و.. زندگی مشترک
نوشته ها می مانند ..  
قالب وبلاگ
لینک دوستان
این همه نوشتیم همه پرید .. باید ازینجا رخت بربست و رفت بلاگستانی دیگر 

[ دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:8 ] [ وفا! ]
داشتم فکر می کردم که کلا انگیزه ام از اولش ازینکه توی وبلاگم دستور غذا گذاشتم چی بوده و پس از مدت کمی تفکر به این سه تا نتیجه رسیدم ..گاهی اوقات و البته خیلی معدود برای هنر نمایی و خودنمایی بوده و اینکه بگم من چقدر باحالم .. خیلی بیشتر ازون برای این بوده که خودم یادم بمونه که تو چه موقعیت هایی چه غذاهایی درست کردم و یه وقتایی برگردم اون ها رو دوره کنم و هم برام مرور خاطرات باشه و هم تجربه هام محفوظ بمونه اولش برای خودم و سومین و مهم ترین دلیلش هم یک دغدغه روزمره در زندگی ما زنهاست که گذشته از روزهایی که مطمئنیم و می دونیم چی می خواهیم برای شام یا ناهار درست کنیم خیلی روزها هزار بار از خودمون و گاهی از این و اون می پرسیم که چی درست کنم .. البته با اینهمه سایت های تخصصی آشپزی و سایت های چی بپزم و چیکار کنم و غیره شاید خیلی ها جواب سوالشونو پیدا می کنن .. اما حس کردم شاید یکروزی غذایی که من به فکرم رسیده و درستش کردم به درد کسی دیگه ای هم بخوره و یا حداقل بهش ایده بده که با توجه به چیزایی که تو خونه داره بتونه برای خانوادش غذایی درست کنه .. شاید یکبار یک مامان خسته که دیگه حوصله فکر کردن به اینکه چی بپزه رو نداره گذارش به اینجا بیفته و توی دلش بگه چه خوب همینو درست می کنم .. 

اینهمه مقدمه برای این بود که یه غذای دیگه رو براتون و البته برای بعدن های خودم بنویسم که هم مقویه هم ساده .. لوبیای پخته !!!

مطمئنم که هیچ کدومتون این غذا رو بلد نبودین و حتی اسمشم نشنیده بودین .. خوب گوش کنین تا یاد بگیرین : 

یک لیوان یا هر چقدر دوست دارین لوبیای چیتی رو بشورین و یک ساعتی بذارین خیس بخوره و آبش رو عوض کنید .. (اگر خیلی وقت ندارین این کارا رو هم نکردین نکردین مهم نیست آب بریزین بذارین بپزه .. یک ساعت .. دو ساعت .. سه ساعت ... فکر کنم پخت دیگه )

زمان پختش کاملا بستگی به محل زندگیتون .. آبی که استفاده می کنین و نوع لوبیاتون داره دیگه خودتون استادین (مثلا زمان پختش با اب معدنی و آب شیر فرق می کنه یا توی شیراز و تهران و گیلان به خاطر درجه رطوبت هوا بشدت فرق می کنه )

از اول نمک نزنین که زودتر بپزه .. اون وسط ها نمک و هر ادویه ای که دوست دارین بزنین .. 

حالا نکته اش کجاس ؟ 

ایناهاش : نزدیکای اخر پخت دو سه مشت یا بیشتر ماکارونی شکلی (مارپیچ یا لوله ای یا صدفی) رو بریزین توی آب لوبیا تا باهم بپزن .. اگر دارین یه کمی ذرت شیرین توش بریزین  .. اگر دارین قارچ توش حلقه حلقه کنین .. و اگر دارین و دوست دارین اخرا هم م یتونین سوسیس رو درشت درشت ریز کنید توش بریزید .. همه اینا با اب لوبیا می پزن .. اگر هم ندارین به نظر من همون لوبیا و ماکارونی عالیه مخصوصا که ماکارونی با آب لوبیا می پزه و خیلی خوشمزه می شه 

نمک کافی و ترشی (مثلا ابلیمو) یادتون نره چون لوبیا برای مزه دار شدن نمک زیاد می خواد حالا که ماکارونی هم دارین .. البته شور نشه ها ..خب بچش خواهر کسی که حواسش نیس !! 

روغن زیتون هم به قاعده یکی دو قاشق غذاخوری از لوازم اصلی  کاره که باید توش بریزین.. نداشتین به نظر من کره هم جواب می ده .. ابلیمو رو زود نریزین که لوبیا ها خیره سر می شن و لج می کنن دیگه نمی پزن حالا بیا و درستش کن !

ماکارونی ها که گنده شد دیگه گازو خاموش کنین و غذاتونو توی یه ظرف خوشگل بریزین و شام رو در کنار خونواده خوبتون نوش جان کنید .. اگر دارین کنارش سبزی هم بخورین ندارین هم بیخیال این غذا همه جوره تکمیله اما اگر مثل ما غذاهای ترش دوست دارین نارنجی لیمویی چیزی کنارش بذارین ..  نکته این غذا اینه که کاملا برای روزهای تنبلی مناسبه و خیلی سیر کننده است 

نوش جان 

(به نظرمن هیچ غذایی کنار این خوراک لازم نیست اما اینجا تنها عکسی بود که از خوراک لوبیا داشتم که خیلی اتفاقی اون شب ساندویچ و سالاد هم داشتیم و تقریبا یک شام مجلل و تشریفاتی شده بود که کمتر پیش میاد .. معمولا هروقت از پارسا می پرسم به نظرت شام چی درست کنم می گه مامان ولش کن همون که ناهار خوردیم رو شام هم می خوریم دیگه .. منم که از خدا خواسته می رم به کارهای دیگه ام می رسم و شام یا حاضری می خوریم یا همون ناهار ظهرو )

--------------------------------------------------------------------------------------

توی دلم دعا می کنم و از خدا میخوام هر غذایی که کنار هم می خورید حتی اگر نون و پنیره دلتون شاد باشه و تنتون سالم .. برای صالح عزیزم و مامان و بابای بی نظیرش دعا می کنم و برای همه اونایی که می شناسم و نمی شناسم ولی درگیر امتحان سخت بیماری هستن .. دعا می کنم که خداوند نگاهش رو از زندگی هامون برنداره .. بحق آبرومندان درگاهش ... 


موضوعات مرتبط: غذاهای خوشمزه من..
[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:11 ] [ وفا! ]
من حتما خیلی خوشبختم که شروع زندگی متاهلی ام قرین شده با نام بهترین مخلوق خدا از ازل تا ابد .. اصلا این تنها چیزی است که من و آقای همسر از شروع زندگیمان دوستش داریم . . بقیه چیزها اینقدر نا خوشایند بوده اند که سعی کرده ایم یادمان برود و گذاشتیمشان آن ته ته های قسمت بایگانی تاحسابی خاک بخورد و به چشم نیاید ..

هفده ربیع الاول سال 84 قرار بود قسمت دوم مراسم آشنایی باشد .. قسمت اول خیلی فشرده و هول هولکی آن هم در خانه مادر بزرگم با حضور آقای همسر و مادرشان برگزار شد بمدت نیم ساعت یا کمی بیشتر که همه اش هم تقریبا آقای همسر حرف زد و من که از خیلی چیزها عصبانی و توی لج بودم حتی دلم نمی خواست نگاهش کنم و با خودم هم فکر می کردم عجب چانه ای دارد این پسر !! خدا رحم کند به کسی که می خواهد زنش بشود .. باید دو سه جفت گوش اضافی بار جهازش کند .. 

من که نفهمیدم چی شد که آن روز تبدیل شد به یک مهمانی نامزدی و خوانده شدن صیغه محرمیت و کلی مهمان و ناهار مفصل و ... . آقای همسر یکروزه آمده بود و باید برمی گشت شیراز ... مامانم هم که انگار این داماد به دلش چسبیده بود و نمی خواست از دستش بدهد کلی فک و فامیل را دعوت کرده بود و مادر همسر نیز به تبع اینطرف و کم نیاوردن و اینها کلی مهمان آورده بود و همه تصمیم ها گرفته شده بود و قرار ها گذاشته شده بود و انگشتر ها خریده شده بود ..  فقط آن وسط کسی یادش نبود از من هم نظری بخواهد !!

و بدین ترتیب ما شدیم نامزد !! 

27 رجب یعنی عید مبعث همان سال هم مراسم عقد مختصری توی خانمان گرفته شد .. مراسمی که باز ما هیچ چیزش را دوست نداشتیم مگر اینکه روزش به نام مهربان ترین انسان بود .. روزی که ردای پیامبری را بر تن برترین خلق خدا پوشاندند و بر ما منتی بزرگ نهاده شد بواسطه ی او ... 

از همان اول زندگیمان را دست خودش سپردیم .. خواستیم که هر لحظه نگاهمان کند و مواظبمان باشد .. اگر بد بودیم که هستیم واسطه گری کند پیش خدایش و اگر خوب بودیم کمک کند مواظب خوبیهایمان باشیم .. نه نا امید باشیم و نه مغرور .. خواستیم هدیه ازدواجمان محبت خانواده اش باشد در دلمان .. خواستیم اگر اسم یکی از بچه هایش را شنیدیم دلمان بلرزد .. خیلی چیزها خواستیم که هر چه ازین صاحب کرم بخواهیم باز هم کم است 

عیدتان شاد ...

----------------------------------------------------------------------------------

امروز که همین طوری برای گردش در این هوای خیلی خوب و آفتابی بیرون زدیم و خیلی همین جوری رفتیم تا مثل خیلی وقتها فروشگاه گردی کنیم همین طوری خیلی الکی و با اصرار های آقای همسر یک عدد مانتو و شلوار بسیییییییییییییییار گران خریدیم و الان خیلییییییییییییییییی احساس بدی دارم .. من اصلا مانتو شلوار نمی خواستم که !!!!!!!!!!!!!!!!!! آن هم اینقدر گرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان 


[ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ ] [ 16:20 ] [ وفا! ]
وقتی که نمی نویسی تازه می فهمی چقدر به نوشتن عادت کرده ای چقدر یک چیزی توی زندگی ات کم شده .. هر جا می روی نا نوشته ها انگار دنبالت هستند و مثل یک شبح تعقیبت می کنند .. حتی وقتی رنده به دست و اشک ریزان داری حرص می خوری که چرا پیاز توی دستت آش و لاش شده و درست و حسابی رنده نمی شود تا از دست سوزش اشکها خلاص شوی یکی تند تند دارد توی مغزت تایپ می کند و اصلا هم حواسش به  این همه درماندگی تو نیست که مجبوری اب دماغت را هی بکشی بالا و اشک ها را با سرشانه های لباست تند تند پاک کنی و همزمان جواب کودک پر حرف و غرغروی سه ساله ات را بدهی که امروز هم عدل از دنده ی لج بیدار شده .. حتی توی حمام که هنوز بعد از سه سال و اندی توهم شنیدن صدای گریه و مامان مامان گفتن رهایت نکرده و تا شیر اب باز می شود صدای خیالی پررنگ تر هم می شود باز ذهنت پر می شود از جمله بندی هایی که اینقدر خوبند که نیاز به ویرایش هم ندارند مبادا که بزنی و خرابشان کنی .. مثل سالهای راهنمایی که معلم انشا سر امتحان گفته بود تو یکی حق پاکنویس کردن را نداری هر چه امد توی ذهنت همان را توی برگه ات بنویس من همان نوشته های بکر و دست نخورده ات را می خواهم .. 

ولی آدمیزاد یک خاصیتی دارد عجیب .. عادت می کند .. به همه چیز عادت می کند .. به چیزهای بد عادت می کند .. به چیزهای خوب عادت می کند .. به چیزهایی که دوست ندارد عادت می کند ..به چیزهایی که دوست دارد عادت می کند ..به سلامتی عادت می کند .. به مریضی عادت می کند ..   اصلا اگر عادت نبود که ادمیزاد تا این همه قرن و هزاره دوام نمی اورد روی زمین .. 

به ننوشتن هم می شود عادت کرد کار سختی نیست کافیست یک مدتی دوام بیاوری و تسلیم نشوی .. بقیه اش را سیستم پیچیده ی اعصاب خودش بلد است .. بلد است چطور مسیرش را عوض کند و یک عادت تازه بسازد اما باید مهلت کافی داشته باشد .. انجا پایه کار روی صبر و حوصله و زمان است .. می گویند اگر چهل روز کاری را مدام انجام دهید در سیستم اعصابتان اتصالات جدیدی بوجود می اید برای انجام آن کار .. دیگر بعد از چهل روز انجامش ساده تر می شود و شاید اصلا خودتان هم اینرا نفهمید ... سیستم عصبی منتظر است ببیند اینقدر مرد هستید که چهل روز سر حرفتان بمانید .. چهل روز پشت سر هم مرد باشید و یک کاری را در یک وقت مشخصی انجام دهید .. ان وقت اگر توانستید برایتان هورا می کشد و یک مسیر عصبی جدید می سازد تا کارتان را آسانتر کند .. 

شاید اینکه شنیده ایم اگر کسی اعمال خود را چهل روز برای خدا خالص کند و چهل روز تقوا پیشه کند انوقت خدا درهایی از حکمت بروی او باز می کند و چشمه های علم و حکمتش را در درون او می جوشاند هم مصداق همین مسیر های جدید باشد .. مگر نه اینکه خدا تمام معجزاتش را نیز با واسطه خلقت و طبیعیت بی همتایش خلق می کند .. فتبارک الله احسن الخالقین .. 

نه اینکه تسلیم شبح کلمات و جلمه هایی شده ام که امانم را بریده اند نه .. این مدت را ترازو گذاشته ام روبرویم و داشتم سبک سنگین می کردم .. خیلی چیزها را باهم .. هی ازین کفه برداشته و توی ان کفه گذاشته ام .. اخرش قرار و مدار هایی گذاشته ام و شرط و شروطی .. برگشته ام و امیدوارم همان من 30 روز پیش نباشم که هرکه دو روزش یکسان باشد زیانکار است .. 

باشد که همه مان رستگار شویم ... 

[ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 11:14 ] [ وفا! ]
نوشتن حس لازم دارم و یک عالمه پیش شرط که مدتیست ندارم .. مدتی است اینکه اینجا می نویسد را خوب نمی شناسم .. بهتر است نگذارم بیاید و توی وبلاگ من بنویسد تا نفهمیده ام که کیست ...

حتما دلم برای این خانه مجازی تنگ خواهد شد و حتما برخواهم گشت .. من خودم ..

[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 10:43 ] [ وفا! ]

   نگران نباشید که بچه هایتان هیچ وقت به حرفهایتان گوش نمی دهند ازین نگران باشید که همیشه شما را می بینند !!


رابرت فوگمام


من این کتاب رو می پسندم و فکر می کنم خیلی روون و کاربردیه برای همه .. 

نویسنده : دکتر حنانه ضیا غریب 


موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
[ سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ ] [ 11:38 ] [ وفا! ]
نمی گم ما خیلی خوبیم اما حد اقل سعیمونو می کنیم که خوب باشیم .. از همسایه ها مون شاکی هستم و اگر حقی به گردن هم داریم ازشون نمی گذرم .. 

همسایه کناریمون که دقیقا در هامون کنار همن و دیوار اشپزخونه مون مشترکه واقعا ازار دهنده ان .. از وقتی اومدن هفته ای نیست که یک دعوای وحشتناک با صداهای کتک و فحش های خیلی خیلی زشت با صدای نعره از خونشون شنیده نشه .. همین الان که دارم می نویسم صدای موسیقی شون رو خوب می شنوم با اینکه اینجا دیوارها زیاد هم نازک و الکی نیستن .. روزی هزار بار درشون باز و بسته می شه و هر بار درو چنان می کوبن  که خونه ما تکون می خوره .. چندین بار تا حالا نیمه شب ها دعوا شده توی خونشون و حتی یکی دوبار خودشون به پلیس زنگ زدن .. گویا پسر بزرگ خانواده (که من واقعا ازش می ترسم ) با مادرش دعواش می شه .. جالب اینه که صبح می بینمشون مامانه قربون صدقه اش داره می ره .. به همسرم گفتم واقعا اگر ما یکبار همچین دعوایی با کسی بکنیم ایا در عرض چند ساعت همه چی عادی می شه و به روال عادی زندگی برمی گردیم ؟؟!!

همسرم اگر موقع راه رفتن توی راه پله ها کفشامون صدا بده بهمون تذکر می ده .. پارسا عادت کرده که از وقتی در خونه باز می شه تا وقتی سوار ماشین بشیم پچ پچ صحبت می کنه گاهی هم که ما یادمون بره میگه مامان یواش تر حرف بزن مردم ازاریه ! 

همسایه بالایی مون که یه زن و شوهر جوونن معمولا تا دیر وقت خونشون پر از ادمه .. صدای جیغ و خوشحالی و بگو بخندشون تا نیمه های شب جریان داره .. بعد هم مراسم قلیون کشی دارن که تا نزدیکای صبح صدای قل قل قلیون از بالای سرمون میاد .. 

دو سه تا خانوم طبقه دوم توی پاگرد دور هم جمع می شن و نیم ساعتی باهم می گن و هر و هر م یخندن . اینقدر بلند که توی کل ساختمون صداشون می پیچه .. بعدم با هم خداحافظی می کنن کلی قربون صدقه هم می رن و درهاشونو می  کوبن و می رن توی خونه هاشون .. 

هیچ کس حق پارکینگ کسی رو رعایت نمی کنه و معمولا سر پارکینگ باهم حسابی دعوا می کنن و با ناسزا و داد از خجالت هم درمیان .. 

همسایه های طبقه ی بالایی جلوی درشونو جارومی زنن و اشغالای جارو شده رو شوت می کنن پایین که درست میریزه جلوی در ما 

یه سری شون پول اب و برق مشا رو نمی دن اما تا می تونن ازش استفاده می کنن .. دفعه پیش برق مشا قطع شد و در نتیجه برق پمپ اب و دیگه اب نداشتیم همه شون یکی یکی سوار شدن رفتن خونه فک  و فامیلاشون .. همسرم رفت اداره پول اب رو پرداخت کرد و وقتی بهشون گفت باید پول رو سر موقع بدین و الانم باید همه سهمتون رو از پول اب بدین بهش گفتن دکتر بیخود کردی رفتی پول ابو دادی اب نیست خو پاشو برو خونه پدر و مادرت تا اب وصل بشه ما پولی نمی دیم .. (چون با مدیر بی عرضه ی قبلی سر حساب و کتاب دعوا دارن دیگه پول هیچی رو نمی دن )

امیدوارم ما که رفتیم همسایه ای جامون بیاد که حال همشونو جا بیاره .. البته الانم همشون می گن که خانواده دکتر اینا خیلی منظبط و خوبن و ازارشون به کسی نمی رسه اما چه فایده که ما از همه شون داریم می کشیم .. 

اللهم ارزقنا همسایه خوبا !!

[ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 11:55 ] [ وفا! ]
همیشه از پنجره که آقاهه رو می دیدم ته دلم حسودیم می شد .. یه پدر شصت و خوردی ساله که قیافه ی مهربونش منو یاد بابام می انداخت.. معمولا تنها میومد و گاهی هم یک ظرف دستش بود .. 

توی دلم می گفتم خوش بحال خانومه .. مامانش براش غذا درست کرده داده باباش براش بیاره .. حتما خودش حال نداشته امروز غذا بپزه .. وای که چه کیفی می ده وقتی خسته و بی حوصله ای یه ظرف غذای گرم و اماده از خونه مامانت برسه .. کاری که مامان من سالها برای خواهرم می کرد .. بابام هم پیک غذابر بود البته خواهرم هم همیشه خونه اش رو جایی م یگرفت که بیشتر از دو سه تا کوچه با ما فاصله نداشته باشه .. 

بابا غذا رو ببر براشون .. بچه ها بیار اینجا بذار مادرشون نفس بکشه .. بابا بچه ها هوس پرتقال کردن باباشون هم کشیکه براشون بخر ببر .. 

همه اینا رو توی ذهنم مرور می کردم و باز بیشتر توی دلم حسودیم می شد به خانم همسایه بالایی که همسن و سالهای خودمه .. خوشبحالش که مثل من اینجا غریب نیست ..

وقتی با خانم همسایه بالایی اشنا شدم برام گفت که وقتی تازه عقد کرده بودن مادرش رو از دست داده .. مادر مهربونی که از وقتی فهمیدن مریضه تا روز پر کشیدنش یک ماه هم نشد .. حتی نبود که دختر ته تغاریش رو توی لباس عروس ببینه  .. نبود که جهیزیه ای که از سالها قبل با شوق و ذوق خریده بود برای دخترش بچینه .. 

خواهر بزرگی داره که سالهاست المان زندگی می کنه و برادری که توی یه شهر دور کار می کنه .. پدر اینجا تنهاست و دختر گاهی برای پدر غذا می پزه و یا پدر رو مهمون می کنه .. 

شرمنده شدم .. شرمنده از همه حسادتهام .. شرمنده از همه قضاوت هام ..  

[ شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 23:32 ] [ وفا! ]
دوستان وبلاگ پسرکم فراموش نشود!!

[ شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 11:58 ] [ وفا! ]
ترم بهار که موسسه درس می دادم و با شاگردهام هم خیلی صمیمی بودم یه بار یه فلش 32 گیگی داده بودم به یکی از شاگردام که برام توش موسیقی بریزه .. اون بنده خداهم برام پرش کرد و آورد گذاشتم توی جیب کیفم .. خونه که اومدم گفتم درش بیارم ببینم چی ریخته توش !

اما هر چی کیفمو زیر و رو کردم خبری از فلش نبود که نبود .. تمام کتاب ها و وسایلمو بیرون ریختم و بی اغراق 10-12 بار کیفو وارسی کردم و تک تک جیب هاشو چندین بار گشتم .. آقای همسر به کمکم اومد و باهم گشتیم .. کیفو برعکس کردم و تکونش دادم حتی تیکه های شکسته نوک اتد از لابلای درزهاش ریخت بیرون اما چیزی که اصلا وجودنداشت فلش بود .. لباسها و جیب های لباسمو گشتم .. آقای همسر ماشینو گشت .. اخرش به این نتیجه رسیدم که فلش رو توی جیبی از کیفم گذاشتم که حالا فهمیدم سوراخ بوده و توی همون فاصله کلاس تا ماشین از کیف افتاده و دیگه رفته !!

به موسسه زنگ زدم اونام گفتن فلشی پیدا نکردن .. حتی اون قسمت کوچه رو برام گشتن اما نبود دیگه .. 

و اما ....

امروز که بعد از حدود شیش ماه دوباره قرار بود برم کلاس کیف خاکی و کپک زده رو از بالای کمد اوردم که دستی به سر و روش بکشم و وسیله هامو بریزم توش .. اولین زیپو که باز کردم و دستمو بردم توش دستم خورد به فلش !! همون فلش سیاه رنگ 32 گیگ نه چندان کوچیکی که مدتها دنبالش گشته بودم و حد اقل همین زیپو 10-15 بار گشته بودم !! چقدر از اقای همسر سرزنش شنیده بودم که عرضه نگه داشتن یک فلش رو برای یک روز هم نداری !!

فقط موندم الان جناب آقای جن موسیقی هاشو هم گوش کردن ؟؟!! پاک کردن یا چیزی هم بهش اضافه کردن ؟؟!! باور می کنین هنوز جرات نکردم ببینم توش چه خبره ؟؟!!


-------------------------------------

البته من یه خاطره خیلی خیلی ملموس تر و وحشتناک تر ازین دارم که نمی گم اینجا که شبها با خیال راحت بخوابین!!  

[ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 1:28 ] [ وفا! ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ما باهم وفا هستیم.. باهم زندگی ای رو شروع کردیم که تا به حالا پر از تفاوت بوده.. تفاوت هایی که گاهی تلخ بودن و گاهی شیرین... خدا همیشه به ما کمک کرده. حتی اونوقتایی که ما حضورشو فراموش کردیم و نعمت های بی حسابشو ندیدم..
ما زندگیمونو تو شهر قشنگ شیراز شروع کردیم.. و من به خاطر همین عاشق این شهرم..
الانم توی یکی از شهرای زیبای شمالی ... کنار امواج دریا روزگار می گذرونیم..
منتظریم تا ببینیم دست قدرتمند تقدیر الهی ما رو کجا می بره..و برای بهترین ها تلاش می کنیم
به کارای هنری بسی علاقه دارم.. گاهی توی این وبلاگ از تجربه های جدید آشپزیم هم می نویسم.. همین طور از روزمره هام.. تنهایی ها و دلتنگی هام و حتی از آرزوهام.از شیرینی ها.. تلخی ها.. تولد ها.. رفتن ها...
می خوام با نوشتن روزهای زیبای زندگی مشترکمون رو همیشه تازه نگه دارم.. روزهای زیبایی که در کنار همسرم که از نعمت های بزرگ خداست به من برای یک زندگی خوب تلاش می کنیم
حالا خدا یه عدسی به ما هدیه داده.. هدیه ای هیچ وقت لایق اون نیستیم.. منتظریم و امیدوار ..
به همه دوستایی که به خونه ی خاطرات روزانه ی ما سر می زنن خوشامد می گم..