی تو بودن را نخواهم خورد.. آیا هزار لعنت به این روزهایی که با دست خودم دستهای کوچکت را از دامنم جدا کردم نخواهم فرستاد ... دلم می خواست از یکی یکی آدم های روی زمین بپرسم .. اما حتی اگر همه آنها تاییدم می کردند باز به حالم فرقی نمی کرد .. باز همین غوغا در دلم می بود .. 

این حرف های من را مادر ها خوب می فهمند .. خوشبحالت که مادر نمی شوی .. مادری یک طرفش تمام لذت دنیاست و آن طرفش تمام اضطراب و نگرانی دنیا .. یک طرفش بهشت  است و یک طرف جهنم  . .. یک طرفش بالیدن است و یک طرفش آب شدن .. 

پسرکم .. عزیز دلم .. تو را همیشه ی عمرت به دستهای خدایم می سپارم .. در دستهای  خدایم که باشی  خیالم راحت است .. دعا می کنم نگاه محبتش را چشم بر هم زدنی هم از تو بر ندارد .. می گویند در عوض آن هم دل نگرانی مادری خدا دعایش را مستجاب میکند.. اصلا مرام خدا این است .. حتی توی این دنیا هم مرهمی برای هر زخمی آفریده .. مرهم دل نگران مادر را کرده دعای مستجاب .. وای که این خدا چقدر شایسته پرستیدن است .. سبحان الله ....

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن . 

این روزها هم مثل خیلی روزهای دیگر این دنیا حال مادرهایی بد است .. بد .. هزار بار توی ذهنم تجسم کردم  که تو جای آن کودکی هستی که چشمهایت را بسته ای و رنگ به رخسار نداری و خون و جای ترکش روی بدن نحیف و کوچکت خودنمایی می کند .. و من جای آن مادری که کنار جسم بی جان کودک عزیز تر از جانش نشسته و نگاهش می کند و مجبور است باز هم نفس بکشد .. حتما تنها آرزویش این است که بمیرد .. نباشد و نفس نکشیدن میوه دلش را نبیند .. 

کاری به این ندارم که توی سالهای جنگ خیلی از مردهای همان دیار باباهای خیلی از بچه های این دیار را ازشان گرفتند و حسرت عمری بابا گفتن را به دلشان گذاشتند .. کاری ندارم که چقدر فلسطینی توی جنگ با ایران فقط اسیر شدند .. کاری ندارم به این که این حرفها راست است یا دروغ .. همه حرفهایی که این روزها اینور و آنور می شنوم .. کاری هم به تبلیغات رسانه های کشورم ندارم که سالهاست دروغ گویی اش برایم بدیهی شده .. اصلا کاری به این ندارم که تمام این تبلیغات نه از روی دلسوزیست که اینجا دلشان برای مردم خودشان نسوخته و پای جاه و قدرت که به میان آمده بدتر ازین را سر مردم خودشان آورده اند و دلشان هم نسوخته .. کاری به معادلات سیاسی ندارم .. به دو دوتاهای دنیای بی رحم سیاست که هیچ وقت چهارتا نمی شود .. کاری به دین و مذهب و قومیت ندارم .. 

فقط یک چیز را می دانم .. 

که حال مادرهایی توی این دنیا بد است .. خیلی بد .. اینقدر که دوست داشتم مادر نمی بودم و حالشان را نمی فهمیدم .. 

توی این وانفسای بیداد و سکوت فقط این دعاست که آرامم می کند 

خدایا گرفتاری و مصیبت بزرگ 

و آنچه در خفا بود آشکار گشته 

پرده ها برداشته شده و امید ها نا امید گشته 

زمین تنگ شده و آسمان از نزول برکاتش دریغ ورزیده 

و توی یاری کننده و بسوی توست هر شکایتی 

و در هر سختی و گشایشی اعتماد به توست 

خدایا بر محمد و و آل او درود بفرست .. همانها که صاحب امرند .. همان ها که فرمانبرداریشان را بر ما واجب کردی تا اینگونه مقام و منزلتشان را به ما بشناسانی .. 

پس بحق آنان گشایشی در کار ما قرار ده .. گشایشی نزدیک و زود .. مانند چشم بر هم زدنی .. یا حتی زودتر و نزدیک تر 

ای محمد و ای علی ... ای علی و ای محمد .. (کجایید پدران این امت که ببینید چه بر سرمان آمده )

مرا کفایت کنید که تنها شما کفایت کنندگانید 

و یاریم کنید که تنها شما یاری کنندگانید 

ای مولای ما .. ای صاحب الزمان 

بفریاد رس به فریاد رس به فریاد رس 

مرا دریاب مرا دریاب مرا دریاب 

هم اکنون همین حالا 

با شتاب با شتاب با شتاب 

ای مهربانترین مهربانان بحق محمد و خاندان پاکش دعایم را مستجاب بگردان 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 2:20 ] [ وفا! ]
این روزها از همان روزهاست که دلم می خواهد هر کسی باشم غیر از خودم.. غیر اینی که هستم .. شکی ندارم که ناشکریست .. اما دل است دیگر بسا چیزها که نمی خواهد!! دیروز حتی دلم میخواست جای خانم همسایه طبقه چهارم باشم .. زنی یکی دوسال کوچکتر از خودم که پسرکی همسن پارسای من دارد .. خانه مادرش یکی دو کوچه پایین تر است و برادر هایش هم که زن دارند همانجا زندگی می کنند.. یعنی به سبک و سیاق محلی های اینجا که  مادر و پدر توی حیاط خانه شان یا طبقه بالای سرشان برای پسرهایشان خانه می سازندو بعد برایش زن می آورند   ..

تازه دلخور است که زیاد به مادرش نزدیک نیست.. اغلب صبح ها دست پسرش را می گیرد و می روند خانه مادرش.. می گوید  تنهایی توی خانه حوصله اش سر می رود... اصلا نمی داند چطوری بچه اش را سرگرم کند میگوید خانه مادرش که باشند بچه اش خوشحال است ..  همسایه ها هم در رفت و آمدند .. کلی بچه همسایه میاید خانه شان و همه باهم بازی می کنند .. حیاط دارند و باغچه هایی که سبزی می کارند .. مادرش را دیده ام .. از آن زن های سر زنده ی روستایی .. همانهایی که همه زندگی بر محور انها می چرخد .. همه کاره اند و زبر و زرنگ .. با اینکه پا و کمرشان درد می کند و شاید دیابت و چربی خون هم دارند انگار بمب انرژی اند

 دیپلم هم شاید نداشته باشد  و تصوری از دانشگاه ندارد.. توی خانه شان اصلا کتاب نیست ..کامپیوتر هم نیست .. برای بچه شان هم  کتاب نمی خرند .. یک بار که ما را دعوت کرده بود خانه شان و ما برای پسرش کتاب خریدیم تعجب کرده بودند .. هم مادر و هم پسر بچه .. مادرش می گفت که حوصله ندارد برای بچه اش کتاب بخواند بچه باید بپرد و بازی کند .. اصلا هیچ چیز خواندنی توی خانه شان نبود .. عوضش خانه از تمیزی برق می زد .. می گفت هر روز جاروی دستی می کشد .. همه جا باید همیشه برق بزند وگرنه اعصابش خورد می شود .. گفت که از وقتی امده خانه ما و دیده که اسباب بازی های پارسا همین طوری توی هال پخش و پلاست اجازه داده که پسرش هم اسباب بازی هایش رو توی هال پخش کند .. حالا فهمیدم چرا خانه ما که امده بودند چشمهایش از تعجب گرد شده بود .. سر زده آمده بودند .. یعنی امده بود دم در که قبض اب را بدهد تعارف که زدم آمده بود تو .. همه جا کتاب بود و اسباب بازی .. کتاب های زبان و لپ تاب و جزوه های آقای همسر .. یک گوشه هم اسباب بازی های پارسا تلنبار شده بود .. حتما با خودش گفته بود اینها چقدر شلخته اند ..

ناهارش همیشه ساعت نه و ده صبح حاضر است .. همان موقع هایی که من یواش یواش بیدار می شوم و اول دکمه کامپیوتر را روشن می کنم و بعد می روم دستشویی ..

گاهی حوالی ظهر اگر خانه باشند بچه اش را میاورد پایین تا توی پارکینگ دوچرخه بازی کند .. اسمش ارشیاست ...یکبار ازش پرسیدم ارشیا با عین است یا الف و اصلا معنی اش چیست .. گفت که نمی داند فقط یکجا شنیده بودند و خوششان امده بود .. پسر بچه زیر پنجره ما می ایستد و بلند بلند پارسا را صدا می زند .. پارسا حتی اگر خواب هم باشد به صدای او می پرد .. اصرار می کند که تندی لباس هایش را بپوشم تا برود با ارشیا بازی کند .. بازی کردنشان دیدنیست .. کارهای احمقانه ای می کنند و از ته دل می خندند .. یک عالمه وقت می روند یه گوشه پارکینگ می ایستند و تکان نمی خورند و می گویند ما توی زندانیم .. شیر آب را باز م یکنند و هی الکی آب می  خورند و خیس می شوند و کیف می کنند .. در کنترلی پارکینگ که باز می شود قیافه پارسا ترسان و نگران می شود .. می داند که اگر بابای ارشیای بیاید انها می روند خانه شان برای ناهار .. ماهم باید برویم .. معمولا هم گریه مفصلی می کند .. پسرک هم نقطه ضعف پارسا را شناخته هی میاید جلویش و پز می دهد که ما داریم می رویم خانه و از سر بدجنسی های کودکانه اش خداحافظی می کند تا پارسا بیشتر گریه کند .. گاهی پسر دوازده ساله طبقه دوم هم میاید وسط بازی شان .. آن وقت است که هی یکی شان گریه می کند و ما مادر ها حرصمان می گیرد که پسرک نمی گذارد بچه هایمان بازیشان را بکنند ..

پسرک بزرگتر که میاید یک جور تفرقه بینشان می افتد .. پارسا ساده تر ازین حرف هاست که بخواهد یار کشی کند .. خوشحال می شود که سه تا شده اند و دلش می خواهد همه باهم بازی کنند .. ارشیای همسایه اما سه تا که می شوند بدجنس می شود .. مرتب به پسر بزرگتر می گوید که بیا دوتایی باهم بازی کنیم و با پارسا بازی نکنیم .. توپ را بغل می کند و فرار می کند .. پارسا حتی این بدجنسی ها را نمی فهمد .. خوشحالم که از الان اینطوری است .. من نبودم .. من بدجنس بودم .. حسود بودم و زود قهرم می گرفت .. پارسا اما معنی قهر کردن را نمی داند .. نمی فهمد که چرا ارشیا گاهی دستش را بغل می کند و الکی با او حرف نمی زند و هی بهش می گوید که با او قهر است ..

شادی را در جمع دوست دارد .. برای همه دوست دارد ..

چند روز بود که ازشان خبری نبود .. یعنی صبح زود می رفتند خانه مادربزرگشان .. هر چه به پارسا اصرار می کردم که دوتایی برویم توی پارکینگ قبول نمی کرد .. می گفت وقتی ارشیا نیست حال نمی دهد .. تنهایی به درد نمی خورد .. دیروز دلم برایش سوخت .. برای تنهایش .. گفتم بیا یکبار هم ما برویم دم خانه شان و ارشیا را صدا  کنیم بیاید بازی .. با خوشحالی آمد همراهم ..

با هیجان زنگ درشان را زد .. مادرش لای در را باز کرد و در حالی که تنش را پشت در قایم کرده بود و سرش را از لای در بیرون آورده بود گفت که ارشیا را برده گذاشته خانه مادرش .. این را که گفت انگار با پتک زده باشند توی سر پارسا .. بغض کرد و قیافه اش ناامید شد ..پایمان را  توی آسانسور که گذاشتیم بغضش ترکید .. هزار تا لعنت و نفرین به خودم فرستادم .. خیر سرم می خواستم دل بچه ام را شاد کنم .. بغلش کردم و گذاشتم یک دل سیر گریه کند ... خودم هم دلم می خواست گریه کنم .. آرامتر که شد گفتم برویم توی حمام و اسباب بازی ها را بریزیم توی لگن و آب بازی کنیم ..

پسرکم باید بدانی دنیا همیشه آن طوری نیست که تو می خواهی .. شاید هیچ وقت آنطوری نباشد  که توی دلت می خواهد.. جای جنگیدن است .. باید برای خواسته هایت بجنگی .. تلاش کنی . .. تازه ان دسته خواسته هایی که کلا دست یافتنی هستند .. باید قبول کنی که یه عالمه خواسته هستند که دست نایافتنی اند .. یعنی دست تو نیستند.. اگر می خواهی این جور موقع ها آرام بگیری باید بدانی دست کیست .. باید خوب بشناسیش .. باید دلت را به انچه اون خواسته گرم کنی .. بدانی که او از منو پدرت و حتی پدر بزرگ و مادر بزرگ هایت مهربان تر است برای تو ... آن وقت است که گلگی نمی کنی .. راضی می شوی به آنچه برایت مقدر کرده و صبر می  کنی .. آن هم نه صبری با غر غر های زیر لب و شکایت دل .. صبری جمیل ..

 

--------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن . واضح و مبرهن است که این متن را هفته پیش نوشته ام وقتی هنوز خانه مان بودیم .. توی شهر ساحلی مان .. اما نشد تمامش کنم .. چون نوک انگشت اشاره دست راستم را با کاور آموکسی سیلین بریده بودم و اگر بجایی می خورد می سوخت و درد می گرفت .. اوایلش را که تایپ کردم دیدم چقدر بهش وابسته ام .. اصلا چقدر این ادمیزاد ضعیف است .. چقدر حروف زیادیست که نمی شود بدون آن تایپ کرد .. همه اش اشتباه می شود .. این شد که بیخیالش شدم .. حالا که این پینوشت را می نویسم تهرانیم .. آقای همسر توی هواپیما روی اقیانوس هاست و سپرده ام اش به مهربانی های اماممان .. دلم برای همین قرص است و نشسته ام اینجا .. آیت الکرسی می خوانم برایش و وبلاگ می نویسم .. نوک انگشتم حالا خوب شده .. خدایا چقدر ازت ممنونم .. هفته پیش اینموقع چقدر ناتوان شده بودم برای همین خراش کوچک

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 3:9 ] [ وفا! ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما باهم وفا هستیم.. باهم زندگی ای رو شروع کردیم که تا به حالا پر از تفاوت بوده.. تفاوت هایی که گاهی تلخ بودن و گاهی شیرین... خدا همیشه به ما کمک کرده. حتی اونوقتایی که ما حضورشو فراموش کردیم و نعمت های بی حسابشو ندیدم..
ما زندگیمونو تو شهر قشنگ شیراز شروع کردیم.. و من به خاطر همین عاشق این شهرم..
الانم توی یکی از شهرای زیبای شمالی ... کنار امواج دریا روزگار می گذرونیم..
منتظریم تا ببینیم دست قدرتمند تقدیر الهی ما رو کجا می بره..و برای بهترین ها تلاش می کنیم
به کارای هنری بسی علاقه دارم.. گاهی توی این وبلاگ از تجربه های جدید آشپزیم هم می نویسم.. همین طور از روزمره هام.. تنهایی ها و دلتنگی هام و حتی از آرزوهام.از شیرینی ها.. تلخی ها.. تولد ها.. رفتن ها...
می خوام با نوشتن روزهای زیبای زندگی مشترکمون رو همیشه تازه نگه دارم.. روزهای زیبایی که در کنار همسرم که از نعمت های بزرگ خداست به من برای یک زندگی خوب تلاش می کنیم
حالا خدا یه عدسی به ما هدیه داده.. هدیه ای هیچ وقت لایق اون نیستیم.. منتظریم و امیدوار ..
به همه دوستایی که به خونه ی خاطرات روزانه ی ما سر می زنن خوشامد می گم..